10/29/2011

امسال، سیزده سپتامبر یادم رفت بگم، یادم رفت بگم پنج سال شد.

یک ماه شد، شش ماه شد، یک سال شد، دو سال شد، سه سال شد، چهار سال شد، پنج سال شد که رفتم.

رفتن های من هنوز تبدیل نشده به بودن. هنوز در حال رفتنم و هنوز هیچ جا برای ماندن پیدا نکردم.

شنبه رسید و باز باید ادای آدم های خوشحال ، ادای آدم های معمولی، ادای آدم های با تاریخ های عادی و انسانی، را دربیاورم، با دوستان شام بخورم و باز با شانه های سنگین تر از قبل از شام برگردم خانه، بخوابم و فکر کنم و هی فکر کنم و هی فکر کنم که چرا من نه؟ 

10/17/2011

اسب ها
                                                                 به سروش ٬سیامک ٬آرش و ماندنی


ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
    یال نداشتیم
   چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می گذارم
                                   درد می کند
هرکجای روز که بنشینم
                           شب است
هرکجای خاک...


دلم نیامد بگویم !
این شعر
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی شد

به ه


بیا! بیا اینجا. بیا اینجا گوشه اتاقم زیر نور مورب دم غروب بنشینیم، چای بخوریم و سیگار بکشیم، پشت سیگار. از درد حرف بزنیم.  از فریاد هایی که نزدیم، از چماغ هایی که نخوردیم، از گازهایی که به چشم هامان نرسید و از بازداشت هایی که نرفتیم. بیا اینجا بنشین برای هم از ضجه هایی که قبل از خواب زدیم، از ناله های در خواب، از لبخند های مصنوعی سر صبح و سلام های بی معنی و گریه های با معنی حرف بزنیم. بیا برای هم از درد حرف بزنیم. از روزهایی که تمام شد و از بغض هایی که گم و گور شد یک جایی در زمان. بیا از درد حرف بزنیم و برای هم هیچ نسخه ای نپیچیم. بیا تا ابد حرف بزنیم و هیچ آدم منطقی و تحلیل گر و نسخه پیچ و روشنفکری را هم به جمع مان راه ندهیم. تو فقط بیا.

10/12/2011

یک 

یک پست از گودر گذاشته بود که یک نفر دل اش خواسته بود «فقط یک دقیقه» برگردد خانه «فقط یک دقیقه» و در تخت خودش بخوابد. پست سه خط بیشتر نبود اما من را پنج سال عقب برد. برد عقب به سپتامبر دو هزار و شش. تازه از راه رسیده بودم وخوابگاه و اتاق نه متری، همه خانه و زندگی ام بود.فکر کنم یک ماه طول کشید تا وقتی که صبح بیدار شدم و چشمم را باز کردم بلافاصله فهمیدم کجا هستم. به مدت یک ماه این عذاب هر روز بود که بیدار می شدم و یک لحظه قبل از باز کردن چشم هام خودم را در اتاق ام در تهران حس می کردم و وقتی چشمم باز می شد نمی فهمیدم خواب ام یا بیدارم یا اصلا کجا هستم. بعد هم انقدر گیج می زدم که مدرسه ام دیر می شد! شب ها قبل از خواب با خودم فکر می کردم کاش فردا صبح بیدار شم و در اتاق خودم باشم ... بعد از چهار ماه از خواب گاه رفتم. یک آپارتمان نقلی وسط شهر پیدا کردم و بعد صبح ها چشم باز می کردم و با ناراحتی فکر می کردم هنوز خوابگاهم! اما نه! خوشحال و سر حال می شدم می دیدم خواب گاه نیستم و همه بیست متر جا مال خودِ خودم هست و آشپزخانه و دست شویی و حمام فقط و فقط برای من هست! بعد از دو سال از آپارتمان نقلی رفتتم و رسیدم به آپارتمان راحت امروز. شب ها راحت می خوابم و صبح ها راحت بیدار می شوم، بالاخره!

دو

بعد از مدت ها تلفن کرد و با هم گپ طولانی زدیم. وسط حرف پرسید « می خوای همین فرانسه بمونی یا میری جای دیگه؟» جواب دادم که نمی دانم. اما می دانم. داستان کشور نیست، داستان گوشه امن من هست که وقتی صبح چشم باز می کنم می دانم کجا هستم و وقتی شب چشم می بیندم فکر می کنم «آخیش خواب». از تصور اینکه دوباره بروم جایی که صبح ها ندادم کجا هستم و باید به چه زبانی حرف بزنم اضطراب می گیرم. یاد دختر ماجراجو که می خواست کشور های مختلف را امتحان کند و از رفتن و کندن باکی اش نبود به خیر! فعلا به امنیت بیشتر از هر چیز احتیاج دارم ... 

10/10/2011

کار دارم مثلِ ... مثلِ مثلا سگ اگر سگ اساسا کاری در زندگی اش داشته باشد.
کار دارم مثل سگ و باید یک فصل صحیح شده تزام را به استاد تحویل بدم.
کار دارم مثل سگ، دی دریمینگ اگر بگذارد!

برای اینکه فراموش نکنم مشخول دی دریمینگ اِبآت ای.سی هستم!

10/09/2011

Quand j'étais enfant, le luxe, c'était pour moi les manteuax de fourrure, les robes longues et les villas au bord de la mer. Plus tard, j'ai cru que c'était de mener une vie d'intellectuel. Il me semble maintenant que c'est aussi de pouvoir vivre une passion pour un homme ou une femme. *

Passion simple-Annie Ernaux


* وقتی کودک بودم، لوکس برایم مانتو های خز و پیراهن های بلند و ویلای کنار دریا بود. بعد تر، باور داشتم که لوکس یعنی زندگی  روشنفکری. حالا به نظرم لوکس یعنی توانایی زندگی کردنِ شیفتگی برای یک زن یا مرد.

پ. نون. اصلا به ترجمه ام اعتماد ندارم

10/06/2011



.خداحافظ مرد خلاق و خوش فکر

Steve Jobs 1955-2011


10/05/2011

الیور! آهای الیور!

دلم خواست ویولن سل بلد بودم.
دلم خواست ویولن سل بلد بودم کارم که تمام می شد به عشق ویولن سل تمرین کردن بر می گشتم خانه که ویولن سل بزنم.
دلم خواست یک مبل چرمی قدیمی دسته دارسبز داشتم که شب ها می نشستم لبه اش، پاهام را اندازه ویولن سل ام باز می کردم ویولن سل می زدم.
 دلم خواست یک پیرهن گشاد سرمه ای بلند داشتم که وقتی می خواستم ویولن سل بزنم می پوشیدمش.
دلم خواست موهای بلند صاف داشتم که وقتی می نشستم روی مبل سبز چرمی دسته دارم که ویولن سل بزنم می ریخت روی شانه هام و گاهی مجبور می شدم ویولن سل زدنم را قطع کنم که موهام را از جلوی چشم هام کنار بزنم.
دلم خواست وقتی که می نشستم لبه مبل سبز چرمی با پیرهن سرمه ای و موهای صاف بلند سر شانه هام، تو بودی و یواشکی از آشپزخانه ویولن سل زدن من را تماشا می کردی.

الیور! آهای الیور! تو هم که بچه می شدی و می زدی به آرزوهای بالا بلند، همین شکلی آرزو می کردی؟

10/02/2011

 روزی دفتر خاطرات های  ما که همین وبلاگ هاست را از ته ته های اینترنت ( که نمی دانم اصلا مگر اینترنت هم مثل  خانه های زیرزمین دار ته و سر دارد یا نه) بیرون می شکند و می بینند که همه ما یک روزی، جمله هایی نوشتیم شبیه به اینها: ما در کشورهای مختلف، در قاره های مختلف، در خانه های خودمان، وسط زندگی های خودمان در بازداشت بودیم شاید هم انفرادی مادام العمر.

ه رفته بود طرف های کان، کنار دریا. خبر را خوانده بود و تلفن زده بود. صدا بد می آمد، آنتن نمی داد. می گفت فقط از هتل زدم بیرون، خبر را دیدی؟ خبر را خوانده بودم. عکس ها را دیده بودم. حال ام عجیب بود مثل همه وقت هایی که «خبر» می خوانم. گفت برای هیچ کس نمی شود گفت، هیچ کس. اگر تعریف کنی مثل بقیه خبر ها، مثل بقیه فاجعه ها به گند کشیده می شود.

همه ما، یک روزهایی، وسط زندگی خودمان بازداشت بودیم.