5/04/2012

پاریس جشن بیکران-پنج یا تو نیکی می کن و در دجله انداز

دیروز عصر با عجله بر می گشتم خانه و حالا در راهرو مترو ندو و کی بدو. پله ها را که پایین می دویدم خوردم به یک زن و مرد مسن ، مثلا هفتاد هفتاد و پنج ساله، در حالی که با هن هن فراوان داشتند یک چمدان سنگین را پایین می بردند. یاد خودم افتادم و روزهای چمدان به دستی و بار زیاد و تنهایی و پله هایی که باید بالا و پایین می رفتم. بی مقدمه سر چمدان را گرفتم و با پیرمرد تا پایین پله کشیدم. دو نفری همیشه کشیدن بار راحت تر است به قول معروف گفتنی! بعد هم پریدم در مترو و خدافظ. 
امروز، طبق معمول، باز مدرسه ام دیر شد. پله های مترو را دو تا یکی می دویدم بالا که کله پا شدم . پشت سرم یک دختر خانومی آمد پرسید که خوبم یا نه و کمک کرد خودم را جمع کنم. یک روزهایی هم اینطوری است. از داد و فریاد و مردم دیوانه و عصبی خبری نیست، اما از آدم های گوگولی خبری هست. آخیش!

No comments:

Post a Comment