2/09/2011

308-

روزهای بی اسم.
ساعت ها تند تند بی توجه به قدم های کوتاه من می گذرند؛انگار نه انگار من جا مانده ام!

به بیست و پنج بهمن فکر می کنم ...

کمی سر نخ بعد از دیدن سمپل هام زیر صد هزار برابر بزرگنمایی!بالاخره یاد گرفتم چطور به بزرگنمایی های بالا برسم.هیجان انگیز بود! صد هزار برابر! فکر کن!
309-

سیصد و نه روز مانده به روزی که برای خودم قرار گذاشتم دفاع کنم.دیروز بود.چیززیادی از دیروز یادم نیست جز یک چیزهای محو ...
باز هم به تصحیح ساید بای ساید گذشت.کارین باید بیمارستان بستری شه برای یک سری کامل آنالیز.امیدوارم چیز جدی در کار نباشد.
وقتی رسیدم خانه چیز زیادی از من برای خروج مجدد و رفتن به کلاس یوگا نمانده بود؛ باز هم شام و ساعت های زل زدن به تلویزیون.

برای یک سری تست ها، انقدر باید آزمایش را تکرار کنم تا عدد نتیجه بعد از نوسان زیاد تقریبا شروع کند به بالا پایین شدن دور یک رقم ثابت؛ همه رقم ها روی نمودار اکسل به صورت نقطه ثبت می کنم تا تصمیم بگیرم کجا را ثابت فرض کنم و کجا تست را تمام. احساس می کنم این روزها مشغول ثبت خودم هستم، هر روز.برای دوره کردن نوسان هام یا خلاص شدن از شرشان.

نمی دانم چرا انقدر ناراضی ام از زندگی که برای خودم درست کردم.نمی دانم چراآدمی که هستم را دیگر دوست ندارم.می دانم برای همه اینهاست که آدم گریز شدم!

2/07/2011

310-

فورماسیون داشتیم؛ به زم من قرار بود یاد بگیریم که چطور به کار تحقیقی مون در دنیای صنعتی اقتصادی ارزش بدیم یعنی با اهمیت جلوه بدیمش.من رفته بودم که پس فردا سر یک مصاحبه با فلان مسوول فلان شرکت،اگر در اومد بهم گفت موشِ آزمایشگاه بگم نه آقا! من بلدم کار صنعتی هم بکنم به این دلیل و اون دلیل.
این چیزها رو که یاد نگرفتم.اما یاد گرفتم بهترین راه برای اینکه بعد از دکتری مدرک به دست کاسه چه کنم نگیری دستت، بهتره خودت خلاق باشی و شرکت بزنی و مملکت فرانسه چه امکاناتی بهت می ده.خلاصه که تا چهار بعد از ظهر این چیزها به خوردمان رفت و من فکر می کردم که من ظرفیت و توانایی مدریت استرس یک پایان نامه دکتری ندارم! حالا بیام
شرکت هم بزنم! زهی خیال خوشحال!

بعد هم یک راست آمدم خانه.برنامه سینما را سپردم به با حوصله های سینما رو و خودم چپیدم خانه.باز هم اس ام اس ها را بی جواب گذاشتم.باز هم به میل ها جواب ندادم.باز هم حوصله دنیا را ندارم. باز هم دلم می خواد تو کاناپه ولو شم،پتو را تا زیر چانه بکشم بالا و کتاب بخونم.تو بگو من افسرده،من می گم من خسته.
حرف زدیم، از در، از دیوار، از پیک نیک سی سال پیش،از سال های زندگی «دور از خانه».از اینکه برای او بد هم نیست و «اکچوآلی زندگیش،خونه اش،اتاقی از آن خودش» را دوست دارد.رسیدیم به اینجا که من گفتم اما من نه؛ زندگی الانم رو دوست ندارم،یعنی آدمی که الان هستم رو دوست ندارم.که من منی کرد و گفت «ساری!بچه ام خیلی تنها مونده،باید برم» (بچه منظور دوست پسرشه).نفس وسط راه مونده ام را بیرون دادم و گفتم باشه برو،حالا باز با هم حرف می زنیم.
باز هم حرفم نصفه موند.باز من نصفه موندم،بین دم و بازدم خودم پای تلفن ...
312-شنبه آفتابی

صبح با زنگ تلفن از خواب بیدر می شوم.تلفنِ فامیل عزیز.گپ و بحث و خنده و نق و غیبت فامیلی.چقدر هم چسبید.از ده صبح تا چهار بعد از ظهر دست دست می کنم برای خروج از خانه و خرید هفتگی.بالاخره همت عالی ساعت چهار و نیم جواب داد.
از همه مردم دنیا خودم را قایم می کنم.دلم فقط خودم را می خواهد. اس ام اس های بی جواب و ردِ برنامه های شنبه شب.
باز استفان رفته یک جایی اسکی و آدری یادش افتاده دوستِ دختر هم برای این وقت ها بد نیست! تلفن اش را جواب ندادم،بعه علت ذکر شده! بعد روی فیس بوک اش خواندم : احساس ول شدگی می کنم بدون شِری؛فهمیدم علت تلفن اش را بعد از نود سال!

میرزا و سر هرمس پیشنهاد این سریال را داده بودند.کک اش افتاد به تنبانم که دنبالش کنم.مخصوصا بعد از آن همه صحبت با فامیل عزیز و پاسکال و آنی در باره پسیکوتراپی و پسیکوآنالیز و لزوم و نیاز اش؛ مخصوصا بعد از خود درگیری های عجیب و بی انتهای من و حس چرخ خوردن در گره های خودم.
با مصیبت بسیار و سرعت مورچه وار،دانلود شروع شد. تعجب نکردم؛سریال چندان پاپیولار و خنده داری نیست.اعصاب و حوصله می خواهد دیدنش.گوش کردن به همه دیالوگ ها کار یک بار دیدن نیست.
صبح شنبه زل زده بودم به صفحه برنامه دانلود.درست مثل وقتی آشپزی می کنم؛ فکر می کنم اگر بالای سر قابلمه بایستم و قل زدن اش را نگاه کنم زود تر می پزد! هی زل زدم شاید زودتر دانلود شد!

2/06/2011

311-بوس شب خیر

یک روزی موهام بلند خواهد شد،تا سر شانه ام،لخت.
یک روزی با موهای بلندم و یک شال بافتنی قرمز بلند،سیگار کشان و با قدم های بلند در امتداد سن راه خواهم رفت،
خوشحال و بی دغدغه.
یک روزی باد شمال به جنوب پاریس موهای بلندم را در شالگردن قرمز ام گره خواهد زد و من از این بازی به قهقهه خواهم افتاد و تمام توریست های آخر پاییز دور و بر سن از خنده من به وجد خواهند آمد.
من یک روز بی دغدغه، بی عجله، با موهای بلند و یک شالگردن دست باف قرمز لبه سن در خیابان های پاریس راه خواهم رفت تا برسم به یک کافه دنج گرم برای دزدیدن یک بوسه از لبهایت.

این هم از رویا پردازی آخر هفته یک دختر موکوتاه با دغدغه ها و عصبانیت های قد و نیم قد.



هنوز به این فکر می کنم خواهر سسیلیا آن روز از پنجره چه دید؟ چه فهمید از شیرجه زدن سسلیا در حوض و بی تفاوتی رابی؟ برایونی رابی را دوست داشت؟
هنوز به این فکر می کنم که من چند بار از پشت پنجره دیدم و فکر کردم که فهمیدم و عصبانی شدم و بعد چه چیزهایی با عکس العمل من عوض شد؟
فکر می کنم برایونی خوشبخت بود که اثر عکس العملش رو دید که بعد روزی هزار بار از ناراحتی دست هاش رو می شست تا اشتباه اش را بشوره. من چند بار برای چه اشتباه هایی باید دست هام رو بشورم؟ هنوز نمی دانم.
هنوز به این فکر می کنم چه آدم هایی از روی چه حس های من گذشتند که من اینجا هستم.
آدم ها آدم ها ...
من فکر می کنم برایونی گناهکار نبود. برایونی نامه را به سسیلیا رسوند.

عشق سسلیا و رابی به اندازه تردیدها و تضادها و حس های عمیق برایونی برایم جذاب نبود.عشق های سینمایی برایم معمولی شده اند.

2/04/2011

313-Endless never endings

بالاخره پی کار سوشیال سکیوریتی را گرفتم. ده روز دیگر باید برم برای کارت جدید و بعد می توانم پی مشکل قلب و داروهای تیرویید و غیره و ذلک را بگیرم و تبدیل شوم یک هو به یک آدم سالم.در مدت انتظار نه چندان کوتاه یک ساعته زیر و بالای بقیه منتظر ها را بازدید می کردم.دریغ از یک نفر خوش تیپِ خوش پوش یا چند نفر پولدار مآب!همه مثل هم در تیپ و مایه های خیلی پابرهنه تا کمی تا قسمتی پابرهنه.مشغول فکر کردن به این بودم که پس خوش تیپ های مایه دار همه کارشان درست و رو به راه است و چرا فقط بیچاره ها باید کارهای اداری شان بلنگد که دوزاری افتاد،دیلینگ!برای خوش تیپ مایه دار هزینه های درمان دوزار و ده شاهی است،قابل این حرف ها را ندارد پرداخت بیست یورو ویزیت پزشک و بیست یورو نسخه و صد یورو ام آر آی!

باز هم تصحیح ساید بای ساید مقاله و باز هم دعوا مرافع با مریلن و باز هم آبمان توی یک جو نرفتن و باز هم خفگی ادواری من از کمبود فضا.بعد از ظهر هم که کار از کار پیش نرفت.مغزم جواب کرده بود و من مثل یک بچه چاق و ننر و بهانه گیر خودم را پرت کردم کف زمین و به مریلن زل زده بودم که حالا اگه می تونی من و بکش ببر جایی که می خوای!

قاتی کردم.برم خودم را بدم تحویل آقای مغازه دار فرمتم کند.

این بار قرعه به نام دختر لهستانی افتاده برای اینکه ازش متنفر باشم!

این هفته هم تمام شد،با کارایی یک وات برروز.

2/03/2011

314-

روزهای بی اسم. باز مدرسه ام دیر شد! امروز برای وقت گذاشتن برای حرف زدن با بابا و عمو و مامان.بیچاره عمو!دوست صمیمیش دو ساعت قبل از بابالی مرد ... می گفت بهتر که تموم شد.با مریض احوالی که بودند زندگیشان زندگی نبود.محکم بود و منطقی.چیزی نداشتم اضافه کنم.تصمیم گرفتم هر روز با بابا حرف بزنم.شاید انرژی گرفت ...

هر روز با مریلن مشغول تصحیح مقاله اولیم،ساید بای ساید و به اندازه یخچال ساید بای ساید به هم نزدیک!با هم می خندیم و با هم گیر می کنیم و من حد اقل خوشحالم که از نزدیک می بیند چیزی که از من خواسته همچین ها هم آسان نیست!باید سلول خاکستری سوزوند و وقت و انرژی و سر ساعت پنج عصر چیز زیادی از تو باقی نمی ماند.از یک جهت بد نیست چون درجا فکر می کنیم و درجا ادیت می شود و هزار بار مقاله بین ما در حال رفت و برگشت نخواهد بود اما گاهی دلم فضا می خواهد، فیزیکی و ذهنی.اینطور چپیده به هم حس می کنم مشغول تحمیل عقایدمان به هم هستیم...

پنجشنبه شب و روال عادی برنامه :یوگا!

خسته ام.
عکس ها،ژست ها،خنده ها،سیگارهای گوشه لب،کلاه ها ...

منِ آن روزها روی این پیکسل هاست یا من، این روزها شیفته خیره شدن به خودِ آن روزها؟
منِ آن روزها موج می زد لابه لای قرمز تند پیرهنم یا منِ این روزها عاشق زل زدن به این عکس ها؟
منِ آن روزها شاد بود که من این روزها دنبال سه قطره خنده از ته دل بین خط های محو صورت آن روزهام می گردم؟

2/02/2011

315-

دیشب بعد از یک مدت طولانی خیره ماندن به تلویزیون تصمیم های بزرگی گرفتم. تصمیم گرفتم که امروز صبح زود بیدار شم و اول وقت پی کار سوشیال سکیوریتیم را بگیریم، بعد به موقع و سر حال برسم سر کار و هزار و پنجاه کار عقب افتاده ام را انجام بدم و ترتیب مقاله اول را در فاصله بین دو آزمایش بدهم وبعد شب زود تر برگردم و آشپزی کنم. نتیجه، صبح نزدیک به ساعت یازده لخ لخ کنان و خمیازه کشان رسیدم سر کار. یک سره سرِ پا در لبو در حال دویدن دنبال آزمایش های عقب افتاده و نمونه درست کردن.حتی فرصت نکردم یک ساعت بنشینم پشت میزم. الان ساعت هفت شبه،من هنوز کار دارم و احتمالا تا یک ساعت دیگر که برسم به آخرین اتوبوس،مفید ترین کارم همین پست باشد.

فردا.فردا این کارها را می کنم.

هی سعی می کنم به خانه و اینکه الان مامان،بابا،عمه،مامان جون،گلنوش،می نوش و ... و ... و... چطورند فکر نکنم.

یاد اس ام اس کانتن افتادم. پنج روز گذشته و جواب ندادم.حالا پیشنهاد اش هم خوب بود ها. بماند که وقتی با همیم گذشت زمان را حس نمی کنم.قلبم شده مثل شالکی (دستمال کهنه به گیلکی)!به کار کسی نمی آد،حتی خودم.

2/01/2011

316

به این فکر می کنم که اگر بودم، عزاداری می کردم، از رفت و آمد ها و تسلیت ها و مراسم و باقی حاشیه زهرماری ماجرا ذله می شدم بهتر بود.باورم میشد که تمام شد. دیگه نیست. الان دارم کلنجار می رم که در مغز صاحاب مرده ام فرو کنم که تمام شد. بابالی دیگه نیست ...

کار مقاله دوم افتان و خیزان جلو می رود،تاتی تاتی. باز بچه های مریلن مریض شدند،مریلن نیست.

شب به خونه زنگ می زنم. نمی دانم چقدر باید با مامان جون در تماس باشم. دیشب به نظرم محکم آمد.
317

خبر کوتاه بود.پدربزرگ ات فوت کرد. تسلیت می گم .به بابا زنگ بزن و تسلیت بگو. ... در جا می خواستم به گیوم زنگ بزنم و بگم پدربزرگ من هم،بیا با هم گریه کنیم.
بعد از باری که رابطه ام با مَتیو را دودستی نابود کردم و یک صبح تا شب خودم را در لبو زندانی کردم و های های جلو میز کارم گریه کردم، امروز باردومی بود که یک گوشه ای در لبو سر خودم را گرم کرده بودم و گریه می کردم.
مریلن در حال گریه غافلگیرم کرد.بقیه هم فهمیدند و تسلیت گفتند.عمل تخمی تسلیت! برای اینکه همه را از وضعیت گند سمپتی و تسلیت خارج کنم دماغم را بالا کشیدم،لبخند زدم و با همان لبخند گشاد گفتم نگران نباشید!خوب می شم!
یک طرف مغزم یک سره به این فکر می کرد که بابا چطوره.

برنامه سینما را کنسل کردم. با بابا حرف زدم.آخ بابام. ... صداش بغض داشت، صداش غمگین بود ... به خودم و زندگی و انتخاب ام کلی فحش و لعنت فرستادم که چرا نمی تونم پیشش باشم و با هم گریه کنیم.
بعد هم با بقیه حرف زدم. همه دور هم بودند.چه خوب که هم را دارند ... چه خوب که حد اقل بی کس و کاری تو چشمشان فرو نمی رود. آخ بابام ...
خبر کوتاه بود ...

هرچقدر هم که آماده باشی،
هر چقدر هم که درد کشیدن مدام اش را دیده باشی،
هر چند بار که در بیمارستان شب را صبح کرده باشی،
هر قدر هم که روز به روز بد تر شدن اش را دیده باشی،
هر چند بار که لباس سیاه عزا را اتو کرده باشی،
هر چند کیلو آرد و خرما پیش بینی کرده باشی،
فرقی ندارد.
می رسد،بی مقدمه.
غافلگیر می شوی عین شنیدن خبر بارداری خودت.
خبر را می گذارند دو دستی کف دست هات
و تو
ساعت ها خیره می شوی به خبر کف دستت
که حالا چه کنم؟
که زندگی از این به بعد چه شکلی خواهد بود؟

همیشه غافلگیر می شوی،همیشه.
318-Mission impossible

یکشنبه و عملیات پرمخاطره از تخت خواب به کاناپه و از کاناپه به تخت خواب و همینطور تا ساعت پنج عصر و عذاب وجدان مقاله های خفه شده در کوله پشتی از جمعه تا حالا و تصحیح های تل انبار شده و نظافت هفتگی و ... و ... و ...
و نیروی عذاب وجدان که من را به نبرد علیه کثیفی و تنبلی واداشت تا آخر شب! حتی لباس های روز بعد هم آماده،اتو شده و قرار گرفته روی صندلی! دو نقطه دی