1/31/2011

320-جمعه هم رسید

جمعه هم رسید. لحظه شماری می کنم برای آخر روز و شام با ناتالی.

اسباب کشی از این لابراتوار به لابراتوار دانشکده داروسازی،با کوله سنگین هزار جور داکیومنت و نمونه و اتوبوس تا خرخره پر و کمر و بند بند بدن خسته من.
می رسم،اما مریلن نیامده. گیوم و رمی مریض شده اند.مانده خانه با پسرهاش،بعد از ظهر می آد.به ابعاد انسانی اش که می رسم، از کشمکش و بزن بکش استاد شاگردی که خارج می شم، می بینم با انسان طرف ام نه هیولایی به نام سوپروایزر یا سوپروایزری به نام هیولا!آرام می گیرم و به هزار کار عقب افتاده می رسم تا برسد.
بالاخره به یک نتیجه ای رسیدیم برای اولین مقاله.انگیزه پیدا کردم برای تصحیح و جمع و جور کردن اش.

راه خوشایند خانه وقتی عصر جمعه است! آنی هم در راه بهم ملحق شد.خوش حال شدم و کیفم کوک شد از این تلفن ،گرچه از چیزهایی گفت که براش خشم آورده بود و غم و تلخی. من هم هیچ نسخه ای نداشتم، که ایکاش داشتم. چشیده بودم و می دانستم ... کاش نسخه داشتم برای تلخی این آگاهی ...

No comments:

Post a Comment