8/18/2011

Solène

بعضی آدم ها اتفاقی می پرند وسط زندگی ات و بعد هم اتفاقی جستی می زنند از زندگیت بیرون. بعضی ها هم از روی قانون و قاعده می آیند؛ مرور زمان می خواهد شناختن شان و دوستی شان آرام و آهسته هست و باید وقت گذاشت برای فهمیدن شان، برای درک کلمه هاشان و هیچ زوری هم در کار نیست!

سالی که وارد مدرسه سرامیک شدم سولِن دیپلمه شد و رفت. یک سال بعد برگشت لیموژ برای کار و گاهی گذری می زد به لابرآتوار مدرسه برای یکی دو تا آزمایش. سلام احوال پرسی خفیف سر صبح از روی نزاکت بود با این دختر خوش تیپ و کمی یخ. تا رسید به اینجا که بنشینیم ساعت ها بدون فهمیدن گذر زمان از گذشته و حال و آینده با هم حرف بزنیم، از مگو هایم و از مگو هایش.

ساعت های حرف زدن و فراموشی ...

از هر چیز و هر جا، از هر بد شانسی بنالم حق ندارم از آدم های زندگی ام بنالم. فکر کنم از خوش شانس های روی زمین ام با داشتن این همه آدم خوش فکر در زندگانی و رزومره ام.

... آدم های خوب روزگار و بعد خوشحالی از بودنشان و بعد دلتنگی از نبودنشان، از نبودنم، از رفتنم از شهری که روزی دوشت اش نداشتم و امروز ساعت های خوشم گوشه کنارش افتاده.

از ترس و دلتنگی زودرس از شش ماه دیگر که با این شهر کاری ندارم و با من کاری ندارد و باید بروم، به کجا و برای چه اش هم که خدا هم نمی داند!

No comments:

Post a Comment