10/12/2011

یک 

یک پست از گودر گذاشته بود که یک نفر دل اش خواسته بود «فقط یک دقیقه» برگردد خانه «فقط یک دقیقه» و در تخت خودش بخوابد. پست سه خط بیشتر نبود اما من را پنج سال عقب برد. برد عقب به سپتامبر دو هزار و شش. تازه از راه رسیده بودم وخوابگاه و اتاق نه متری، همه خانه و زندگی ام بود.فکر کنم یک ماه طول کشید تا وقتی که صبح بیدار شدم و چشمم را باز کردم بلافاصله فهمیدم کجا هستم. به مدت یک ماه این عذاب هر روز بود که بیدار می شدم و یک لحظه قبل از باز کردن چشم هام خودم را در اتاق ام در تهران حس می کردم و وقتی چشمم باز می شد نمی فهمیدم خواب ام یا بیدارم یا اصلا کجا هستم. بعد هم انقدر گیج می زدم که مدرسه ام دیر می شد! شب ها قبل از خواب با خودم فکر می کردم کاش فردا صبح بیدار شم و در اتاق خودم باشم ... بعد از چهار ماه از خواب گاه رفتم. یک آپارتمان نقلی وسط شهر پیدا کردم و بعد صبح ها چشم باز می کردم و با ناراحتی فکر می کردم هنوز خوابگاهم! اما نه! خوشحال و سر حال می شدم می دیدم خواب گاه نیستم و همه بیست متر جا مال خودِ خودم هست و آشپزخانه و دست شویی و حمام فقط و فقط برای من هست! بعد از دو سال از آپارتمان نقلی رفتتم و رسیدم به آپارتمان راحت امروز. شب ها راحت می خوابم و صبح ها راحت بیدار می شوم، بالاخره!

دو

بعد از مدت ها تلفن کرد و با هم گپ طولانی زدیم. وسط حرف پرسید « می خوای همین فرانسه بمونی یا میری جای دیگه؟» جواب دادم که نمی دانم. اما می دانم. داستان کشور نیست، داستان گوشه امن من هست که وقتی صبح چشم باز می کنم می دانم کجا هستم و وقتی شب چشم می بیندم فکر می کنم «آخیش خواب». از تصور اینکه دوباره بروم جایی که صبح ها ندادم کجا هستم و باید به چه زبانی حرف بزنم اضطراب می گیرم. یاد دختر ماجراجو که می خواست کشور های مختلف را امتحان کند و از رفتن و کندن باکی اش نبود به خیر! فعلا به امنیت بیشتر از هر چیز احتیاج دارم ... 

No comments:

Post a Comment