12/29/2012

اتاق بچه گی ها
 
 
تا زمانی که با پدر و مادرم زندگی می کردم یک بار خانه عوض کردیم. از صفر تا هژده سالگی یک اتاق داشتم که غیر از تخت بقیه وسایلش به سِت خواب کودک مربوط بود. هر وقت می گفتم پس کی برای من وسایل جدید می خرید جواب این بود که صبر کن،الان مستاجریم و وقتی خانه خریدیم برای تو هم کتابخانه و میز تحریر و فیلان می خریم. تا هژده سالگیم هنوز وسایل اتاقم همان سیسمونی بچه از نی نی سالن خریده شده بود. تازه، کمد دیواری اتاق هم به پدر تعلق داشت که هر شب وقتی از کار بر می گشت و وارد «اتاقم» می شد دادی می زد که «این چه وضعیه! این چه اتاق کثیف و به هم ریخته ایه! تو کی می خوای آدم شی؟» و ... تا اینکه هژده سالم شد و کنکور ردی شدم و همان تابستان ما هم بالاخره صاحب خانه شدیم و مادرم به قول اش وفادار ماند و اتاق من شبیه اتاق یک بزرگسال شد، میز تحریر و کامپیوتر و میر ارایش و تخت و کتابخانه با یک کمد دیواری فقط و فقط برای خودم. امروز فکر می کنم که این اتاق امن ترین اتاق دنیاست. هیچ چیزش دست نخورده و بدون اجازه من دست هم نخواهد خورد. می دانم اگر پس فردا بی کار و بی ویزا، دست از پا درازتر برگردم تهران یک اتاق دارم،اتاق خودم. قبل از تعطیلات با نورتانیا صحبت خانه برگشتن بود که گفت مادرش مشغول اسباب کشی است و با دو تا از دوست هاش هم خانه می شود. بدون اینکه فکر کنم پرسیدم «یعنی اتاقت چی میشه؟» گفت من خیلی وقت است که دیگر اتاق ندارم. دلم برایش حسابی سوخت! تصور آدم های بی اتاقِ خانه پدر مادر برایم سخت است. فکر می کنم همه باید یک اتاق یک جایی از دنیا بیرون از خانه مشترک با همراه شان یا بیرون از خانه مجردی داشته باشند.

No comments:

Post a Comment