4/27/2011

من و حزن، دوشادوش، قدم با گام های بلند، گاهی به گداری ...

شعر می گفتم، ور می گفتم،شر و ور می گفتم
خیره می شدم، خیره سری می کردم،سکوت می کردم
بغض می کردم، فریاد می زدم،گریه می کردم

گوش می کردی، به به
می خندیدی، بلند، قاه قاه
مست می کردی، می رقصیدی
خوشبختی می کردی، سفر می کردی
گاه شمار ها را صفر، دوباره از اول

نگاه می کردم،دست زیر چانه
گوش نمی کردم، از این پا به آن پا

گوش نکردم، گوش هام را گرفتم با دو دست
رفتم.

4/25/2011


Closer

Larry: [on a photography exhibit] What do you think?

Alice: It's a lie. It's a bunch of sad strangers photographed beautifully, and... all the glittering assholes who appreciate art say it's beautiful 'cause that's what they wanna see. But the people in the photos are sad, and alone... But the pictures make the world seem beautiful, so... the exhibition is reassuring which makes it a lie, and everyone loves a big fat lie.


داستان، داستان همان یک لحظه کذایی است : انتخاب بین «من می تونم این کار رو بکنم»، «من می تونم وا بدم»، «من می تونم مقاومت کنم». و وجود این لحظه انتخاب که همیشه در حال انکار شدن است، منافع ایجاب می کند انگار ندیده بگیریم، ایگنور کنیم این لحظه انتخاب را و اینطور جمله را تمام کنیم : اتفاق افتاد.
هفته پیش همین موقع بود که کلوزر را نگاه کردم. یک هفته بود با خودم کلنجار می رفتم بفهمم که داستان اخلاق و اخلاق گرایی و خیانت کردن و نکردن و دل دادن یا ندادن بود یا نه. دیشب یاد هق هق آلیس افتادم وقتی دن بی ظرافت و با جسارت تهوع آوری به آلیس گفت :
«I fell in love with her, Alice.»
و آلیس که خیلی هوشمندانه، با گریه و درد جواب داد:
«Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment, "I can do this, I can give into this, or I can resist it", and I don't know when your moment was, but I bet you there was one.»

روز به روز بیشتر از «اتفاق افتاد» ها منزجر می شوم و روز به روز بیشتر به این معتقد که همیشه «لحظه انتخاب» وجود دارد، به آن آگاهم اما انکارش می کنم. بحث بر سر انتخاب کلیشه ای بین لذت و اخلاق نیست، داستان وا ندادن است و هزار و یک توجیه پس از وا رفتن.
لحظه های وا دادن ام را مرور می کنم، لحظه های وا دادن اشان را جایی که پای من هم وسط بوده، لحظه های وا ندادن؛ چشم هام را محکم می مالم، شاید پاک شد یاد آوری لحظه های انتخاب کنار هر کدام از این لحظه ها.

4/24/2011

Errer était donc une façon de se soustraire de son esprit.

Triologie new-yorkaise/ Cité de verre- Paul Auster

پرسه زدن راهی بود برای شانه خالی کردن از ذهن اش.

4/10/2011





نیو یورک، دوستت دارم یا فراموش نکن سهم اتفاق را.
فیلمی برای من ، برای من که مدت هاست اتفاق، حادثه و شانس هیج سهمی در زندگی ام ندارد، برای من که خیلی وقت است ایمان ام را به جادوی برخوردهای اتفاقی از دست دادم و برای من که احساس و غریزه تبدیل به بازی کودکانه شده.
یادم آمد یک زمانی، یک زمانی که خیلی هم از امشب دور نیست، بو می کشیدم و عاشق می شدم و دنبال آدم های اتفاقی تا ساحل دریا های دور می رفتم. یادم رفته بود روزهای دلدادگی و بوسه های اتفاقی و فراموش کاری های عمدی و مزه تلخ و ترش اتفاق ها.
یادم آمد، دلم باز خواست و ترس که با خواستن آمد ...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
(La vie est ainsi fait à coups des petites solitudes)

Roland Barthes-La chambre claire
وقتی زندگی از جادو خالی ترین شد،
وقتی همه جا پر شد از نیمکت های ایستگاه اتوبوس،
کاش برف ببارد.
Ouch! I have lost myself ...

وقتی پر کردن چمدان کهنه ام تمام شد، باران شروع کرد به باریدن.
باز هم باران.
باز هم چتر آبی به دست، چمدان به دست، در پیاده رو ها چلپ چلپ.
وقتی به سکو قطار رسیدم باران بند آمده بود.
ده دقیقه تا قطار بعدی به یک جای دور.
ده دقیقه قهقهه زدم،بلند، از خوشحالی رفتن به یک جای دور.
قطار برای همیشه تاخیر داشت.
قطار نیامد،
من رفتم،
به یک جای بی اسم.