2/07/2011

312-شنبه آفتابی

صبح با زنگ تلفن از خواب بیدر می شوم.تلفنِ فامیل عزیز.گپ و بحث و خنده و نق و غیبت فامیلی.چقدر هم چسبید.از ده صبح تا چهار بعد از ظهر دست دست می کنم برای خروج از خانه و خرید هفتگی.بالاخره همت عالی ساعت چهار و نیم جواب داد.
از همه مردم دنیا خودم را قایم می کنم.دلم فقط خودم را می خواهد. اس ام اس های بی جواب و ردِ برنامه های شنبه شب.
باز استفان رفته یک جایی اسکی و آدری یادش افتاده دوستِ دختر هم برای این وقت ها بد نیست! تلفن اش را جواب ندادم،بعه علت ذکر شده! بعد روی فیس بوک اش خواندم : احساس ول شدگی می کنم بدون شِری؛فهمیدم علت تلفن اش را بعد از نود سال!

میرزا و سر هرمس پیشنهاد این سریال را داده بودند.کک اش افتاد به تنبانم که دنبالش کنم.مخصوصا بعد از آن همه صحبت با فامیل عزیز و پاسکال و آنی در باره پسیکوتراپی و پسیکوآنالیز و لزوم و نیاز اش؛ مخصوصا بعد از خود درگیری های عجیب و بی انتهای من و حس چرخ خوردن در گره های خودم.
با مصیبت بسیار و سرعت مورچه وار،دانلود شروع شد. تعجب نکردم؛سریال چندان پاپیولار و خنده داری نیست.اعصاب و حوصله می خواهد دیدنش.گوش کردن به همه دیالوگ ها کار یک بار دیدن نیست.
صبح شنبه زل زده بودم به صفحه برنامه دانلود.درست مثل وقتی آشپزی می کنم؛ فکر می کنم اگر بالای سر قابلمه بایستم و قل زدن اش را نگاه کنم زود تر می پزد! هی زل زدم شاید زودتر دانلود شد!

No comments:

Post a Comment