3/25/2012

پاریس، جشن بیکران: یک


آمد یک راست نشست روی صندلی رو به روی من. یک کارهای تیک مانندی هم کرد. من هی به خودم دلداری دادم نه اشکال نداره! نگاه نکن بهش! ببین چه همه بی خیال نشسته اند! که یک هو وسط دلداری من به خودم به یک نفر تلفن کرد و بعد انقدر داد زد سر طرف و انقدر کوبید روی صندلی بغل دست من و انقدر تکرار کرد چرا گوش نمی کنی، چرا نمی فهمی که ضربان قلبم رسید به دویست و ده در دقیقه فکر کنم. دیر که رسیدم هیچ، انقدر پریشان و بد اخلاق بودم که عصر را به این اسپانیایی های شنگول واعصاب راحت زهر کردم .

No comments:

Post a Comment