1/21/2011

327- ...

به طرز بی سابقه ای قبل از ساعت هشت رسیدم سر کار. لیز و سِب شاخ در آوردند از دیدن من،آن ساعت در لبو! خودم هم شگفت زده بودم قبل ز ساعت هشت صبحانه نخورده اینجا چه غلطی می کنم. آهان! یادم آمد! بعد از مدت ها جلسه و بعد از دوندگی زیاد جمع کردن خودم و شانتال و مریلن یک جا!
چهار ساعت جلسه و جر و بحث یک طرف و یک طرف دیگر مغزم که می گفت بکش! هر دو شون رو بکش!
کار به جایی رسیده که ادوایزر ها هیچ کمکی نمی توانند بکنند. برای اولین بار سر مریلن داد زدم!شروع کرده بود به آیه یاس و چس ناله همیشگی که دادم درآمد!
از بی سرو ته شدن این ماجرا می ترسم.
از اینکه دوره دکترا یک وقت طلف کردن اساسی باشد می ترسم.
سیصد و بیست و هفت روز! سیصد و بیست و هفت روز بیشتر نمانده!

No comments:

Post a Comment