12/30/2011

Brother to Brother

شب را زنده نگه مى دارم، با زحمت و چشم هاى پر از خواب.
شب را زنده نگه ميدارم و به ترانه هاى سروده نشده براى دل هاى شكسته فكر مى كنم.
عبارت ها، كلمه ها، ترانه ها در سرم چرخ ميزنند، بين حواب و بيدارى ام و هيچ كدام حتى به يك نصفه ترانه براى يك دل نيمه شكسته تبديل نميشوند.

12/12/2011

تصورت مى كنم
روى يخ هاى قطبى، روى هيماليا، در تبت، روى اسب در مغولستان ، با من، دست در دست من، كنار من ، تصورت ميكنم.

تصورم ميكنم
ميخكوب شده روى سكوى ايستگاهى كه قطار تو به آن ميرسد.

تصورمان ميكنم
در شهرهاى دور با غريبه هاى خنده دار و ادويه هاى رنگ به رنگ.

تصورت ميكنم
روزى كه بفهمى وقتى از روياهايم براى تبت، هيماليا، قطب، مغولستان، شهر هاى دور و ادويه هاى رنگ به رنگ حرف ميزدم، تو در تمامش قدم زده بودى.

12/09/2011

باز زندگی روی سرم که نه روی دلم خراب شده.
باز همه کاغذ ها و ملافه ها رو میزی ها از اشک هام لک می شوند.
باز کم خواب شدم و همان خواب کم می شود رویا های عجیب و ترسناک.
باز دلتنگ ام و باز رنجور