5/09/2012

پاریس جشن بیکران-شش یا یکی از اون شب ها، آقای اولاند رییس جمهور فرانسه شد

معرکه ای بود میدان باستی. بایستی بود و دید و ما دختر ها هم تصمیم گرفتیم برویم و ببینیم. ساعت نه و نیم، سر راه زنگ زدم به پسره، می پرسم «می آی؟ نمی آی؟». جواب یک «نمی دونم» کش دار بود. بعد اس ام اس زد که «می آم و اگر تو اون شلوغی یک جای مشخصی بودی بگو بیام». سه ساعت بعد تلفن که «من رسیدم، موبایلم باطری نداره، فلان جام» و بعد قطع شد. بماند که با چه بدبختی ای خودم را رساندم به جایی که بود. عصبانی بودم و کارد می زدی خونی از من در نمی آمد. سر راه به هزار آدم مستِ خطرناک غیرقابل کنترل خوردم. فقط احتیاج به یک نفر دوم داشتم که تا در یک تاکسی همراهی ام کند و تمام، که این کار به خوبی  انجام شد. عصبانی از دست پسره برگشتم خانه،دختر ها هر کدام یک ور ولو شده، جلو تلویزیون، مشغول دنبال کردن اخبار.پرسیدند «چی شد؟ دیدین هم رو بالاخره؟ با هم شادی کردین؟» و من با داد و بی داد داستان پسره بی مسئولیت را گفتم. سولن پا به پای من عصبانی شد، لیز پتو را کشید تا زیر چانه اش بالا و استفانی از جاش بلند شد گفت چقدر حرس می خوری بابا بیا پیژامه ات رو بپوش بخواب. قبل خواب پسره اس ام اس ننه من غریبم زده، استفانی پرسید «چی می گه؟» اس ام اس را بلند خواندم، صدای ریز خنده لیز و سولن هم بلند شد. جواب را تایپ کردم، باز استفانی پرسید «چی گفتی بهش؟» اس ام اس را خواندم «امشب فهمیدم شیمیست ها ریاضی ضعیفی دارند». کر کر خنده و خواب.
امشب هنوز عصبانی ام.دخترها برگشتند، هر کی به شهر خویش.نیمچه آپارتمانم سوت و کور است و من هنوز عصبانی و محتاج دختر های پیژامه پوش ... 

No comments:

Post a Comment