9/01/2011

فرار کنید! سابرینا می آید!

سابرینا از همه حقوق دنیا برای مضطرب و آشفته حال و داغان بودن برخوردار است : یک ماه مانده به تحویل تز دکتری اش، یک رییس آهسته و بی خیال، یک رییس هم یک شهر دیگر، بچه دو ساله در خانه بدون بابای بچه، دور از همه اقوام و دوست های نزدیک و یک نونو (بچه نگه دار؟) که یک هفته دیگر به کل از لیموژ می رود.

اما از توانایی این زن در مضطرب و بد بخت کردن اطرافیانش در عجبم! غر و ناله هم نمی کند، اما همین که میرسد و در دفتر را باز می کند من و ماری از حضورش اضطراب می گیریم. من تپش قلب می گیرم، ماری فرار می کند به آزمایشگاه، اریک، رییس کند و بی حالش دچار تکاپو می شود و با هر حرکت سابرینا، وصل کردن کابل لپ تاپ اش به برق، تایپ کردن اش، دنبال چیزی در کیف اش گشتنش، مچاله کردن بطری خالی آب، تلفنی حرف زدن اش، کشوی میز باز و بسته کردن اش و ... همه دفتر دچار لرزش خفیف و بلاانقطاع می شود.

پروردگارا! رحم کن که تو رحم کننده ترینی! گوشا این دور رو بر است!

گوشا، همه دلیل های منطقی و غیر منطقی دنیا برای خوشحال و خوشبخت بودن را دارد. اما! کافی است یک چیزی در این دنیا طوری که می خواهد پیش نرود، مثلا سولانژ عصبی یا شانتال عشق توجه، وسط حرف اش بپرد ... دِ بیا! همه گی به صرف قهوه در دفتر گوشا دعوت شده و کمربند ها را برای گوش کردن به شرح مصیبت و فاجعه قطع شدن حرف اش روز فیلان سر ناهار می بندیم و سفت می کنیم.

باید در دفتر کارم برای اجتناب از این آدم ها سنگر بسازم ...

No comments:

Post a Comment