2/02/2011

315-

دیشب بعد از یک مدت طولانی خیره ماندن به تلویزیون تصمیم های بزرگی گرفتم. تصمیم گرفتم که امروز صبح زود بیدار شم و اول وقت پی کار سوشیال سکیوریتیم را بگیریم، بعد به موقع و سر حال برسم سر کار و هزار و پنجاه کار عقب افتاده ام را انجام بدم و ترتیب مقاله اول را در فاصله بین دو آزمایش بدهم وبعد شب زود تر برگردم و آشپزی کنم. نتیجه، صبح نزدیک به ساعت یازده لخ لخ کنان و خمیازه کشان رسیدم سر کار. یک سره سرِ پا در لبو در حال دویدن دنبال آزمایش های عقب افتاده و نمونه درست کردن.حتی فرصت نکردم یک ساعت بنشینم پشت میزم. الان ساعت هفت شبه،من هنوز کار دارم و احتمالا تا یک ساعت دیگر که برسم به آخرین اتوبوس،مفید ترین کارم همین پست باشد.

فردا.فردا این کارها را می کنم.

هی سعی می کنم به خانه و اینکه الان مامان،بابا،عمه،مامان جون،گلنوش،می نوش و ... و ... و... چطورند فکر نکنم.

یاد اس ام اس کانتن افتادم. پنج روز گذشته و جواب ندادم.حالا پیشنهاد اش هم خوب بود ها. بماند که وقتی با همیم گذشت زمان را حس نمی کنم.قلبم شده مثل شالکی (دستمال کهنه به گیلکی)!به کار کسی نمی آد،حتی خودم.

No comments:

Post a Comment