9/06/2011

گفتم که ماه من شو ...

قهرمان رمان*، ناتالی، زن سی ساله (چه تصادفی) هدیه ای می گیرد که یک راست می بردش به هشت سالگی اش و یک خاطره ای با پدرش. به دو، نصفه شبی، در خانه پدر را می زند، از خواب می پراندش که هدیه را نشان پدرش دهد و بعد با هم به آن خاطره خاص هشت سالگی سفر کنند و در نهایت پاراگراف به اینجا ختم می شود که ناتالی سرش را روی شانه پدرش می گذارد و حالا اشک نریز و کی اشک بریز.

من، شخصیت این داستان، زن سی ساله (چه تصادفی) هی سعی می کنم یک همچین لطافتی بین خودم و پدرم را به یاد بیاورم. به یاد نمی آورم. تا من به جایی رسیدم که خاطره ها را به یاد بیاورم، دعوا و جنگ و قهر و قهرکشی عصاره رابطه بود بین من و پدرم. نه من قبول اش داشتم، نه او قبول ام داشت! به سر تا پای هم ایراد می گرفتیم، از الف تا ی هم را نمی پسندیدیم، من هی تلاش می کردم که قبول ام کند طوری که هستم و خوب او هم که صدای بلندتری داشت و پول تو جیبی ام را می داد خودش را به من می قبولاند. ... خلاصه که رابطه قدرت بود و از هر لطافتی به دور. بعد هم که من از خانه پدر و مادر زدم بیرون، یک هو لطیف شد، یحتمل از سر دلتنگی و من دور دورتر دورتر. انقدر دور که فکر کنم هیچ وقت به هم نرسیم.

چرا این ها را گفتم؟ نمی دانم! همه اش تقصیر ناتالی قصه است ...

* La délicatess - Davide Foenkinos

No comments:

Post a Comment