2/07/2011

حرف زدیم، از در، از دیوار، از پیک نیک سی سال پیش،از سال های زندگی «دور از خانه».از اینکه برای او بد هم نیست و «اکچوآلی زندگیش،خونه اش،اتاقی از آن خودش» را دوست دارد.رسیدیم به اینجا که من گفتم اما من نه؛ زندگی الانم رو دوست ندارم،یعنی آدمی که الان هستم رو دوست ندارم.که من منی کرد و گفت «ساری!بچه ام خیلی تنها مونده،باید برم» (بچه منظور دوست پسرشه).نفس وسط راه مونده ام را بیرون دادم و گفتم باشه برو،حالا باز با هم حرف می زنیم.
باز هم حرفم نصفه موند.باز من نصفه موندم،بین دم و بازدم خودم پای تلفن ...

No comments:

Post a Comment