12/25/2012

امشب از آن شب های بی قراری است که دلم می خواهد خودم دو تا می شدم، یکی خودم بی قرار و یکی خودم مهربان و آرام. بعد آن خود مهربان و آرام که از ته دلم خیلی خوب خبر داشت ولی خیلی هم آرام و مهربان بود می آمد می نشست کنارم، دستش را می گذاشت روی شانه ام،بعد بر میداشتش،بعد مستقیم توی چشم هام نگاه می کرد و یک طور مهربان و محکم و از آینده خبرداری بهم می گفت "صبر کنم،آرام باش و صبور باش و صبر کن،مطمئنم درست میشه" و وقتی من شروع می کردم با داد و هق هق گفتن "نه درست نمیشه،تو از کجا می دونی" خیلی آرام و راسخ می گفت " من میدونم، اعتماد کن به من". بعد من اعتماد می کردم و بعد راحت می خوابیدم، حداقل یک شب کامل، بدون کابوس.

No comments:

Post a Comment