12/03/2012

پاریس جشن بیکران-هشت-یک آدم کشی بی خطر

یک روزهایی هم هست که از بدو بیدار باشِ زنگ ساعت، در واقع زنگ موبایل، عصبانی هستم. با مردم دنیا دعوا دارم. دلم می خواهد به اولین نفری که می رسم سر اینکه داشت به کفش ام نگاه می کرد دعوا راه بندازم. 
قهوه را که نصفه سر کشیدم با موهای ژولیده زدم از خانه بیرون و به باران و هوای ابری و سگ همسایه و آقایی که درب ماشین اش رو به پیاده رو چهار طاق باز بود فحش دادم و فحش دادم و بد و بیراه گفتم تا رسیدم به مترو. بعد هم که غرق کتابم شدم تا مقصد. موقع پیاده شدن رسما یک آقای بی آزار، یعنی خیلی بی آزار به نظر میرسید، را قشنگ از دم در کشیدم عقب تا من اول پیاده شم.آقای بی آزار پشت سرم هر چی فحش مودبانه بلد بود نثارم کرد که البته بسیار حق ام بود. بعد فکر کنم همه مردمی که داشتند پله های مترو را می آمدند پایین، دیدند یک دختری که نیش اش باز است و دندان نیش اش برق می زند، از مترو خارج می شود.
پاریس دیوانگی را بر ساکنانش حلال کرده است.

No comments:

Post a Comment