12/30/2012

از تعطیلات ...
 
 
تعطیلات یعنی در انتخاب بین ولو شدن و کتاب خواندن، ولو شدن و وبلاگ خواندن و یا ولو شدن و سریال دیدن،بعد از صبحانه برای شروع روز، در بمانی.

12/29/2012

تهران
 
 
تلویزیون خاموش است. خورشید غروب کرده. از یک جایی صدای اذان می آید. یادم نیست این دور و بر مسجد باشد. صدای اذان زیر قام قام ماشین ها. بغض ام گرفته.از یک جایی صدای اذان می آید.
اتاق بچه گی ها
 
 
تا زمانی که با پدر و مادرم زندگی می کردم یک بار خانه عوض کردیم. از صفر تا هژده سالگی یک اتاق داشتم که غیر از تخت بقیه وسایلش به سِت خواب کودک مربوط بود. هر وقت می گفتم پس کی برای من وسایل جدید می خرید جواب این بود که صبر کن،الان مستاجریم و وقتی خانه خریدیم برای تو هم کتابخانه و میز تحریر و فیلان می خریم. تا هژده سالگیم هنوز وسایل اتاقم همان سیسمونی بچه از نی نی سالن خریده شده بود. تازه، کمد دیواری اتاق هم به پدر تعلق داشت که هر شب وقتی از کار بر می گشت و وارد «اتاقم» می شد دادی می زد که «این چه وضعیه! این چه اتاق کثیف و به هم ریخته ایه! تو کی می خوای آدم شی؟» و ... تا اینکه هژده سالم شد و کنکور ردی شدم و همان تابستان ما هم بالاخره صاحب خانه شدیم و مادرم به قول اش وفادار ماند و اتاق من شبیه اتاق یک بزرگسال شد، میز تحریر و کامپیوتر و میر ارایش و تخت و کتابخانه با یک کمد دیواری فقط و فقط برای خودم. امروز فکر می کنم که این اتاق امن ترین اتاق دنیاست. هیچ چیزش دست نخورده و بدون اجازه من دست هم نخواهد خورد. می دانم اگر پس فردا بی کار و بی ویزا، دست از پا درازتر برگردم تهران یک اتاق دارم،اتاق خودم. قبل از تعطیلات با نورتانیا صحبت خانه برگشتن بود که گفت مادرش مشغول اسباب کشی است و با دو تا از دوست هاش هم خانه می شود. بدون اینکه فکر کنم پرسیدم «یعنی اتاقت چی میشه؟» گفت من خیلی وقت است که دیگر اتاق ندارم. دلم برایش حسابی سوخت! تصور آدم های بی اتاقِ خانه پدر مادر برایم سخت است. فکر می کنم همه باید یک اتاق یک جایی از دنیا بیرون از خانه مشترک با همراه شان یا بیرون از خانه مجردی داشته باشند.

12/28/2012

تهران
 
 
مهمانی های خانوادگی خسته کننده، دور هم جمع شدن آدم های بی ربط، سکوت پس زمینه و سفره های شاهانه. بشقاب میوه های قبل از شام و بعد از شام که هرگز فراموش نمی شود. کاش بچه بودم و با بقیه بچه ها در اتاق بازی می کردیم و از هم می پرسیدیم «درستون کجاست؟» یا بهتر از آن «ورودیه چندی؟
تهران
 
 
ظهر جمعه، رستوران،فعالیت ظهر یک روز تعطیل. مردمی که از بالای شهر هستند یا به اندازه بالای شهری ها «شیک می کنند» و به رستوران می آیند. به همین شاعرانگی.
تهران
 
 
هنوز پنجره اتاق من از بام خانه زن همسایه بلند تر است. هنوز زن همسایه، پیچیده شده در یک ژاکت سیاه، عصرها همدم دو کولر آبی می شود و سیگارش را دود می کند.

12/25/2012

امشب از آن شب های بی قراری است که دلم می خواهد خودم دو تا می شدم، یکی خودم بی قرار و یکی خودم مهربان و آرام. بعد آن خود مهربان و آرام که از ته دلم خیلی خوب خبر داشت ولی خیلی هم آرام و مهربان بود می آمد می نشست کنارم، دستش را می گذاشت روی شانه ام،بعد بر میداشتش،بعد مستقیم توی چشم هام نگاه می کرد و یک طور مهربان و محکم و از آینده خبرداری بهم می گفت "صبر کنم،آرام باش و صبور باش و صبر کن،مطمئنم درست میشه" و وقتی من شروع می کردم با داد و هق هق گفتن "نه درست نمیشه،تو از کجا می دونی" خیلی آرام و راسخ می گفت " من میدونم، اعتماد کن به من". بعد من اعتماد می کردم و بعد راحت می خوابیدم، حداقل یک شب کامل، بدون کابوس.
تهران
 
 
خوردن غذاهایی که گیرم نمی آد، نوشیدن، لم دادن، کتاب خواندن، لم دادن، نوشتن، فکر کردن، کافه گردی.،دیدن دوست های خوب که گیر فلک هم نمی ایند، گپ های طولانی. همین . چیز بیشتری از تعطیلاتم نمی خوام. برای بقیه زندگی، بعد از تعطیلات، خوب! گذار بگیم خدا بزرگه!
تهران
 
 
از ناامن ترین شهرهای دنیا که امن ترین خانه دنیا برای من آنجاست.
تهران
 
 
شهر گربه های بی صاحب که لنگان و ترسان به نگاه کردن به هر دو طرف خیابان عادت کرده اند،قبل از دویدن از این طرف به آن طرف خیابان.

12/10/2012

دعوت شدم برای مهمانی آخر سال. از طرف خودم و نورتانیا جواب دادم که می آییم.بعد از درگیری های این روزهای گذشته در جوابش می گویم شاید تنها آمدم و اندازه دو نفر نوشیدم. جواب داده امیدوارم به صلح برسید. بهترین جوابی بود که می توانستم بشنوم. تکرار می کنم با خودم صلح صلح صلح صلح ...

12/08/2012

اتفاق مهمی است خوب! باید ثبت کنم: بیست دقیقه قبل از زمانی که باید از خانه خارج شوم، هی و حاضرم. بعله! این اتفاقات در زندگی من هم می افتد گاهی که عرق ریزان و نفس زنان و ببخشید گویان نرسم سر قرار.
عادت های خوب و افتضاح و قدیمی
یک صبح زمستانی و بدرنگ و سرد، از پیژامه خارج نشده و تمام صبح تا ساعت سه بعد از ظهر در تختخواب سریال نگاه کردن.
Prolonging the inevitable

به ترس بزرگ فکر می کنم. به یکی از ترس های بزرگم فکر می کنم.فکر می کنم. بعد تصور می کنم که اتفاق افتاده. بعد به بدترین شکلی که برایم قابل باور است تصور اش می کنم. در همین تصور می فهمم که چه تصویر ناقصی دارم.به تصویر ناقص ام  از «اجتناب ناپذیر» فکر می کنم.سعی می کنم تصویرم را کامل کنم.تصویرم که کامل شد، خودم را به تصویر در انتظار «اجتناب ناپذیر» اضافه می کنم. منتظرم. منتظرم و باید خوب فکر کنم.باید خوب فکر کنم.باید خوب فکر کنم. حتمن برای اجتناب پذیر کردنش راه حلی هست.

12/07/2012

تکراری و آبکی و به دردنخور

دلتنگ نمی شوم. چرا؟ به اندازه کافی برایم دلتنگ است، من چرا دلتنگ شوم؟! دلتنگی من این وسط به درد نمی خورد.

نورتانیا! 
«عادت می کنیم»

بار اول یا دوم،درست یادم نیست، برای سفر برگشتم تهران همه چیز مهیج بود. به هیچ کدام از دوست هام نگفته بودم به جز ماندانا. قرار بود همه که جمع شدند من یک هو وارد و همه را سورپریز کنم. که موفق هم بود. شش سال گذشته، هر بار که قصد سفر می کنم یک ایمیل دو خطی: بچه ها فلان روز تا فلان روز تهرانم. کی هست؟ کی نیست؟ هم را کی ببینیم؟

12/06/2012

اگر و فقط اگر

دنبال دلیل کافی برای دوست داشتن گشتن یا دنبال دلیل لازم برای دوست نداشتن؟

کار که به دنبال دلیل گشتن رسید ... از کار گذشته است؟
قال، قضیه،کلک، کنده


نیازی به دل کندن نیست، وقتی از چشم ات می افتد.
با نورتانیا قرار دارم. این پا به آن پا می کنم.مشغول قرقره کردن یک بهانه ام برای کنسل کردن و نرفتن.
 این طور بی اشتیاق دیدن اش هستم.

12/03/2012

پاریس جشن بیکران-هشت-یک آدم کشی بی خطر

یک روزهایی هم هست که از بدو بیدار باشِ زنگ ساعت، در واقع زنگ موبایل، عصبانی هستم. با مردم دنیا دعوا دارم. دلم می خواهد به اولین نفری که می رسم سر اینکه داشت به کفش ام نگاه می کرد دعوا راه بندازم. 
قهوه را که نصفه سر کشیدم با موهای ژولیده زدم از خانه بیرون و به باران و هوای ابری و سگ همسایه و آقایی که درب ماشین اش رو به پیاده رو چهار طاق باز بود فحش دادم و فحش دادم و بد و بیراه گفتم تا رسیدم به مترو. بعد هم که غرق کتابم شدم تا مقصد. موقع پیاده شدن رسما یک آقای بی آزار، یعنی خیلی بی آزار به نظر میرسید، را قشنگ از دم در کشیدم عقب تا من اول پیاده شم.آقای بی آزار پشت سرم هر چی فحش مودبانه بلد بود نثارم کرد که البته بسیار حق ام بود. بعد فکر کنم همه مردمی که داشتند پله های مترو را می آمدند پایین، دیدند یک دختری که نیش اش باز است و دندان نیش اش برق می زند، از مترو خارج می شود.
پاریس دیوانگی را بر ساکنانش حلال کرده است.
Lisible

 داشتم از حرص خوردن هام از و ندانستن چه کار کنم ها با نورتانیا تعریف می کردم. رسیدم به داستان قاطی کردنش وقتی گفتم «خب پس من تصمیم می گیریم» و تصمیم این هست که یک هو ... حرف ام را قطع کرد.
گفت  که من «لیزیبل»، قابل پیش بینی هستم، همه چیز را می شود از صورت و ژست هام خواند،حدس زد، فهمید و او هم فهمید که عصبانی هستی و ... بقیه اش را درست نشنیدم. روی قابل پیش بینی بودن قفل شده بودم.

11/30/2012

وقتی می نویسیم از چه حرف می زنیم؟ وقتی می نویسیم با کی حرف می زنیم؟

از غم،
از درد،
از مریضی،
از خستگی، 
از سر درگمی،
از ناراحتی،
ازعصبانیت،
از شادی های کوچک،
از قهوه بعد از ناهار،
از کفش نو،
از فیلم نو،
از کتاب در دست،
از یک تلفن،
از خوشبختی یک لحظه،

باید نوشت؟
باید نوشت.

6/13/2012

اسلوونی- یکم تا پنجم ژوئن دو هزار و دوازده

اسلوونی، مملکت مردم آرام و خوش اخلاق، جایی که با حقوق بخور و نمیر ات پولدار محسوب می شوی و گارسن ها برای یک یورو تیپ ات تا کمر جلوی ات دولا می شوند! و دریای آدریاتیک ، آبی ترین و زلال ترین آبی که دیدم.
شهر پیران، مکان استراحت و تنبلی و هیچ کاری نکردن جز کنار دریا قدم زدن.

خوش گذشت این استراحت چهار روزه با نورتانیا.  وسط این استراحت و خوش گذرانی، به نظرم که به نورتانیا دل دادم ... 
پاریس جشن بیکران-هفت

رسیدیم به آخر خط، نصفه شبی، خورد و مست و خسته. من آخر خط زندگی می کنم، محض اطلاع. یک آقایی را دیدیم در یک خواب عمیقی که نگو و نپرس. یک لحظه فکر کردم «به من چه برم آقا را از خواب بیدار کنم!» که خیلی طبیعی بهم گفت «واستا یه لحظه». بعد رفت آقا را از خواب خوش اش بیدار کرد گفت «آقا رسیدیم!» آقا هم بیدار شد و چشمی مالاند و تشکر مبسوطی کرد و پیاده شد. بعد هم خوش و خندان آمد سمت من «بریم؟» دوست ندارم خودِ بی توجه به آدم ها را. 

5/09/2012

نارضایتی مضمن

 یک جاهایی هم خوب خیلی کم می آورم، خیلی. با یک رویا، یک تصویر، یک اشتیاق، خودم را مثل خرس پشمالوی تکه پاره شده
 کودکی، روی زمین می کشم که برسم مثلا به یک جایی، فقط با یک تصویر: من و یک چمدان کوچک و سبک، در یک فردودگاه در اندر دشت، منتظر پرواز به ناکجا آباد و شروع یک زندگی جدید و متفاوت. 
بعد فکر می کنم که من اگر اراده زندگی سبک و جمع و جور و ماجراجویی داشتم که ... 
پاریس جشن بیکران-شش یا یکی از اون شب ها، آقای اولاند رییس جمهور فرانسه شد

معرکه ای بود میدان باستی. بایستی بود و دید و ما دختر ها هم تصمیم گرفتیم برویم و ببینیم. ساعت نه و نیم، سر راه زنگ زدم به پسره، می پرسم «می آی؟ نمی آی؟». جواب یک «نمی دونم» کش دار بود. بعد اس ام اس زد که «می آم و اگر تو اون شلوغی یک جای مشخصی بودی بگو بیام». سه ساعت بعد تلفن که «من رسیدم، موبایلم باطری نداره، فلان جام» و بعد قطع شد. بماند که با چه بدبختی ای خودم را رساندم به جایی که بود. عصبانی بودم و کارد می زدی خونی از من در نمی آمد. سر راه به هزار آدم مستِ خطرناک غیرقابل کنترل خوردم. فقط احتیاج به یک نفر دوم داشتم که تا در یک تاکسی همراهی ام کند و تمام، که این کار به خوبی  انجام شد. عصبانی از دست پسره برگشتم خانه،دختر ها هر کدام یک ور ولو شده، جلو تلویزیون، مشغول دنبال کردن اخبار.پرسیدند «چی شد؟ دیدین هم رو بالاخره؟ با هم شادی کردین؟» و من با داد و بی داد داستان پسره بی مسئولیت را گفتم. سولن پا به پای من عصبانی شد، لیز پتو را کشید تا زیر چانه اش بالا و استفانی از جاش بلند شد گفت چقدر حرس می خوری بابا بیا پیژامه ات رو بپوش بخواب. قبل خواب پسره اس ام اس ننه من غریبم زده، استفانی پرسید «چی می گه؟» اس ام اس را بلند خواندم، صدای ریز خنده لیز و سولن هم بلند شد. جواب را تایپ کردم، باز استفانی پرسید «چی گفتی بهش؟» اس ام اس را خواندم «امشب فهمیدم شیمیست ها ریاضی ضعیفی دارند». کر کر خنده و خواب.
امشب هنوز عصبانی ام.دخترها برگشتند، هر کی به شهر خویش.نیمچه آپارتمانم سوت و کور است و من هنوز عصبانی و محتاج دختر های پیژامه پوش ... 

5/04/2012

پاریس جشن بیکران-پنج یا تو نیکی می کن و در دجله انداز

دیروز عصر با عجله بر می گشتم خانه و حالا در راهرو مترو ندو و کی بدو. پله ها را که پایین می دویدم خوردم به یک زن و مرد مسن ، مثلا هفتاد هفتاد و پنج ساله، در حالی که با هن هن فراوان داشتند یک چمدان سنگین را پایین می بردند. یاد خودم افتادم و روزهای چمدان به دستی و بار زیاد و تنهایی و پله هایی که باید بالا و پایین می رفتم. بی مقدمه سر چمدان را گرفتم و با پیرمرد تا پایین پله کشیدم. دو نفری همیشه کشیدن بار راحت تر است به قول معروف گفتنی! بعد هم پریدم در مترو و خدافظ. 
امروز، طبق معمول، باز مدرسه ام دیر شد. پله های مترو را دو تا یکی می دویدم بالا که کله پا شدم . پشت سرم یک دختر خانومی آمد پرسید که خوبم یا نه و کمک کرد خودم را جمع کنم. یک روزهایی هم اینطوری است. از داد و فریاد و مردم دیوانه و عصبی خبری نیست، اما از آدم های گوگولی خبری هست. آخیش!

4/29/2012

وسط يك جمع كوچك كه غيبت ات بينهايت به چشم مى آيد، دلتنگى است كه بى رحمانه از ناكجاآباد حمله ور مى شود و دلت ات مى خواهد وردى بلد بودى كه جمع را دود كند، تنها شوى و تا آخر دنيا سكوت كنى و به ديوار روبه رو خيره شوى، بلند بلند آه بكشى، بى آنكه از حضورى باك ات باشد.

4/27/2012

پاریس جشن بیکران-چهار

نمی دانم به کدام وسیله از کد در ورودی اصلی ساختمان گذشته و رسیده بود پشت در آپارتمان من و زنگ را زد و خیلی مودبانه شروع کرد به تعریف اینکه بی کار شده و الان نمی دانم چی و درد بی درمان و اینها که من دوزاریم افتاد گدای تلکه کن است و گفتم آقا ببخشید من وقت ندارم و در را بستم. بعد انقدر پشت در به من فحش داد و من انقدر ترسیدم که قرار را نیم ساعت عقب انداخته و نیم ساعت پشت در گوش ایستادم که بفهمم آقا رفته یا هنوز پشت در است و بعد هم با ترس و لرز از خانه زدم بیرون. یک شب هایی هم اینطوری است این محله به اصطلاح بورژوآی ما.
تعریف می کنم روزام را و بعد می رسم به اینجا اینکه سر راه در مترو دو آقایی که از من پنجاه سانت بلند تر و پنجاه سانت عریض تر در فاصله پنجاه الی صد متری من دعوا کردند و بعد اولی دومی را از گوش گرفت و سرش را چهار بار کوبید به پنجره مترو و عربده زد که تکرار کن چی گفتی و بعد ادامه دادم که من اول از ترس مردم و بعد از بی تفاوتی مردم در مترو خیلی غمگین شدم و اینکه بی تفاوتی آدم ها من را دارد به فاک می دهد و من خیلی  درگیر این «بیهودگی این دست های سیمانی» هستم و حالم بهم می خورد از خودم روزی سه بار و ایران و افغانستان و سوریه و اعدام و شکنجه و رفقان در بند را چه کنیم و اینها. 

بعد از یک سکوت طولانی، از همان سکوت های معذب کننده اش ، می پرسد «فکر نمی کنی خیلی کنترل کننده هستی و درد ات اینجاست  که می خواهی همه چیز را کنترل کنی؟» همین که آمدم دهنم را باز کنم بگویم نه فکر نمی کنم و خاک تو سر آسمپتیک ات حواله ام داد به جلسه بعدی که دو هفته دیگر باشد.یک چیزی شبیه قطع سریال های تلویزیون در ایام ماه مبارک فیلان.
پاریس جشن بیکران-سه

یک جایی وسط پنج دقیقه اول سکوت بعد از یک معاشقه طولانی خیلی ناگهانی می پرسد «راستی شما تو ایران قرص مورنینگ افتر هم دارید؟ پیدا می شه همینطوری تو داروخانه؟» ندیدم قیافه ام شبیه کی یا چی شده بود که خیلی مظلومانه گفت «آخه من از ایران هیچی نمیدونم!» به فارسی گفتم خدایا من رو بکش و پتو بر سر کشیده و چرخیدم  و خوابیدم.

3/25/2012

تهران من حراج

به حساب ساعت های جلو کشیده شده وقتی من خواب بودم، ظهر بیدار شدم.ساعت یک  «صبحانه» خوردم، کرکره ها را باز نکردم یک وقت خدای نکرده این آفتاب نایاب کورم کند و پیژامه پوش این بیست و پنج متر جا را گز می کنم. نمی دانم با خود ژولیده ام چه کنم.از پارک بغل خانه صدای فریاد بچه های شاد ول شده در پارک می آید. نمی دانم با خود ژولیده و پیژامه پوشم چه کنم. با پدرم سر کی تهران آمدنم یک به دو می کنم. می گوید پس تابستون می آیی؟ نمی دانم پدر! نمی دانم، هیچی نمیدانم! پس من فردا شب زنگ می زنم تصمیم ات را بگو! تصمیم؟ من تصمیمی ندارم! هیچی نمی دانم! هیچی! می فهمی؟ باشه خدافظ. خدافظ.

تهران، تهران،تهران. کلمه تهران در دهنم . تهران من حراج. رو ی یوتوب پیداش می کنم. پیژامه پوش و ژولیده و بی حوصله از سر تا ته اش را نگاه می کنم. بی وقفه. زار می زنم. برای چی؟ مگر «برای چی» می خواهد؟ زار میزنم. برمی گردم نوشته سروش درباره فیلم را می خوانم. بی راه نمی گوید.

من . تهران و گریه زاری. فیلم زیر متوسط و دلم که برای این شهر تنگ نیست و از اینکه دلتنگ اش نیستم گریه ام می گیرد.
پاریس،جشن بیکران: دو

اول یک خانمی، که خیلی هم خوش تیپ، با دو تا بچه اش که اونها هم خیلی خوش تیپ، آمدند نشستند رو به روی من. آخر خط هشت، دو ردیف سه تایی رو به روی هم، هم دارد. بعد خانم خوش تیپ یک کتاب داد دست پسر بچه، یک کتاب داد دست دختر بچه، خودش هم مجله اِل درآورد، شروع کردند به خواندن. من هم کتاب روی پا، زیر چشمی خوش تیپ و دو خوش تیپک را دید می زدم. بعد یک آقای ظاهرا موجهی آمد نشست کنار من. همین که شروع کردم در دل ام شادی کنم که به به امروز با خل و چل طرف نیستم، اقا بنا کرد به فریاد زدن! کلا سه نفر در واگن از تعجب وامانده بودند: من و دو خوش تیپک. بقیه، انگار نه انگار که یک نفر داد می زند. بعد .این همین جوری که داد می زد سر ایستگاه اش پیاده شد
رسیدم سر کار، نبض دویست و ده در دقیقه، اعصاب داغان از فریاد های آقای بغل دستی، بد اخلاق و عنق. همه مشغول و کسی هم سرش را بلند نکرد سلام کند. فکر کنم بالاترین نمره خوش اخلاقی جمعه صبح مال من بود.
یک روزی احتمالا می رسد که من هم شروع می کنم در مترو داد زدن.
پاریس، جشن بیکران: یک


آمد یک راست نشست روی صندلی رو به روی من. یک کارهای تیک مانندی هم کرد. من هی به خودم دلداری دادم نه اشکال نداره! نگاه نکن بهش! ببین چه همه بی خیال نشسته اند! که یک هو وسط دلداری من به خودم به یک نفر تلفن کرد و بعد انقدر داد زد سر طرف و انقدر کوبید روی صندلی بغل دست من و انقدر تکرار کرد چرا گوش نمی کنی، چرا نمی فهمی که ضربان قلبم رسید به دویست و ده در دقیقه فکر کنم. دیر که رسیدم هیچ، انقدر پریشان و بد اخلاق بودم که عصر را به این اسپانیایی های شنگول واعصاب راحت زهر کردم .
هشت مارس مبارک!
عید شما مبارک! 
فارغ التحصیلی مبارک!
سال نو مبارک!

شوخی می کنید آیا؟ جدی می گویید آیا؟ مبارک؟واقعا؟
بعد از یک ثانیه سکوت شروع می کند به پرسیدن سوال همیشگی: می بینی؟ خودت از بین حرف هایی که زدی متوجه شدی الان چرا فلان و بهمان دینامیسم رفتاری را داری؟ 
بعله! متوجه ام. در یک کلام پدر و مادرم ریده اند به تربیت من، بعله متوجه ام!
بعد هم که ساعت شده هشت و خداحافظ تا هفته آینده.
این هفته باید بپرسم چطور حالم از این دو تا به هم نخورد، چطور هر بار که تلفن می کنند عق نزنم که سر سی سالگی باید یک دهم حقوق ام را بدهم روانکاو تا این نکبت به بار آمده شاید درست شد، شاید. 

3/22/2012

از روانکاو ات باهوش تر نباش، هرگز!

3/11/2012

Naked












از آدم های اشتباهی می ترسیم. به آدم های اشتباهی عشق می ورزیم. دنبال نجات دادن آدم های اشتباهی هستیم. به آدم های اشتباهی چنگ می زنیم برای نجات. با ایده الیست ها بحث و جدل می کنیم تا ثابت کنیم اشتباه می کنند. به عوضی ها روی خوش نشان می دهیم. از سوال های خودمان فرار می کنیم تا کره ماه و هیمالیا. به سوال های بقیه جواب های احمقانه می دهیم.


Johnny: It's funny bein' inside 'int it? 'Cos when ya are inside, yer still actually outside aren't ya. And then you can say when you're outisde, you're inside because you're always inside yer head. Do you follow that? 

پ.نون. فیلم من را یاد کاف انداخت، یاد سال هفتاد و نه و تمام جدال های بی امان و بی پایان.

1/19/2012

هستم

ميباشم وخواهم بود بين آدم هاييكه دوستم دارند و مرا نميخوانند و براى تاريخ تلخم مرا دل ميسوزانند

تاريخ تلخم را بين توتون هايم ميپيچم و دود ميكنم شايد تمام شد

يكى ديگر بپيچ

بعد از ديدن دستجمعى ديدن جدايى نادر از سيمين با بزرگ شده هاى ناف فرانسه