8/30/2011

زن و میز چای, رنگ روغن


سحر
چرخی زد
دید نیستی
ترکش کرده‌ بودی
دنبال نامه‌ای نگشت
صبحانه را
با یک فنجان چای
آماده کرد
صندلی‌ات را کنار دیوار گذاشت

با خودش
حرف‌هایی زد
که تا به حال نشنیده بود

۱۳ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

هر روز مره

بدو. گیرم که دویدم. گیر خواهم کرد. به هیچ جا.
ندو. امروز روز است. همین جا. همین شکلی خوب است.

سر می خورم، به ضم سین.
غلت نمیزنم.
آخرهاش

اول های تز نوشتن سر جرییات با رییس جر و بحت می کردم تا حرف ام، انتخاب ام را به کرسی بنشانم و طوری که دل ام می خواهد و نه دل اش می خواهد بنویسم.

آخرهای تز با احتیاط تصحیح هاش، به عبارت بهتر نتیجه شخم زدن هاش در تکست ام، را نشانم می دهد. فقط فکر می کنم «بده به من این متن بی پدر مادر رو! تا پس فردا تصحیح می کنم» و خوب بعد هم می شود طلب کار شوم که تا آخر هفته بعد نهاییش کنیم.

ای روزگار بد قواره ...

8/28/2011

کتاب هدیه خریدن برای آدم های کتاب خوان، از کارهای لذت بخش عصر شنبه.

8/25/2011

Haunted dreams
Haunted dreams
Haunted dreams

Appearing as quickly as they are disappearing

Vanishing dreams
Vanishing dreams
Vanishing dreams

8/24/2011

آدم ها

خسته ام می کند دویدن دنبال خستگی آدم ها.
دل زده ام می کند دل مردگی آدم ها.
می ترساند مرا ترس آدم ها.

گاهی دلم می خواهد با یک صدای یکنواخت، زیر لب بگویم خسته، دل مرده، ترسان باش! اگر فکر می کنی اینطور بهتر است ... بعد نمی فهمم جای من بین نفهم های بیشعور بی خیر و برکت است یا آدم ها زیادی خسته و دل مرده و ترسان اند.

8/19/2011

جا سیگاری که هی پر و خالی می شود و دیگر لیوان چای تمیزی در این خانه باقی نمانده. دلم که هیچ، حتی دستم هم به کار نمی رود.
گاهی، فقط گاهی، دلتنگ می شوم برای آنچنان دوست داشتنت، ولی نه برای داشتنت که درد بود و انتظار ...
از روی شعر های شاعر های کوچک مشق می نویسم؛ شاید یک روز شاعر شدم ...

8/18/2011

Solène

بعضی آدم ها اتفاقی می پرند وسط زندگی ات و بعد هم اتفاقی جستی می زنند از زندگیت بیرون. بعضی ها هم از روی قانون و قاعده می آیند؛ مرور زمان می خواهد شناختن شان و دوستی شان آرام و آهسته هست و باید وقت گذاشت برای فهمیدن شان، برای درک کلمه هاشان و هیچ زوری هم در کار نیست!

سالی که وارد مدرسه سرامیک شدم سولِن دیپلمه شد و رفت. یک سال بعد برگشت لیموژ برای کار و گاهی گذری می زد به لابرآتوار مدرسه برای یکی دو تا آزمایش. سلام احوال پرسی خفیف سر صبح از روی نزاکت بود با این دختر خوش تیپ و کمی یخ. تا رسید به اینجا که بنشینیم ساعت ها بدون فهمیدن گذر زمان از گذشته و حال و آینده با هم حرف بزنیم، از مگو هایم و از مگو هایش.

ساعت های حرف زدن و فراموشی ...

از هر چیز و هر جا، از هر بد شانسی بنالم حق ندارم از آدم های زندگی ام بنالم. فکر کنم از خوش شانس های روی زمین ام با داشتن این همه آدم خوش فکر در زندگانی و رزومره ام.

... آدم های خوب روزگار و بعد خوشحالی از بودنشان و بعد دلتنگی از نبودنشان، از نبودنم، از رفتنم از شهری که روزی دوشت اش نداشتم و امروز ساعت های خوشم گوشه کنارش افتاده.

از ترس و دلتنگی زودرس از شش ماه دیگر که با این شهر کاری ندارم و با من کاری ندارد و باید بروم، به کجا و برای چه اش هم که خدا هم نمی داند!

8/16/2011


درباره عشق و خستگی
وقتی تحمل که تمام شدنی است، تمام شود، تمام.

Sometimes I feel like I'm not ... solid. I'm hollow. There's nothing behind my eyes. I'm a negative of a person. It's as if I never - - I never thought anything. I never wrote anything. I never felt anything.


8/15/2011

کار ... کار؟
آری اما در آن میز بزرگ-
دشمنی مخفی مسکن دارد
که تو را می جود آرام آرام
هم چنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام، تو در فنجانی چای فروخواهی رفت
مثل قایق در گرداب
و در اعماق افق، چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید

فروغ فرخزاد

مشغول نوشتن تزام هستم. مشغول انقدر که گذر روزها را در این روزهای تابستانی ولی بارانی نمی فهمم. فکر می کنم چه خوب برای خانه میز «ناهار خوری» خردیم! هیچوقت نه برای خودم، نه برای مهمان استفاده نشد؛ در این چند ماه مانده به دفاع و تعطیلی دانشگاه شد میز کار و ناهار خوری و شام خوری و چرت بعد از خستگی ... «میز بزرگ» و من و پایان نامه و همه نگرانی هاش.
چه فراموشی سنگینی

...

و در اینجا، در من، در سر من؟


پ.نون. باز هجوم ناگهانی دلتنگی، مثل حمله ناشی از یک بیماری مزمن.
پ.پ.نون. باید فکر کنم که به یاد بیاورم برای چه برای که دلتنگ می شوم با این شدت ... باید خوب فکر کنم