6/09/2011

یک داستان واقعی

آخر بدبختی اینجا بود که دلتنگ می شدم. هنوز هم می شوم، برای تو، توی نکبت!
بعد تشر زدن شروع می شود. تشر زدن به خودم، عصبانی بودن از خودم که بدبخت! برای چی دلت تنگ میشه واسه اون بدبخت بی لیاقت!
بعد هم که انقدر ریپیت که بخوابم، یعنی خوابم ببرد.
حالا بدبخت بی لیاقت پا می شه می آد به خوابم که چی؟ که با من دعوا که سانتیم به سانتیم تلفن هایی که از راه دور بهم زده را بهش پس بدم.
یعنی اینطور همه چیز گاهی قر و قاطی می شود.

No comments:

Post a Comment