4/10/2011

Ouch! I have lost myself ...

وقتی پر کردن چمدان کهنه ام تمام شد، باران شروع کرد به باریدن.
باز هم باران.
باز هم چتر آبی به دست، چمدان به دست، در پیاده رو ها چلپ چلپ.
وقتی به سکو قطار رسیدم باران بند آمده بود.
ده دقیقه تا قطار بعدی به یک جای دور.
ده دقیقه قهقهه زدم،بلند، از خوشحالی رفتن به یک جای دور.
قطار برای همیشه تاخیر داشت.
قطار نیامد،
من رفتم،
به یک جای بی اسم.

No comments:

Post a Comment