6/13/2012

پاریس جشن بیکران-هفت

رسیدیم به آخر خط، نصفه شبی، خورد و مست و خسته. من آخر خط زندگی می کنم، محض اطلاع. یک آقایی را دیدیم در یک خواب عمیقی که نگو و نپرس. یک لحظه فکر کردم «به من چه برم آقا را از خواب بیدار کنم!» که خیلی طبیعی بهم گفت «واستا یه لحظه». بعد رفت آقا را از خواب خوش اش بیدار کرد گفت «آقا رسیدیم!» آقا هم بیدار شد و چشمی مالاند و تشکر مبسوطی کرد و پیاده شد. بعد هم خوش و خندان آمد سمت من «بریم؟» دوست ندارم خودِ بی توجه به آدم ها را. 

No comments:

Post a Comment