9/01/2011

تو بگو نه ...

از یک آشنای مشترک، دوست برای او، آشنا برای من، انقدر بد گفت و گفت و گفت که من خواستم سر به تن آشنای مشترک نباشد و اصلا انقدر وخیم شد که دیگر حتی احوال این آشنا را هم نپرسیدم و حتی یک جورهایی شد دشمن مردم. بعد آمده، سلام و این ها و اینکه دیشب چقدر خوش گذشت، آشنای مشترک هم بود و چقدر خندیدیم و چقدر درباره فیلان راهنمایی ام کرد و چقدر حرف اش تاثیر داشت والی آخر. من؟ خب احساس خریت و محجور بودن و ساده لوح بودن و تاثیر پذیر بودن و همه چیزهایی که به این طور بودن مربوط است مرا برداشت با خودش برد.

بعد این الگو با چند نفر دیگر، منظورم چند نفر دوست و مورد اعتماد من و فیلان، تکرار و تکرار شد. پترن: دوستی که از آشنایی مشترک ساعت ها و سالیان و قرن ها بد گویی می کند و بعد من که خوب خوب از آشنا منزجر شدم، دوست مورد فیلان من خوش گویی از آشنا را از سر می گیرد.

پیچیدگی داستان : من خیلی تاثیر پذیر یا به عبارتی قابل منیپولیت شدن هستم یا دوست خیلی زیادی دم دمی مزاج؟

بماند که اعتمادم به این دوست ها کاملا نابود و نیست شد!

No comments:

Post a Comment