9/30/2011

نوشته بود «هنوز از آنچه در زندان اتفاق افتاده است ، اطلاعی در دست نیست». همین
صبح به خیر دختر مو سیاه زیبا
صبح به خیر دختر مرده
صبح به خیر افلیا
صبح به خیر پایان های تلخ
صبح به خیر سربازهای مرده


تا بی حسی کامل از درد راه زیادی نمانده

9/25/2011

در ستایش باقالی پلو با مرغ.

بعد از اندی، شاید بیشتر از یک سال، حوصله آشپزی آمد و تبدیل به یک غذای خوشمزه شد!

9/23/2011

پانزده هزار نفر، تو بگو پنج هزار نفر، نه پانصد نفر، جان کندن نوجوان هفده ساله را، پنج صبح، پتو پیچ و تخمه شکن،از سر تا ته
 تماشا کردند. نقطه ته خط

هیس! هیس! ساکت! اعدام شروع شد! خانوم آقا چقدر سر و صدا می کنید! محکوم را دار می زنند می خواهم خوب تماشا کنم ... آقا! بشین! خوب نمی بینم صحنه را!  ... هیس! خانوم بچه را ساکت کنید! نمایش شروع شد!

9/19/2011



 ژولیت و رومئو هشت سال جنگیدند برای سلامتی آدام.

ژولیت و رومئو تا ته اش رفتند، دویدند، ریختند، پاشیدند، عوض شدند، جدا شدند، اما تا ته اش رفتند.

ته قصه من کجاست؟ می جنگم، باشه، اما تا کجا؟ از داستان های بی ته متنفرام.دوست دارم به یک جا برسم و بعد بگم تمام شد، وقت استراحت رسیده... وقت استراحت اصلا وجود دارد؟
 مثل یک روز معمولی که تبدیل به یک جهنم پیچ در پیچ می شود از حماقت آدم هایی که آدم نیستند.

درود بر بروکراسی فرانسوی و درود بر بروکرات های نژادپرست فرانسه که هر چه در توان دارند برای اخراج و دل زده کردن جهان سومی های ساکن فرانسه می کنند. 

دوباره برگشتم به خانه اول

9/17/2011





... Lisa didn't want to go to the gig that night, so i gave har ticket away. Five thousand people in a room and you can still feel alone.

تو، من را، چه طور به خاطر می آوری؟ در سر تو چه رنگی هستم؟ چه بویی دارم؟ پوستم چطور؟


... Exploring the Antarcitic is like exploring space. You enter a void, thousands of miles, with no people, no animals, no plants. You're isolated in a vast, empty continent. Clastophobia and agoraphobia in the same place, like two people in a bed.


زندگی دو نفر را که از وسط یا هر جای دیگری ببری و یک نگاه بندازی می شود ناین سانگ. آهنگ هایی که با هم گوش کردیم من را به یاد تو می آورند؟


... Only unhappy people are bad dancers. 

بعضی شنبه شب ها باید خانه ماند و با یک یا دو لیوان شراب منتظر شد که شنبه شب تمامِ تمام شود.

9/15/2011

پنجاه ضربه شلاق نقطه

پنجاه ضربه شلاق جرم سکوت من 

پنجاه ضربه شلاق سکوت

پنجاه ضربه شلاق همین

9/14/2011



کدام را ترجیح می دهی: دل اش با تو باشد ولی جسم اش پی تنوع یا جسم اش به تو وفادار باشد اما دل اش دنبال دیگری؟
از کدام بیشتر می ترسی: بر ملا شدن دروغ یا دروغ گفتن؟

گاهی انگار انتخاب هر چه باشد گریزی نیست از دل شکستگی ... 
امروز روز پرسه است، نه روز کار و آزمایش و شیمی و آزمایشگاه و پایان نامه. امروز باید پرسه زد، نه لابه لای مقاله ها، لابه لای کتاب ها، لابه لای سایت های جالب با یک لیوان چای دارچینی داغ و جَز.

باید انقدر بنشینم و به زمان زل بزنم تا بگذرد که ماشین کارش را تمام کند که آزمایش تمام شود که من دل و روده دستگاه را بیرون بریزم و تمیزاش کنم و وقتی همه چیز در لابراتوار مثل روز اول شد، هر ساعتی که بود، کتاب و دفتر را جمع کنم بروم خانه.

بروم خانه و یک لیوان چای دارچینی داغ درست کنم و روی شکم دراز بکشم و پرسه بزنم تا ابد، کار به درک ... 
  وقتی بیرون ساختمان دانشکده داروسازی آفتابی و گرمه و من در دفترم سردمه یعنی پاییز خیلی نزدیکه.

سردمه و همین روزهاست که پاییز از راه برسه.

پ.نون. این معادل تقریبا شاعرانه این حقیقت است که کره زمین دور خورشید می چرخد نه خورشید دور کره زمین و پاییز می شود چون خورشید فیلان.

9/12/2011

لودميلا پشت سر هم كتاب مى خواند، اما مسايل را براى خودش روشن نمى كند و اين به نظر اتلاف وقت مى آيد. اين طور فكر نمى كنيد؟


 اگر شبى از شب هاى زمستان مسافرى- ايتالو كالوينو

9/11/2011

سپتِمبر ایلیوِن 

میم تازه از آمریکا برگشته بود. غرب آمریکا دو سالی زندگی کرده بود و بعد هم دوام نیاورده بود و برگشته بود ایران. وقتی آمریکا
بود برای ایران ساعت ها پای تلفن گریه می کرد، وقتی هم که برگشت تا یک سالی ما از خوبی های آمریکا و بدی های ایران شنیدیم. بماند. شب یازده سپتامبر قرار بود یک سر بیاید خانه ما. یادم نیست همه فامیل بودند یا فقط میم. اولین چیزی که توجه ام را به ریختن برج های دوقلو جلب کرد هیجان فجیع و زیاد میم بود که از در وارد شد و بی سلام داد زد «دیدید چی شد» و یک راست هجوم برد به سمت تلویزیون و منِ از دنیا بی خبر تازه دوزاری ام افتاد که چه شده.
هر وقت از یازده سپتامبر برنامه ای، گزارشی چیزی می بینم، اولین چیزی که جلو چشمم می آید قیافه میم است که باصدای زیر اش داد زد «دیدید چی شد» و ...
- ... puis je suis rentrée et après j'ai craqué ...
L: Ça se voie que tu as pleuré ...
- ...
L: Tu sais ... Des fois ça fait du bien de craquer!

لیز همین طوری است! به همه بد بختی ها و بغض و گریه هات گوش می کند بعد با یک جمله ساده «گاهی شکستن، گریه کردن خوب است». بعد هم یک سکوت سبک طولانی و نگاه کردن به جمع هفده هژده نفره دوستان که مشغول شادی و شیطنت هستند.  

9/10/2011

La vie. C'est surtout des moments brouillons, des ratures, des blancs.* 

La délicatesse - Davide Foenkinos



زندگى. مخصوصا لحظه هاى چركنويس،خط خوردگى ها، جاهاى خالى است. *

9/09/2011

نورها عجيب اند، آدم ها را برعكس مى كنند.
 آدم ها عجيب اند، نورها را بر عكس مى كنند.
موقعیت ناراحت

همین امروز که نتیجه یک تلاشی جلوی چشم هام دود شد و به هوا رفت و من صدای جیرینگ شکستن امیدم به داشتن کار مورد علاقه ام را شنیدم، سولن کارش درست شد. حالا بیا وسط بغض و بد بختی و گریه برای سولن خوشحالی کن!  ... امروز که از نا امیدی له ام با اینرسی بالا. باید همه زورم را جمع کنم چند روز دیگر برای سولن خوشحالی کنم.
آدم های بی ترس، آدم های بی نگرانی، آدم های بی گره، خلاصه آدم های بی سوال من را می ترسانند.
آدم ها نه. زنده های روی دو پا راه رونده سی ساله، کمی بیشتر، کمی کمتر.
همه آدم ها که نه. بی سوال های به خود مطمئن.
فکر کنم دنیا روی شانه های ما ترسان های پر سوال بچرخد. وگرنه این مطمئن ها و دنیا که به هم کاری ندارند!
"فكر مى كردم آزادى دم دست است. نمى دانستم يك روز عاجز مى شوم از دست خودم."

 روياى تبت- فريبا وفى

9/07/2011

 بروکراسی بروکراسی بروکراسی بروکراسی


سپتامبر ... نکبت ترین ماه سال، ماه تمدید ویزا، ثبت نام دانشگاه، بیمه و ... تمام کاغذ بازی های بی انتها، سر و کله زدن با اداره چی
 هایِ یکی از اون یکی بی شعور تر، ماه کلافگی، ماه دیدن بی تفاوتی کارمند های اداره فلان و بهمان،ماه ملاقات با کارمند های کار نا بلد و شانه بالا بنداز که یعنی «نمی دونم مشکلت چه جوری حل می شه و برام مهم هم نیست مشکلت حل بشه یا نشه»، ماه از دست دادن زمان نه برای انجام کار که برای دور زدن و چرخ خوردن برای پیدا کردن یک راهی برای خروج از چرخه معیوب بروکراسی فرانسوی ... از راه رسید.

سپتامبر نکبت ترین ماهِ سال زندگی فرانسوی من از راه رسید ... پنج تا سپتامبر و بد بختی هاش را گذراندم. این ششمی هم امیدوارم بدون رنج زیادی بگذرد ... 

این سپتامبرهای فرانسوی است که  محکم جلو چشمم می ایستد و راه سد می کند که بفهمم چقدر «خارجی» هستم ... برای من مثل یک جور تنبیه هست ؛ تنبیه برای اینکه فرد «خارجی» و مخصوصا غیر اروپایی تصمیم گرفته نژاد فرانسوی رو به خطر بندازه! 

تنفر و خشم تروریست ها را در این سپتامبرهای نکبت فرانسوی درک می کنم!  

9/06/2011

در ستایش درد-زدایی

یک دردهایی هست که تا می آیند چاره شان هم می آید؛ گلو درد و آبنبات گلو درد، بدن درد و وان آب داغ یا ماساژ یا بروفن یا دکتر استئوپات، میگرن و قرص و اتاق تاریک و خواب، معده درد و سوسپانسیون فیلان ، دل پیچه و قرص چلان.

یک درهایی هم هست که خوب یک راست روانه بیمارستان می شوی؛ دست و بال شکسته یا در رفته.

یک درهایی هم هست که قاطی پاتی است؛ بدن درد آنفولانزا که چاره اش تا گلو زیر پتو رفتن و سوپ داغ و کمی ناز و نوازش و لی لی به لالاست.

یک دردهایی هم هستند  که روانی اند؛ باهاس بنشینی هشت ساعت بی وقفه گریه کنی و در خانه خودت را زندانی کنی، انقدر به هیچ کاری نرسی که گند همه چیز با هم در بیاید و بعد یک هو برای زندگی بهتر از جا بکنی و درد را فراموش کنی.

اما!

خواهش می کنم سکوت کنید!

.و اما یک درد هایی هست مثل گوش درد.  فقط دلت می خواهد آدم بکشی چون فکر می کنی با این کار بهتر می شوی

امروز گوش درد دارم و چقدر وقتی یک هو درد زیاد می شود و یک صدایی مثل صدای دلفین ها در اعماق اقیانوس در گوشم می پیچد و نصف گردن و فک ام درد می گیرد دلم می خواهد کلتم را بردارم و به یک نفر از همین جا که نشستم شلیک کنم.

خوشبختانه کلت ندارم.
گفتم که ماه من شو ...

قهرمان رمان*، ناتالی، زن سی ساله (چه تصادفی) هدیه ای می گیرد که یک راست می بردش به هشت سالگی اش و یک خاطره ای با پدرش. به دو، نصفه شبی، در خانه پدر را می زند، از خواب می پراندش که هدیه را نشان پدرش دهد و بعد با هم به آن خاطره خاص هشت سالگی سفر کنند و در نهایت پاراگراف به اینجا ختم می شود که ناتالی سرش را روی شانه پدرش می گذارد و حالا اشک نریز و کی اشک بریز.

من، شخصیت این داستان، زن سی ساله (چه تصادفی) هی سعی می کنم یک همچین لطافتی بین خودم و پدرم را به یاد بیاورم. به یاد نمی آورم. تا من به جایی رسیدم که خاطره ها را به یاد بیاورم، دعوا و جنگ و قهر و قهرکشی عصاره رابطه بود بین من و پدرم. نه من قبول اش داشتم، نه او قبول ام داشت! به سر تا پای هم ایراد می گرفتیم، از الف تا ی هم را نمی پسندیدیم، من هی تلاش می کردم که قبول ام کند طوری که هستم و خوب او هم که صدای بلندتری داشت و پول تو جیبی ام را می داد خودش را به من می قبولاند. ... خلاصه که رابطه قدرت بود و از هر لطافتی به دور. بعد هم که من از خانه پدر و مادر زدم بیرون، یک هو لطیف شد، یحتمل از سر دلتنگی و من دور دورتر دورتر. انقدر دور که فکر کنم هیچ وقت به هم نرسیم.

چرا این ها را گفتم؟ نمی دانم! همه اش تقصیر ناتالی قصه است ...

* La délicatess - Davide Foenkinos

9/02/2011

دل سلین هوای خانه کرده و ایمیل زده که این آخر هفته می آیم لیموژ، چه کار جالبی بکنیم؟
نمی دانم چه کار جالب تری از لندن در لیموژ پیدا می شود!
فال گیر هم ندارد این شهر فکستنی!
حیوانی چیزی هم در خانه ندارم که بگویم «این آخر هفته را جایی نرفتم، کسی در شهر نبود به ماهی ها/گربه ها/ سگ ها/همسترها/خرگوش ها یا چه می دانم گوساله ها آب و غذا دهد ». دلم سفر می خواهد ... به یک دور و بری، با یک دل خوشی ...
برگ ها که در دل من می ریزند

من می بینم، تو نمی بینی
من نمی بینیم، تو می بینی
من می ایستم، تو می روی
مکث
من می روم، تو نمی بینی
مکث

تو قد می کشی، من تمام می شوم

9/01/2011

فرار کنید! سابرینا می آید!

سابرینا از همه حقوق دنیا برای مضطرب و آشفته حال و داغان بودن برخوردار است : یک ماه مانده به تحویل تز دکتری اش، یک رییس آهسته و بی خیال، یک رییس هم یک شهر دیگر، بچه دو ساله در خانه بدون بابای بچه، دور از همه اقوام و دوست های نزدیک و یک نونو (بچه نگه دار؟) که یک هفته دیگر به کل از لیموژ می رود.

اما از توانایی این زن در مضطرب و بد بخت کردن اطرافیانش در عجبم! غر و ناله هم نمی کند، اما همین که میرسد و در دفتر را باز می کند من و ماری از حضورش اضطراب می گیریم. من تپش قلب می گیرم، ماری فرار می کند به آزمایشگاه، اریک، رییس کند و بی حالش دچار تکاپو می شود و با هر حرکت سابرینا، وصل کردن کابل لپ تاپ اش به برق، تایپ کردن اش، دنبال چیزی در کیف اش گشتنش، مچاله کردن بطری خالی آب، تلفنی حرف زدن اش، کشوی میز باز و بسته کردن اش و ... همه دفتر دچار لرزش خفیف و بلاانقطاع می شود.

پروردگارا! رحم کن که تو رحم کننده ترینی! گوشا این دور رو بر است!

گوشا، همه دلیل های منطقی و غیر منطقی دنیا برای خوشحال و خوشبخت بودن را دارد. اما! کافی است یک چیزی در این دنیا طوری که می خواهد پیش نرود، مثلا سولانژ عصبی یا شانتال عشق توجه، وسط حرف اش بپرد ... دِ بیا! همه گی به صرف قهوه در دفتر گوشا دعوت شده و کمربند ها را برای گوش کردن به شرح مصیبت و فاجعه قطع شدن حرف اش روز فیلان سر ناهار می بندیم و سفت می کنیم.

باید در دفتر کارم برای اجتناب از این آدم ها سنگر بسازم ...
تو بگو نه ...

از یک آشنای مشترک، دوست برای او، آشنا برای من، انقدر بد گفت و گفت و گفت که من خواستم سر به تن آشنای مشترک نباشد و اصلا انقدر وخیم شد که دیگر حتی احوال این آشنا را هم نپرسیدم و حتی یک جورهایی شد دشمن مردم. بعد آمده، سلام و این ها و اینکه دیشب چقدر خوش گذشت، آشنای مشترک هم بود و چقدر خندیدیم و چقدر درباره فیلان راهنمایی ام کرد و چقدر حرف اش تاثیر داشت والی آخر. من؟ خب احساس خریت و محجور بودن و ساده لوح بودن و تاثیر پذیر بودن و همه چیزهایی که به این طور بودن مربوط است مرا برداشت با خودش برد.

بعد این الگو با چند نفر دیگر، منظورم چند نفر دوست و مورد اعتماد من و فیلان، تکرار و تکرار شد. پترن: دوستی که از آشنایی مشترک ساعت ها و سالیان و قرن ها بد گویی می کند و بعد من که خوب خوب از آشنا منزجر شدم، دوست مورد فیلان من خوش گویی از آشنا را از سر می گیرد.

پیچیدگی داستان : من خیلی تاثیر پذیر یا به عبارتی قابل منیپولیت شدن هستم یا دوست خیلی زیادی دم دمی مزاج؟

بماند که اعتمادم به این دوست ها کاملا نابود و نیست شد!