4/25/2011


Closer

Larry: [on a photography exhibit] What do you think?

Alice: It's a lie. It's a bunch of sad strangers photographed beautifully, and... all the glittering assholes who appreciate art say it's beautiful 'cause that's what they wanna see. But the people in the photos are sad, and alone... But the pictures make the world seem beautiful, so... the exhibition is reassuring which makes it a lie, and everyone loves a big fat lie.


داستان، داستان همان یک لحظه کذایی است : انتخاب بین «من می تونم این کار رو بکنم»، «من می تونم وا بدم»، «من می تونم مقاومت کنم». و وجود این لحظه انتخاب که همیشه در حال انکار شدن است، منافع ایجاب می کند انگار ندیده بگیریم، ایگنور کنیم این لحظه انتخاب را و اینطور جمله را تمام کنیم : اتفاق افتاد.
هفته پیش همین موقع بود که کلوزر را نگاه کردم. یک هفته بود با خودم کلنجار می رفتم بفهمم که داستان اخلاق و اخلاق گرایی و خیانت کردن و نکردن و دل دادن یا ندادن بود یا نه. دیشب یاد هق هق آلیس افتادم وقتی دن بی ظرافت و با جسارت تهوع آوری به آلیس گفت :
«I fell in love with her, Alice.»
و آلیس که خیلی هوشمندانه، با گریه و درد جواب داد:
«Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment, "I can do this, I can give into this, or I can resist it", and I don't know when your moment was, but I bet you there was one.»

روز به روز بیشتر از «اتفاق افتاد» ها منزجر می شوم و روز به روز بیشتر به این معتقد که همیشه «لحظه انتخاب» وجود دارد، به آن آگاهم اما انکارش می کنم. بحث بر سر انتخاب کلیشه ای بین لذت و اخلاق نیست، داستان وا ندادن است و هزار و یک توجیه پس از وا رفتن.
لحظه های وا دادن ام را مرور می کنم، لحظه های وا دادن اشان را جایی که پای من هم وسط بوده، لحظه های وا ندادن؛ چشم هام را محکم می مالم، شاید پاک شد یاد آوری لحظه های انتخاب کنار هر کدام از این لحظه ها.

No comments:

Post a Comment