1/18/2011

330-Like a runaway

فرض را بر این گذاشتم که سیصد و سی روز تا روز دفاع از پروژه دکترا مانده.
از هر روزش دوست دارم بنویسم، از همه حس های ضد و نقیض ام در این مدت که بیچاره وار بستم اش به سال آخر پر استرس.
امروز دوست دارم فرار کنم. فرار به هر کجا، فقط با لباس تنم. مثل یک بچه فراری از خانه.
به نظرم همه نتیجه هام ضد و نقیض است. به نظرم این لعنتی هرگز تمام نمی شود. به نظرم این پروژه بزرگ ترین شکست زندگیم خواهد بود. به نظرم ...

No comments:

Post a Comment