1/12/2011

اعترفات یک ذهن نم گرفته ...

وسط از تب سوختن و بدن درد و لرزیدن و سه تا پتو داشتم می گفتم من مامانمو می خوام! و واقعا بی هیچ تردیدی یک نفر به کارم می آمد و آن هم مامان بود. انقدر شاخ در آورده بودم از این خواسته و انقدر خجالت کشیدم و انقدر غیر عملی بود که فکر کردم فقط باید اینجا اعتراف اش کنم.
وسط آن استرس لعنتی و احساس استیصال و بدبختی که کاری از من و هیچ کس دیگر بر نمی آمد، سر دو راهی گیر کرده بودم که پس به خدا اعتقاد داشته باشم، نه؟ انقدر دلم خواست که به خدا اعتقاد می داشتم و دست به دعا می شدم شبانه روز که از این شِت نجات پیدا کنم که همه اصولم و خودم در آنی رفتند زیر سوال! باید به این هم اعتراف می کردم.

No comments:

Post a Comment