6/17/2011

یک جور بی خودی از نفس افتاده ام. مثل وقت هایی که مسافر شهرهای دورم و بارم سنگین و باید هزار بار، هزار جا، در ایستگاه های شلوغ قطار، در غلغله متروها، در تنگی اتوبوسها دنبال راه بگردم و از هیچ قطار و اتوبوسی جا نمانم.
یک جور بی خودی از نفس افتاده ام. مثل وقت هایی که دوست دارم بار سنگین را یک جا رها کنم و بدوم، آنقدر بدوم تا به خلوت ترین کنج دنیا برسم، چند تا نفس عمیق بکشم. بعد ببینم برای بازگشت، پس گرفتن چمدان سنگین ام و رسیدن به قطار بعدی خیلی دیر شده باشد، خیلی.
بعد فکر کنم حالا چه کار کنم و راه رفتن و پرسه زدن که بشود بهترین راه حل ممکن.

No comments:

Post a Comment