4/27/2012

تعریف می کنم روزام را و بعد می رسم به اینجا اینکه سر راه در مترو دو آقایی که از من پنجاه سانت بلند تر و پنجاه سانت عریض تر در فاصله پنجاه الی صد متری من دعوا کردند و بعد اولی دومی را از گوش گرفت و سرش را چهار بار کوبید به پنجره مترو و عربده زد که تکرار کن چی گفتی و بعد ادامه دادم که من اول از ترس مردم و بعد از بی تفاوتی مردم در مترو خیلی غمگین شدم و اینکه بی تفاوتی آدم ها من را دارد به فاک می دهد و من خیلی  درگیر این «بیهودگی این دست های سیمانی» هستم و حالم بهم می خورد از خودم روزی سه بار و ایران و افغانستان و سوریه و اعدام و شکنجه و رفقان در بند را چه کنیم و اینها. 

بعد از یک سکوت طولانی، از همان سکوت های معذب کننده اش ، می پرسد «فکر نمی کنی خیلی کنترل کننده هستی و درد ات اینجاست  که می خواهی همه چیز را کنترل کنی؟» همین که آمدم دهنم را باز کنم بگویم نه فکر نمی کنم و خاک تو سر آسمپتیک ات حواله ام داد به جلسه بعدی که دو هفته دیگر باشد.یک چیزی شبیه قطع سریال های تلویزیون در ایام ماه مبارک فیلان.

No comments:

Post a Comment