1/31/2011

319-Procrastination

شنبه هم رسید. دلم وقت طلف کردن می خواهد.یخچال به صحرای بی آب و علف تبدیل شده،گرد و خاک همه جا را برداشته،دستشویی شبیه دستشویی های پمپ بنزین های بین راه شده،باید از روی اشیا پرید برای رسیدن به کاناپه یا اتاق یا آشپزخانه.دلم می خواهد همه چیز همین کثافت بماند و من وقت طلف کنم جلوی تلوزیون و یک برنامه تله رِآلیته صد من یک غاز تماشا کنم.همین کار را هم می کنم! تا ساعت چهار عصر که یک هو تصمیم می گیرم به داد پوست خشکی زده و زشت دور چشم هام برسم و کرم دور چشم بخرم!بله! پیش به سوی مرکز شهر و مغازه وکرم دور چشم با اشانتیون های رنگ و وارنگ و یک صورت حساب پر و پیمان مناسب عزاداری برای خرج اضافه آخر ماه.

شب با ماری قرار شام و تفریح دارم.بماند که بعد از شام انقدر خسته و پلاسیده ایم که تفریح به جوشانده آخر شب در اندرونی من ختم می شود!
از آن شب های حرص درآر و بدبخت کننده ماری است.همه جا هست جز روبه روی من.از دیوار حرف می زنم، حرفم را قطع می کند که راستی سوزن نخ چی شد!یعنی اینطور بی ربط! بعد می پرسم «تو اساسا شنیدی من چی می گم؟» به گلدان میز بغلی زل می زند و بعد «داشتی از دیوار می گفتی» و اینجاست که من در حالی که هوا را با فشار از ته سینه ام بیرون میدم زیر لب می گم ماااااااااااری!

قبل از خواب سعی می کنم بفهمم کار میشل و لیدیا به کجا می رسد،رمان تازه شروع کرده ام را می گم.

No comments:

Post a Comment