2/01/2011

316

به این فکر می کنم که اگر بودم، عزاداری می کردم، از رفت و آمد ها و تسلیت ها و مراسم و باقی حاشیه زهرماری ماجرا ذله می شدم بهتر بود.باورم میشد که تمام شد. دیگه نیست. الان دارم کلنجار می رم که در مغز صاحاب مرده ام فرو کنم که تمام شد. بابالی دیگه نیست ...

کار مقاله دوم افتان و خیزان جلو می رود،تاتی تاتی. باز بچه های مریلن مریض شدند،مریلن نیست.

شب به خونه زنگ می زنم. نمی دانم چقدر باید با مامان جون در تماس باشم. دیشب به نظرم محکم آمد.

No comments:

Post a Comment