3/25/2012

پاریس،جشن بیکران: دو

اول یک خانمی، که خیلی هم خوش تیپ، با دو تا بچه اش که اونها هم خیلی خوش تیپ، آمدند نشستند رو به روی من. آخر خط هشت، دو ردیف سه تایی رو به روی هم، هم دارد. بعد خانم خوش تیپ یک کتاب داد دست پسر بچه، یک کتاب داد دست دختر بچه، خودش هم مجله اِل درآورد، شروع کردند به خواندن. من هم کتاب روی پا، زیر چشمی خوش تیپ و دو خوش تیپک را دید می زدم. بعد یک آقای ظاهرا موجهی آمد نشست کنار من. همین که شروع کردم در دل ام شادی کنم که به به امروز با خل و چل طرف نیستم، اقا بنا کرد به فریاد زدن! کلا سه نفر در واگن از تعجب وامانده بودند: من و دو خوش تیپک. بقیه، انگار نه انگار که یک نفر داد می زند. بعد .این همین جوری که داد می زد سر ایستگاه اش پیاده شد
رسیدم سر کار، نبض دویست و ده در دقیقه، اعصاب داغان از فریاد های آقای بغل دستی، بد اخلاق و عنق. همه مشغول و کسی هم سرش را بلند نکرد سلام کند. فکر کنم بالاترین نمره خوش اخلاقی جمعه صبح مال من بود.
یک روزی احتمالا می رسد که من هم شروع می کنم در مترو داد زدن.

No comments:

Post a Comment