9/06/2011

در ستایش درد-زدایی

یک دردهایی هست که تا می آیند چاره شان هم می آید؛ گلو درد و آبنبات گلو درد، بدن درد و وان آب داغ یا ماساژ یا بروفن یا دکتر استئوپات، میگرن و قرص و اتاق تاریک و خواب، معده درد و سوسپانسیون فیلان ، دل پیچه و قرص چلان.

یک درهایی هم هست که خوب یک راست روانه بیمارستان می شوی؛ دست و بال شکسته یا در رفته.

یک درهایی هم هست که قاطی پاتی است؛ بدن درد آنفولانزا که چاره اش تا گلو زیر پتو رفتن و سوپ داغ و کمی ناز و نوازش و لی لی به لالاست.

یک دردهایی هم هستند  که روانی اند؛ باهاس بنشینی هشت ساعت بی وقفه گریه کنی و در خانه خودت را زندانی کنی، انقدر به هیچ کاری نرسی که گند همه چیز با هم در بیاید و بعد یک هو برای زندگی بهتر از جا بکنی و درد را فراموش کنی.

اما!

خواهش می کنم سکوت کنید!

.و اما یک درد هایی هست مثل گوش درد.  فقط دلت می خواهد آدم بکشی چون فکر می کنی با این کار بهتر می شوی

امروز گوش درد دارم و چقدر وقتی یک هو درد زیاد می شود و یک صدایی مثل صدای دلفین ها در اعماق اقیانوس در گوشم می پیچد و نصف گردن و فک ام درد می گیرد دلم می خواهد کلتم را بردارم و به یک نفر از همین جا که نشستم شلیک کنم.

خوشبختانه کلت ندارم.

No comments:

Post a Comment