2/03/2011

314-

روزهای بی اسم. باز مدرسه ام دیر شد! امروز برای وقت گذاشتن برای حرف زدن با بابا و عمو و مامان.بیچاره عمو!دوست صمیمیش دو ساعت قبل از بابالی مرد ... می گفت بهتر که تموم شد.با مریض احوالی که بودند زندگیشان زندگی نبود.محکم بود و منطقی.چیزی نداشتم اضافه کنم.تصمیم گرفتم هر روز با بابا حرف بزنم.شاید انرژی گرفت ...

هر روز با مریلن مشغول تصحیح مقاله اولیم،ساید بای ساید و به اندازه یخچال ساید بای ساید به هم نزدیک!با هم می خندیم و با هم گیر می کنیم و من حد اقل خوشحالم که از نزدیک می بیند چیزی که از من خواسته همچین ها هم آسان نیست!باید سلول خاکستری سوزوند و وقت و انرژی و سر ساعت پنج عصر چیز زیادی از تو باقی نمی ماند.از یک جهت بد نیست چون درجا فکر می کنیم و درجا ادیت می شود و هزار بار مقاله بین ما در حال رفت و برگشت نخواهد بود اما گاهی دلم فضا می خواهد، فیزیکی و ذهنی.اینطور چپیده به هم حس می کنم مشغول تحمیل عقایدمان به هم هستیم...

پنجشنبه شب و روال عادی برنامه :یوگا!

خسته ام.

No comments:

Post a Comment