2/06/2011




هنوز به این فکر می کنم خواهر سسیلیا آن روز از پنجره چه دید؟ چه فهمید از شیرجه زدن سسلیا در حوض و بی تفاوتی رابی؟ برایونی رابی را دوست داشت؟
هنوز به این فکر می کنم که من چند بار از پشت پنجره دیدم و فکر کردم که فهمیدم و عصبانی شدم و بعد چه چیزهایی با عکس العمل من عوض شد؟
فکر می کنم برایونی خوشبخت بود که اثر عکس العملش رو دید که بعد روزی هزار بار از ناراحتی دست هاش رو می شست تا اشتباه اش را بشوره. من چند بار برای چه اشتباه هایی باید دست هام رو بشورم؟ هنوز نمی دانم.
هنوز به این فکر می کنم چه آدم هایی از روی چه حس های من گذشتند که من اینجا هستم.
آدم ها آدم ها ...
من فکر می کنم برایونی گناهکار نبود. برایونی نامه را به سسیلیا رسوند.

عشق سسلیا و رابی به اندازه تردیدها و تضادها و حس های عمیق برایونی برایم جذاب نبود.عشق های سینمایی برایم معمولی شده اند.

No comments:

Post a Comment