12/12/2011

تصورت مى كنم
روى يخ هاى قطبى، روى هيماليا، در تبت، روى اسب در مغولستان ، با من، دست در دست من، كنار من ، تصورت ميكنم.

تصورم ميكنم
ميخكوب شده روى سكوى ايستگاهى كه قطار تو به آن ميرسد.

تصورمان ميكنم
در شهرهاى دور با غريبه هاى خنده دار و ادويه هاى رنگ به رنگ.

تصورت ميكنم
روزى كه بفهمى وقتى از روياهايم براى تبت، هيماليا، قطب، مغولستان، شهر هاى دور و ادويه هاى رنگ به رنگ حرف ميزدم، تو در تمامش قدم زده بودى.

No comments:

Post a Comment