2/01/2011

317

خبر کوتاه بود.پدربزرگ ات فوت کرد. تسلیت می گم .به بابا زنگ بزن و تسلیت بگو. ... در جا می خواستم به گیوم زنگ بزنم و بگم پدربزرگ من هم،بیا با هم گریه کنیم.
بعد از باری که رابطه ام با مَتیو را دودستی نابود کردم و یک صبح تا شب خودم را در لبو زندانی کردم و های های جلو میز کارم گریه کردم، امروز باردومی بود که یک گوشه ای در لبو سر خودم را گرم کرده بودم و گریه می کردم.
مریلن در حال گریه غافلگیرم کرد.بقیه هم فهمیدند و تسلیت گفتند.عمل تخمی تسلیت! برای اینکه همه را از وضعیت گند سمپتی و تسلیت خارج کنم دماغم را بالا کشیدم،لبخند زدم و با همان لبخند گشاد گفتم نگران نباشید!خوب می شم!
یک طرف مغزم یک سره به این فکر می کرد که بابا چطوره.

برنامه سینما را کنسل کردم. با بابا حرف زدم.آخ بابام. ... صداش بغض داشت، صداش غمگین بود ... به خودم و زندگی و انتخاب ام کلی فحش و لعنت فرستادم که چرا نمی تونم پیشش باشم و با هم گریه کنیم.
بعد هم با بقیه حرف زدم. همه دور هم بودند.چه خوب که هم را دارند ... چه خوب که حد اقل بی کس و کاری تو چشمشان فرو نمی رود. آخ بابام ...

No comments:

Post a Comment