12/30/2011

Brother to Brother

شب را زنده نگه مى دارم، با زحمت و چشم هاى پر از خواب.
شب را زنده نگه ميدارم و به ترانه هاى سروده نشده براى دل هاى شكسته فكر مى كنم.
عبارت ها، كلمه ها، ترانه ها در سرم چرخ ميزنند، بين حواب و بيدارى ام و هيچ كدام حتى به يك نصفه ترانه براى يك دل نيمه شكسته تبديل نميشوند.

12/12/2011

تصورت مى كنم
روى يخ هاى قطبى، روى هيماليا، در تبت، روى اسب در مغولستان ، با من، دست در دست من، كنار من ، تصورت ميكنم.

تصورم ميكنم
ميخكوب شده روى سكوى ايستگاهى كه قطار تو به آن ميرسد.

تصورمان ميكنم
در شهرهاى دور با غريبه هاى خنده دار و ادويه هاى رنگ به رنگ.

تصورت ميكنم
روزى كه بفهمى وقتى از روياهايم براى تبت، هيماليا، قطب، مغولستان، شهر هاى دور و ادويه هاى رنگ به رنگ حرف ميزدم، تو در تمامش قدم زده بودى.

12/09/2011

باز زندگی روی سرم که نه روی دلم خراب شده.
باز همه کاغذ ها و ملافه ها رو میزی ها از اشک هام لک می شوند.
باز کم خواب شدم و همان خواب کم می شود رویا های عجیب و ترسناک.
باز دلتنگ ام و باز رنجور

10/29/2011

امسال، سیزده سپتامبر یادم رفت بگم، یادم رفت بگم پنج سال شد.

یک ماه شد، شش ماه شد، یک سال شد، دو سال شد، سه سال شد، چهار سال شد، پنج سال شد که رفتم.

رفتن های من هنوز تبدیل نشده به بودن. هنوز در حال رفتنم و هنوز هیچ جا برای ماندن پیدا نکردم.

شنبه رسید و باز باید ادای آدم های خوشحال ، ادای آدم های معمولی، ادای آدم های با تاریخ های عادی و انسانی، را دربیاورم، با دوستان شام بخورم و باز با شانه های سنگین تر از قبل از شام برگردم خانه، بخوابم و فکر کنم و هی فکر کنم و هی فکر کنم که چرا من نه؟ 

10/17/2011

اسب ها
                                                                 به سروش ٬سیامک ٬آرش و ماندنی


ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
    یال نداشتیم
   چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...

باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می گذارم
                                   درد می کند
هرکجای روز که بنشینم
                           شب است
هرکجای خاک...


دلم نیامد بگویم !
این شعر
در همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی شد

به ه


بیا! بیا اینجا. بیا اینجا گوشه اتاقم زیر نور مورب دم غروب بنشینیم، چای بخوریم و سیگار بکشیم، پشت سیگار. از درد حرف بزنیم.  از فریاد هایی که نزدیم، از چماغ هایی که نخوردیم، از گازهایی که به چشم هامان نرسید و از بازداشت هایی که نرفتیم. بیا اینجا بنشین برای هم از ضجه هایی که قبل از خواب زدیم، از ناله های در خواب، از لبخند های مصنوعی سر صبح و سلام های بی معنی و گریه های با معنی حرف بزنیم. بیا برای هم از درد حرف بزنیم. از روزهایی که تمام شد و از بغض هایی که گم و گور شد یک جایی در زمان. بیا از درد حرف بزنیم و برای هم هیچ نسخه ای نپیچیم. بیا تا ابد حرف بزنیم و هیچ آدم منطقی و تحلیل گر و نسخه پیچ و روشنفکری را هم به جمع مان راه ندهیم. تو فقط بیا.

10/12/2011

یک 

یک پست از گودر گذاشته بود که یک نفر دل اش خواسته بود «فقط یک دقیقه» برگردد خانه «فقط یک دقیقه» و در تخت خودش بخوابد. پست سه خط بیشتر نبود اما من را پنج سال عقب برد. برد عقب به سپتامبر دو هزار و شش. تازه از راه رسیده بودم وخوابگاه و اتاق نه متری، همه خانه و زندگی ام بود.فکر کنم یک ماه طول کشید تا وقتی که صبح بیدار شدم و چشمم را باز کردم بلافاصله فهمیدم کجا هستم. به مدت یک ماه این عذاب هر روز بود که بیدار می شدم و یک لحظه قبل از باز کردن چشم هام خودم را در اتاق ام در تهران حس می کردم و وقتی چشمم باز می شد نمی فهمیدم خواب ام یا بیدارم یا اصلا کجا هستم. بعد هم انقدر گیج می زدم که مدرسه ام دیر می شد! شب ها قبل از خواب با خودم فکر می کردم کاش فردا صبح بیدار شم و در اتاق خودم باشم ... بعد از چهار ماه از خواب گاه رفتم. یک آپارتمان نقلی وسط شهر پیدا کردم و بعد صبح ها چشم باز می کردم و با ناراحتی فکر می کردم هنوز خوابگاهم! اما نه! خوشحال و سر حال می شدم می دیدم خواب گاه نیستم و همه بیست متر جا مال خودِ خودم هست و آشپزخانه و دست شویی و حمام فقط و فقط برای من هست! بعد از دو سال از آپارتمان نقلی رفتتم و رسیدم به آپارتمان راحت امروز. شب ها راحت می خوابم و صبح ها راحت بیدار می شوم، بالاخره!

دو

بعد از مدت ها تلفن کرد و با هم گپ طولانی زدیم. وسط حرف پرسید « می خوای همین فرانسه بمونی یا میری جای دیگه؟» جواب دادم که نمی دانم. اما می دانم. داستان کشور نیست، داستان گوشه امن من هست که وقتی صبح چشم باز می کنم می دانم کجا هستم و وقتی شب چشم می بیندم فکر می کنم «آخیش خواب». از تصور اینکه دوباره بروم جایی که صبح ها ندادم کجا هستم و باید به چه زبانی حرف بزنم اضطراب می گیرم. یاد دختر ماجراجو که می خواست کشور های مختلف را امتحان کند و از رفتن و کندن باکی اش نبود به خیر! فعلا به امنیت بیشتر از هر چیز احتیاج دارم ... 

10/10/2011

کار دارم مثلِ ... مثلِ مثلا سگ اگر سگ اساسا کاری در زندگی اش داشته باشد.
کار دارم مثل سگ و باید یک فصل صحیح شده تزام را به استاد تحویل بدم.
کار دارم مثل سگ، دی دریمینگ اگر بگذارد!

برای اینکه فراموش نکنم مشخول دی دریمینگ اِبآت ای.سی هستم!

10/09/2011

Quand j'étais enfant, le luxe, c'était pour moi les manteuax de fourrure, les robes longues et les villas au bord de la mer. Plus tard, j'ai cru que c'était de mener une vie d'intellectuel. Il me semble maintenant que c'est aussi de pouvoir vivre une passion pour un homme ou une femme. *

Passion simple-Annie Ernaux


* وقتی کودک بودم، لوکس برایم مانتو های خز و پیراهن های بلند و ویلای کنار دریا بود. بعد تر، باور داشتم که لوکس یعنی زندگی  روشنفکری. حالا به نظرم لوکس یعنی توانایی زندگی کردنِ شیفتگی برای یک زن یا مرد.

پ. نون. اصلا به ترجمه ام اعتماد ندارم

10/06/2011



.خداحافظ مرد خلاق و خوش فکر

Steve Jobs 1955-2011


10/05/2011

الیور! آهای الیور!

دلم خواست ویولن سل بلد بودم.
دلم خواست ویولن سل بلد بودم کارم که تمام می شد به عشق ویولن سل تمرین کردن بر می گشتم خانه که ویولن سل بزنم.
دلم خواست یک مبل چرمی قدیمی دسته دارسبز داشتم که شب ها می نشستم لبه اش، پاهام را اندازه ویولن سل ام باز می کردم ویولن سل می زدم.
 دلم خواست یک پیرهن گشاد سرمه ای بلند داشتم که وقتی می خواستم ویولن سل بزنم می پوشیدمش.
دلم خواست موهای بلند صاف داشتم که وقتی می نشستم روی مبل سبز چرمی دسته دارم که ویولن سل بزنم می ریخت روی شانه هام و گاهی مجبور می شدم ویولن سل زدنم را قطع کنم که موهام را از جلوی چشم هام کنار بزنم.
دلم خواست وقتی که می نشستم لبه مبل سبز چرمی با پیرهن سرمه ای و موهای صاف بلند سر شانه هام، تو بودی و یواشکی از آشپزخانه ویولن سل زدن من را تماشا می کردی.

الیور! آهای الیور! تو هم که بچه می شدی و می زدی به آرزوهای بالا بلند، همین شکلی آرزو می کردی؟

10/02/2011

 روزی دفتر خاطرات های  ما که همین وبلاگ هاست را از ته ته های اینترنت ( که نمی دانم اصلا مگر اینترنت هم مثل  خانه های زیرزمین دار ته و سر دارد یا نه) بیرون می شکند و می بینند که همه ما یک روزی، جمله هایی نوشتیم شبیه به اینها: ما در کشورهای مختلف، در قاره های مختلف، در خانه های خودمان، وسط زندگی های خودمان در بازداشت بودیم شاید هم انفرادی مادام العمر.

ه رفته بود طرف های کان، کنار دریا. خبر را خوانده بود و تلفن زده بود. صدا بد می آمد، آنتن نمی داد. می گفت فقط از هتل زدم بیرون، خبر را دیدی؟ خبر را خوانده بودم. عکس ها را دیده بودم. حال ام عجیب بود مثل همه وقت هایی که «خبر» می خوانم. گفت برای هیچ کس نمی شود گفت، هیچ کس. اگر تعریف کنی مثل بقیه خبر ها، مثل بقیه فاجعه ها به گند کشیده می شود.

همه ما، یک روزهایی، وسط زندگی خودمان بازداشت بودیم. 

9/30/2011

نوشته بود «هنوز از آنچه در زندان اتفاق افتاده است ، اطلاعی در دست نیست». همین
صبح به خیر دختر مو سیاه زیبا
صبح به خیر دختر مرده
صبح به خیر افلیا
صبح به خیر پایان های تلخ
صبح به خیر سربازهای مرده


تا بی حسی کامل از درد راه زیادی نمانده

9/25/2011

در ستایش باقالی پلو با مرغ.

بعد از اندی، شاید بیشتر از یک سال، حوصله آشپزی آمد و تبدیل به یک غذای خوشمزه شد!

9/23/2011

پانزده هزار نفر، تو بگو پنج هزار نفر، نه پانصد نفر، جان کندن نوجوان هفده ساله را، پنج صبح، پتو پیچ و تخمه شکن،از سر تا ته
 تماشا کردند. نقطه ته خط

هیس! هیس! ساکت! اعدام شروع شد! خانوم آقا چقدر سر و صدا می کنید! محکوم را دار می زنند می خواهم خوب تماشا کنم ... آقا! بشین! خوب نمی بینم صحنه را!  ... هیس! خانوم بچه را ساکت کنید! نمایش شروع شد!

9/19/2011



 ژولیت و رومئو هشت سال جنگیدند برای سلامتی آدام.

ژولیت و رومئو تا ته اش رفتند، دویدند، ریختند، پاشیدند، عوض شدند، جدا شدند، اما تا ته اش رفتند.

ته قصه من کجاست؟ می جنگم، باشه، اما تا کجا؟ از داستان های بی ته متنفرام.دوست دارم به یک جا برسم و بعد بگم تمام شد، وقت استراحت رسیده... وقت استراحت اصلا وجود دارد؟
 مثل یک روز معمولی که تبدیل به یک جهنم پیچ در پیچ می شود از حماقت آدم هایی که آدم نیستند.

درود بر بروکراسی فرانسوی و درود بر بروکرات های نژادپرست فرانسه که هر چه در توان دارند برای اخراج و دل زده کردن جهان سومی های ساکن فرانسه می کنند. 

دوباره برگشتم به خانه اول

9/17/2011





... Lisa didn't want to go to the gig that night, so i gave har ticket away. Five thousand people in a room and you can still feel alone.

تو، من را، چه طور به خاطر می آوری؟ در سر تو چه رنگی هستم؟ چه بویی دارم؟ پوستم چطور؟


... Exploring the Antarcitic is like exploring space. You enter a void, thousands of miles, with no people, no animals, no plants. You're isolated in a vast, empty continent. Clastophobia and agoraphobia in the same place, like two people in a bed.


زندگی دو نفر را که از وسط یا هر جای دیگری ببری و یک نگاه بندازی می شود ناین سانگ. آهنگ هایی که با هم گوش کردیم من را به یاد تو می آورند؟


... Only unhappy people are bad dancers. 

بعضی شنبه شب ها باید خانه ماند و با یک یا دو لیوان شراب منتظر شد که شنبه شب تمامِ تمام شود.

9/15/2011

پنجاه ضربه شلاق نقطه

پنجاه ضربه شلاق جرم سکوت من 

پنجاه ضربه شلاق سکوت

پنجاه ضربه شلاق همین

9/14/2011



کدام را ترجیح می دهی: دل اش با تو باشد ولی جسم اش پی تنوع یا جسم اش به تو وفادار باشد اما دل اش دنبال دیگری؟
از کدام بیشتر می ترسی: بر ملا شدن دروغ یا دروغ گفتن؟

گاهی انگار انتخاب هر چه باشد گریزی نیست از دل شکستگی ... 
امروز روز پرسه است، نه روز کار و آزمایش و شیمی و آزمایشگاه و پایان نامه. امروز باید پرسه زد، نه لابه لای مقاله ها، لابه لای کتاب ها، لابه لای سایت های جالب با یک لیوان چای دارچینی داغ و جَز.

باید انقدر بنشینم و به زمان زل بزنم تا بگذرد که ماشین کارش را تمام کند که آزمایش تمام شود که من دل و روده دستگاه را بیرون بریزم و تمیزاش کنم و وقتی همه چیز در لابراتوار مثل روز اول شد، هر ساعتی که بود، کتاب و دفتر را جمع کنم بروم خانه.

بروم خانه و یک لیوان چای دارچینی داغ درست کنم و روی شکم دراز بکشم و پرسه بزنم تا ابد، کار به درک ... 
  وقتی بیرون ساختمان دانشکده داروسازی آفتابی و گرمه و من در دفترم سردمه یعنی پاییز خیلی نزدیکه.

سردمه و همین روزهاست که پاییز از راه برسه.

پ.نون. این معادل تقریبا شاعرانه این حقیقت است که کره زمین دور خورشید می چرخد نه خورشید دور کره زمین و پاییز می شود چون خورشید فیلان.

9/12/2011

لودميلا پشت سر هم كتاب مى خواند، اما مسايل را براى خودش روشن نمى كند و اين به نظر اتلاف وقت مى آيد. اين طور فكر نمى كنيد؟


 اگر شبى از شب هاى زمستان مسافرى- ايتالو كالوينو

9/11/2011

سپتِمبر ایلیوِن 

میم تازه از آمریکا برگشته بود. غرب آمریکا دو سالی زندگی کرده بود و بعد هم دوام نیاورده بود و برگشته بود ایران. وقتی آمریکا
بود برای ایران ساعت ها پای تلفن گریه می کرد، وقتی هم که برگشت تا یک سالی ما از خوبی های آمریکا و بدی های ایران شنیدیم. بماند. شب یازده سپتامبر قرار بود یک سر بیاید خانه ما. یادم نیست همه فامیل بودند یا فقط میم. اولین چیزی که توجه ام را به ریختن برج های دوقلو جلب کرد هیجان فجیع و زیاد میم بود که از در وارد شد و بی سلام داد زد «دیدید چی شد» و یک راست هجوم برد به سمت تلویزیون و منِ از دنیا بی خبر تازه دوزاری ام افتاد که چه شده.
هر وقت از یازده سپتامبر برنامه ای، گزارشی چیزی می بینم، اولین چیزی که جلو چشمم می آید قیافه میم است که باصدای زیر اش داد زد «دیدید چی شد» و ...
- ... puis je suis rentrée et après j'ai craqué ...
L: Ça se voie que tu as pleuré ...
- ...
L: Tu sais ... Des fois ça fait du bien de craquer!

لیز همین طوری است! به همه بد بختی ها و بغض و گریه هات گوش می کند بعد با یک جمله ساده «گاهی شکستن، گریه کردن خوب است». بعد هم یک سکوت سبک طولانی و نگاه کردن به جمع هفده هژده نفره دوستان که مشغول شادی و شیطنت هستند.  

9/10/2011

La vie. C'est surtout des moments brouillons, des ratures, des blancs.* 

La délicatesse - Davide Foenkinos



زندگى. مخصوصا لحظه هاى چركنويس،خط خوردگى ها، جاهاى خالى است. *

9/09/2011

نورها عجيب اند، آدم ها را برعكس مى كنند.
 آدم ها عجيب اند، نورها را بر عكس مى كنند.
موقعیت ناراحت

همین امروز که نتیجه یک تلاشی جلوی چشم هام دود شد و به هوا رفت و من صدای جیرینگ شکستن امیدم به داشتن کار مورد علاقه ام را شنیدم، سولن کارش درست شد. حالا بیا وسط بغض و بد بختی و گریه برای سولن خوشحالی کن!  ... امروز که از نا امیدی له ام با اینرسی بالا. باید همه زورم را جمع کنم چند روز دیگر برای سولن خوشحالی کنم.
آدم های بی ترس، آدم های بی نگرانی، آدم های بی گره، خلاصه آدم های بی سوال من را می ترسانند.
آدم ها نه. زنده های روی دو پا راه رونده سی ساله، کمی بیشتر، کمی کمتر.
همه آدم ها که نه. بی سوال های به خود مطمئن.
فکر کنم دنیا روی شانه های ما ترسان های پر سوال بچرخد. وگرنه این مطمئن ها و دنیا که به هم کاری ندارند!
"فكر مى كردم آزادى دم دست است. نمى دانستم يك روز عاجز مى شوم از دست خودم."

 روياى تبت- فريبا وفى

9/07/2011

 بروکراسی بروکراسی بروکراسی بروکراسی


سپتامبر ... نکبت ترین ماه سال، ماه تمدید ویزا، ثبت نام دانشگاه، بیمه و ... تمام کاغذ بازی های بی انتها، سر و کله زدن با اداره چی
 هایِ یکی از اون یکی بی شعور تر، ماه کلافگی، ماه دیدن بی تفاوتی کارمند های اداره فلان و بهمان،ماه ملاقات با کارمند های کار نا بلد و شانه بالا بنداز که یعنی «نمی دونم مشکلت چه جوری حل می شه و برام مهم هم نیست مشکلت حل بشه یا نشه»، ماه از دست دادن زمان نه برای انجام کار که برای دور زدن و چرخ خوردن برای پیدا کردن یک راهی برای خروج از چرخه معیوب بروکراسی فرانسوی ... از راه رسید.

سپتامبر نکبت ترین ماهِ سال زندگی فرانسوی من از راه رسید ... پنج تا سپتامبر و بد بختی هاش را گذراندم. این ششمی هم امیدوارم بدون رنج زیادی بگذرد ... 

این سپتامبرهای فرانسوی است که  محکم جلو چشمم می ایستد و راه سد می کند که بفهمم چقدر «خارجی» هستم ... برای من مثل یک جور تنبیه هست ؛ تنبیه برای اینکه فرد «خارجی» و مخصوصا غیر اروپایی تصمیم گرفته نژاد فرانسوی رو به خطر بندازه! 

تنفر و خشم تروریست ها را در این سپتامبرهای نکبت فرانسوی درک می کنم!  

9/06/2011

در ستایش درد-زدایی

یک دردهایی هست که تا می آیند چاره شان هم می آید؛ گلو درد و آبنبات گلو درد، بدن درد و وان آب داغ یا ماساژ یا بروفن یا دکتر استئوپات، میگرن و قرص و اتاق تاریک و خواب، معده درد و سوسپانسیون فیلان ، دل پیچه و قرص چلان.

یک درهایی هم هست که خوب یک راست روانه بیمارستان می شوی؛ دست و بال شکسته یا در رفته.

یک درهایی هم هست که قاطی پاتی است؛ بدن درد آنفولانزا که چاره اش تا گلو زیر پتو رفتن و سوپ داغ و کمی ناز و نوازش و لی لی به لالاست.

یک دردهایی هم هستند  که روانی اند؛ باهاس بنشینی هشت ساعت بی وقفه گریه کنی و در خانه خودت را زندانی کنی، انقدر به هیچ کاری نرسی که گند همه چیز با هم در بیاید و بعد یک هو برای زندگی بهتر از جا بکنی و درد را فراموش کنی.

اما!

خواهش می کنم سکوت کنید!

.و اما یک درد هایی هست مثل گوش درد.  فقط دلت می خواهد آدم بکشی چون فکر می کنی با این کار بهتر می شوی

امروز گوش درد دارم و چقدر وقتی یک هو درد زیاد می شود و یک صدایی مثل صدای دلفین ها در اعماق اقیانوس در گوشم می پیچد و نصف گردن و فک ام درد می گیرد دلم می خواهد کلتم را بردارم و به یک نفر از همین جا که نشستم شلیک کنم.

خوشبختانه کلت ندارم.
گفتم که ماه من شو ...

قهرمان رمان*، ناتالی، زن سی ساله (چه تصادفی) هدیه ای می گیرد که یک راست می بردش به هشت سالگی اش و یک خاطره ای با پدرش. به دو، نصفه شبی، در خانه پدر را می زند، از خواب می پراندش که هدیه را نشان پدرش دهد و بعد با هم به آن خاطره خاص هشت سالگی سفر کنند و در نهایت پاراگراف به اینجا ختم می شود که ناتالی سرش را روی شانه پدرش می گذارد و حالا اشک نریز و کی اشک بریز.

من، شخصیت این داستان، زن سی ساله (چه تصادفی) هی سعی می کنم یک همچین لطافتی بین خودم و پدرم را به یاد بیاورم. به یاد نمی آورم. تا من به جایی رسیدم که خاطره ها را به یاد بیاورم، دعوا و جنگ و قهر و قهرکشی عصاره رابطه بود بین من و پدرم. نه من قبول اش داشتم، نه او قبول ام داشت! به سر تا پای هم ایراد می گرفتیم، از الف تا ی هم را نمی پسندیدیم، من هی تلاش می کردم که قبول ام کند طوری که هستم و خوب او هم که صدای بلندتری داشت و پول تو جیبی ام را می داد خودش را به من می قبولاند. ... خلاصه که رابطه قدرت بود و از هر لطافتی به دور. بعد هم که من از خانه پدر و مادر زدم بیرون، یک هو لطیف شد، یحتمل از سر دلتنگی و من دور دورتر دورتر. انقدر دور که فکر کنم هیچ وقت به هم نرسیم.

چرا این ها را گفتم؟ نمی دانم! همه اش تقصیر ناتالی قصه است ...

* La délicatess - Davide Foenkinos

9/02/2011

دل سلین هوای خانه کرده و ایمیل زده که این آخر هفته می آیم لیموژ، چه کار جالبی بکنیم؟
نمی دانم چه کار جالب تری از لندن در لیموژ پیدا می شود!
فال گیر هم ندارد این شهر فکستنی!
حیوانی چیزی هم در خانه ندارم که بگویم «این آخر هفته را جایی نرفتم، کسی در شهر نبود به ماهی ها/گربه ها/ سگ ها/همسترها/خرگوش ها یا چه می دانم گوساله ها آب و غذا دهد ». دلم سفر می خواهد ... به یک دور و بری، با یک دل خوشی ...
برگ ها که در دل من می ریزند

من می بینم، تو نمی بینی
من نمی بینیم، تو می بینی
من می ایستم، تو می روی
مکث
من می روم، تو نمی بینی
مکث

تو قد می کشی، من تمام می شوم

9/01/2011

فرار کنید! سابرینا می آید!

سابرینا از همه حقوق دنیا برای مضطرب و آشفته حال و داغان بودن برخوردار است : یک ماه مانده به تحویل تز دکتری اش، یک رییس آهسته و بی خیال، یک رییس هم یک شهر دیگر، بچه دو ساله در خانه بدون بابای بچه، دور از همه اقوام و دوست های نزدیک و یک نونو (بچه نگه دار؟) که یک هفته دیگر به کل از لیموژ می رود.

اما از توانایی این زن در مضطرب و بد بخت کردن اطرافیانش در عجبم! غر و ناله هم نمی کند، اما همین که میرسد و در دفتر را باز می کند من و ماری از حضورش اضطراب می گیریم. من تپش قلب می گیرم، ماری فرار می کند به آزمایشگاه، اریک، رییس کند و بی حالش دچار تکاپو می شود و با هر حرکت سابرینا، وصل کردن کابل لپ تاپ اش به برق، تایپ کردن اش، دنبال چیزی در کیف اش گشتنش، مچاله کردن بطری خالی آب، تلفنی حرف زدن اش، کشوی میز باز و بسته کردن اش و ... همه دفتر دچار لرزش خفیف و بلاانقطاع می شود.

پروردگارا! رحم کن که تو رحم کننده ترینی! گوشا این دور رو بر است!

گوشا، همه دلیل های منطقی و غیر منطقی دنیا برای خوشحال و خوشبخت بودن را دارد. اما! کافی است یک چیزی در این دنیا طوری که می خواهد پیش نرود، مثلا سولانژ عصبی یا شانتال عشق توجه، وسط حرف اش بپرد ... دِ بیا! همه گی به صرف قهوه در دفتر گوشا دعوت شده و کمربند ها را برای گوش کردن به شرح مصیبت و فاجعه قطع شدن حرف اش روز فیلان سر ناهار می بندیم و سفت می کنیم.

باید در دفتر کارم برای اجتناب از این آدم ها سنگر بسازم ...
تو بگو نه ...

از یک آشنای مشترک، دوست برای او، آشنا برای من، انقدر بد گفت و گفت و گفت که من خواستم سر به تن آشنای مشترک نباشد و اصلا انقدر وخیم شد که دیگر حتی احوال این آشنا را هم نپرسیدم و حتی یک جورهایی شد دشمن مردم. بعد آمده، سلام و این ها و اینکه دیشب چقدر خوش گذشت، آشنای مشترک هم بود و چقدر خندیدیم و چقدر درباره فیلان راهنمایی ام کرد و چقدر حرف اش تاثیر داشت والی آخر. من؟ خب احساس خریت و محجور بودن و ساده لوح بودن و تاثیر پذیر بودن و همه چیزهایی که به این طور بودن مربوط است مرا برداشت با خودش برد.

بعد این الگو با چند نفر دیگر، منظورم چند نفر دوست و مورد اعتماد من و فیلان، تکرار و تکرار شد. پترن: دوستی که از آشنایی مشترک ساعت ها و سالیان و قرن ها بد گویی می کند و بعد من که خوب خوب از آشنا منزجر شدم، دوست مورد فیلان من خوش گویی از آشنا را از سر می گیرد.

پیچیدگی داستان : من خیلی تاثیر پذیر یا به عبارتی قابل منیپولیت شدن هستم یا دوست خیلی زیادی دم دمی مزاج؟

بماند که اعتمادم به این دوست ها کاملا نابود و نیست شد!

8/30/2011

زن و میز چای, رنگ روغن


سحر
چرخی زد
دید نیستی
ترکش کرده‌ بودی
دنبال نامه‌ای نگشت
صبحانه را
با یک فنجان چای
آماده کرد
صندلی‌ات را کنار دیوار گذاشت

با خودش
حرف‌هایی زد
که تا به حال نشنیده بود

۱۳ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

هر روز مره

بدو. گیرم که دویدم. گیر خواهم کرد. به هیچ جا.
ندو. امروز روز است. همین جا. همین شکلی خوب است.

سر می خورم، به ضم سین.
غلت نمیزنم.
آخرهاش

اول های تز نوشتن سر جرییات با رییس جر و بحت می کردم تا حرف ام، انتخاب ام را به کرسی بنشانم و طوری که دل ام می خواهد و نه دل اش می خواهد بنویسم.

آخرهای تز با احتیاط تصحیح هاش، به عبارت بهتر نتیجه شخم زدن هاش در تکست ام، را نشانم می دهد. فقط فکر می کنم «بده به من این متن بی پدر مادر رو! تا پس فردا تصحیح می کنم» و خوب بعد هم می شود طلب کار شوم که تا آخر هفته بعد نهاییش کنیم.

ای روزگار بد قواره ...

8/28/2011

کتاب هدیه خریدن برای آدم های کتاب خوان، از کارهای لذت بخش عصر شنبه.

8/25/2011

Haunted dreams
Haunted dreams
Haunted dreams

Appearing as quickly as they are disappearing

Vanishing dreams
Vanishing dreams
Vanishing dreams

8/24/2011

آدم ها

خسته ام می کند دویدن دنبال خستگی آدم ها.
دل زده ام می کند دل مردگی آدم ها.
می ترساند مرا ترس آدم ها.

گاهی دلم می خواهد با یک صدای یکنواخت، زیر لب بگویم خسته، دل مرده، ترسان باش! اگر فکر می کنی اینطور بهتر است ... بعد نمی فهمم جای من بین نفهم های بیشعور بی خیر و برکت است یا آدم ها زیادی خسته و دل مرده و ترسان اند.

8/19/2011

جا سیگاری که هی پر و خالی می شود و دیگر لیوان چای تمیزی در این خانه باقی نمانده. دلم که هیچ، حتی دستم هم به کار نمی رود.
گاهی، فقط گاهی، دلتنگ می شوم برای آنچنان دوست داشتنت، ولی نه برای داشتنت که درد بود و انتظار ...
از روی شعر های شاعر های کوچک مشق می نویسم؛ شاید یک روز شاعر شدم ...

8/18/2011

Solène

بعضی آدم ها اتفاقی می پرند وسط زندگی ات و بعد هم اتفاقی جستی می زنند از زندگیت بیرون. بعضی ها هم از روی قانون و قاعده می آیند؛ مرور زمان می خواهد شناختن شان و دوستی شان آرام و آهسته هست و باید وقت گذاشت برای فهمیدن شان، برای درک کلمه هاشان و هیچ زوری هم در کار نیست!

سالی که وارد مدرسه سرامیک شدم سولِن دیپلمه شد و رفت. یک سال بعد برگشت لیموژ برای کار و گاهی گذری می زد به لابرآتوار مدرسه برای یکی دو تا آزمایش. سلام احوال پرسی خفیف سر صبح از روی نزاکت بود با این دختر خوش تیپ و کمی یخ. تا رسید به اینجا که بنشینیم ساعت ها بدون فهمیدن گذر زمان از گذشته و حال و آینده با هم حرف بزنیم، از مگو هایم و از مگو هایش.

ساعت های حرف زدن و فراموشی ...

از هر چیز و هر جا، از هر بد شانسی بنالم حق ندارم از آدم های زندگی ام بنالم. فکر کنم از خوش شانس های روی زمین ام با داشتن این همه آدم خوش فکر در زندگانی و رزومره ام.

... آدم های خوب روزگار و بعد خوشحالی از بودنشان و بعد دلتنگی از نبودنشان، از نبودنم، از رفتنم از شهری که روزی دوشت اش نداشتم و امروز ساعت های خوشم گوشه کنارش افتاده.

از ترس و دلتنگی زودرس از شش ماه دیگر که با این شهر کاری ندارم و با من کاری ندارد و باید بروم، به کجا و برای چه اش هم که خدا هم نمی داند!

8/16/2011


درباره عشق و خستگی
وقتی تحمل که تمام شدنی است، تمام شود، تمام.

Sometimes I feel like I'm not ... solid. I'm hollow. There's nothing behind my eyes. I'm a negative of a person. It's as if I never - - I never thought anything. I never wrote anything. I never felt anything.


8/15/2011

کار ... کار؟
آری اما در آن میز بزرگ-
دشمنی مخفی مسکن دارد
که تو را می جود آرام آرام
هم چنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام، تو در فنجانی چای فروخواهی رفت
مثل قایق در گرداب
و در اعماق افق، چیزی جز دود غلیظ سیگار
و خطوط نامفهوم نخواهی دید

فروغ فرخزاد

مشغول نوشتن تزام هستم. مشغول انقدر که گذر روزها را در این روزهای تابستانی ولی بارانی نمی فهمم. فکر می کنم چه خوب برای خانه میز «ناهار خوری» خردیم! هیچوقت نه برای خودم، نه برای مهمان استفاده نشد؛ در این چند ماه مانده به دفاع و تعطیلی دانشگاه شد میز کار و ناهار خوری و شام خوری و چرت بعد از خستگی ... «میز بزرگ» و من و پایان نامه و همه نگرانی هاش.
چه فراموشی سنگینی

...

و در اینجا، در من، در سر من؟


پ.نون. باز هجوم ناگهانی دلتنگی، مثل حمله ناشی از یک بیماری مزمن.
پ.پ.نون. باید فکر کنم که به یاد بیاورم برای چه برای که دلتنگ می شوم با این شدت ... باید خوب فکر کنم

7/07/2011

ششششششششششش! ساكت! دارم فانتزى ام را زندگى مى كنم. ديرتر، كمى ديرتر با من حرف بزن.


- Posted using BlogPress from my iPhone

6/28/2011

ديدار تازه كردن با يار قديمى، چه عالى.
پياده روى هاى طولانى از صبح تا طلوع آفتاب، چه عالى.
سكوت هاى امن و سبك، نه از سر بى حرفى كه از سر احساس امنيت، چه بى نظير.
دوباره شناختن و دوباره نگاه كردن و اين پا و آن پا كردن بين اصول شخصى ات و پافشارى دل، چه هيجان انگيز.

بعضى ديدارها را اما نبايد تازه كرد انگار كه يادت برود، براى هميشه فراموش كنى كه يك آدمى را كم دارى در زندگيت ... و اين فكر كه از سر مى گذرد ايكاش دوباره نديده بودمت كه به ياد بياورم كم ات مى آورم، كه بدون تو كم مى آورم.

استكهلم- ژوئن ٢٠١١


- Posted using BlogPress from my iPhone

6/27/2011

خواب در شب هاى روشن.

استكهلم- ژوئن ٢٠١١



- Posted using BlogPress from my iPhone

6/17/2011

یک جور بی خودی از نفس افتاده ام. مثل وقت هایی که مسافر شهرهای دورم و بارم سنگین و باید هزار بار، هزار جا، در ایستگاه های شلوغ قطار، در غلغله متروها، در تنگی اتوبوسها دنبال راه بگردم و از هیچ قطار و اتوبوسی جا نمانم.
یک جور بی خودی از نفس افتاده ام. مثل وقت هایی که دوست دارم بار سنگین را یک جا رها کنم و بدوم، آنقدر بدوم تا به خلوت ترین کنج دنیا برسم، چند تا نفس عمیق بکشم. بعد ببینم برای بازگشت، پس گرفتن چمدان سنگین ام و رسیدن به قطار بعدی خیلی دیر شده باشد، خیلی.
بعد فکر کنم حالا چه کار کنم و راه رفتن و پرسه زدن که بشود بهترین راه حل ممکن.

6/16/2011

جاست این کِیس ...

نشستی اینور دنیا، اون اونور دنیا، داری غصه خودتی می خوری، داره غصه خودش رو می خوره.
نشستی اینور دنیا، یک کوه کار جلوته که باید تا فردا تمام شه، نشسته اونوره دنیا، یک کوه کار جلوشه که باید تا فردا تمام شه.
نشستی اینور دنیا، با خودت فکر می کنی کاش برسیم یک جایی وسط اینور دنیا و آنور دنیا، یک قهوه ای، سیگاری،گپی،پیاده روی ای،قهوه ای،سیگاری،گپی،پیاده روی ای، قهوه ای، سیگاری،گپی و ...

کاری از ما بر نمیآید. اینور و آنور دنیای ما انگار وسط ندارد.

برای تو که هیچوقت از غم های من شانه خالی نکردی

6/15/2011

یکی بود یکی نبود ...

تا یک لحظه پیش اگر کسی به من خبر می داد که فلان چیز خیلی لِ هست هیچ چی نمی فهمیدم. یعنی فکرم به همه چیز می رفت الا laid،یعنی زشت. همیشه می خواندمش لِد.

6/14/2011

هزیان ام ، مرا بباف

رای ما را دزدیدند، دارند باهاش پز میدند؟ مگر رای دزدیدنی است؟ حتمن دزدیدنی است! حتمن پز دادنی است!تظاهرات شد؟ سکوت؟همه مبهوت ند؟ شلیک کردند؟ راسته؟کشتند؟ راسته؟ خبر موثق بود. نقطه. میکشند؟ میبرند؟ راسته؟ اطلاع رسانی کنید. رسانه شمایید.چنگ بزن.به اینترنت چنگ بزن.خبر کشته شدنه این.خبر دستگیریه آن.از آن یکی هم پنج روزه خبری نیست. دستبند سبز، به به چه قشنگ. باختیم دیدی؟ ما بیشماریم. میکشم آنکه برادرم کشت. برادرت کشت؟ الاهو اکبر. واقعا؟ واقعا بزرگ است؟میدان بهارستان چهار تا پنج عصر.حماسه . خس و خاشاک.بوم .زیاد بودند زیاد.برگشتی؟ تو هم سالم برگشتی؟ چنگ بزن.مگر اینترنت چنگ زدنی است؟برای مراسم تدفین آن الاهو اکبر. برای هفتم آن یکی ما بیشماریم.عکس پروفایلم چطور سبز میشود؟میگفت من می ترسم.مملکته داریم.سکوت.جام جهانی . اسپانیا یا هلند؟ انتقال زندانی بند شماره چند به زندان رجایی شهر.نقطه.اعدام.نقطه.اعدام نقطه.اعدام نقطه.ستاره ها.جسد پدر را دزدیدند.دختر را کشتند.از اعتصاب از مقاومت در زندان مرد.نقطه.نقطه.نقطه.نقطه.نقطه.نقطه.نقطه.نقطه.نقطه.نقطه و هی نقطه

مملکت ات چه خبره؟ شلوغه؟عه؟ناراحتی؟عه؟وای گزارش ات کو؟دوری نگران نباش هان؟لیبی و سوریه وامارات سعودی شلوغی مد شده،شما شلوغ نمی کنید؟ایرانی هستی؟عه؟ایران داغونه؟اسباب بازی شما مگر پوکه فشنگ نبود؟نه؟عه؟نتایج ات آماده شد؟نوشتی گزارش را؟ برای کنفرانس آماده ای؟حواس ات با من هست؟نیست؟عه؟چرا؟ناراحتی دارد؟

دوازده ژوئن دوهزارویازده

دو سال پیش بود.دو سال گذشت.رفته بودیم ویلای مادر خوانده ویرجینی.منتظر شنیدن خبرهای خوب بودم.خبر بد رسید.همه می رقصیدند،من پشت عینک آفتابی ام قایم شده بودم.هنوز هم می شوم.

6/09/2011

ساعت نوزده و یازده دقیقه

خراب این دانشجوهام که فردا صبح ارایه پروژه دارند و الان دور هم جمع شدند برای انجام تکلیف! کتابخانه هم که بسته! در به در دنبال یک کنجی اند برای کار! یعنی من خراب اینهام!
یک داستان واقعی

آخر بدبختی اینجا بود که دلتنگ می شدم. هنوز هم می شوم، برای تو، توی نکبت!
بعد تشر زدن شروع می شود. تشر زدن به خودم، عصبانی بودن از خودم که بدبخت! برای چی دلت تنگ میشه واسه اون بدبخت بی لیاقت!
بعد هم که انقدر ریپیت که بخوابم، یعنی خوابم ببرد.
حالا بدبخت بی لیاقت پا می شه می آد به خوابم که چی؟ که با من دعوا که سانتیم به سانتیم تلفن هایی که از راه دور بهم زده را بهش پس بدم.
یعنی اینطور همه چیز گاهی قر و قاطی می شود.

6/08/2011

این طور که سر صبح هراسان می پرسی سَ وَ، این طور که من جا می خورم، این طور که می گویی قیافه ات خسته ست
فقط می گویم
بله خسته ام،
یک طور که
مثلا
مغرور نباشی
از کشف ات
نمی گذارم
که بفهمی
شب قبل
صد اسب وحشی
تا صبح
در فکرهام یورتمه رفتند
تا خود صبح
پیتیکو پیتیکو پیتیکو ...
که قهقهه شد

کارم به جاهایی باریک
کارم به جاهای بی ربط
کارم به جاهای بدی
کارم به جاهای بی جایی

کشیده بودم، کشیده بودی، کشیده بود

که ترساندی ام از خنده زشت ات

6/07/2011

چشم هات رو ببند
نگاه نکنی ها
حالا باز کن

HA!

حدس می زدم دوست داشته باشی

WOW!

***

من را، تو، به سفر ببر
من را، تو ، به دورترین کافه دنیا مهمان کن
من را، تو
من، از من خسته
من را، تو ،گوش بده

6/01/2011

این همه گریه را
این همه درد را
کجا چال کنم؟
ما و خرداد و درد
ما و خرداد و استیصال
ما و خرداد و ظلم

انگار بر خرداد و
درد اش
و استیصال اش
و ظلم اش

پایانی نیست
که نیست
...

سلام زن جان سپرده از خشونت بر بالین بی جان پدر

4/27/2011

من و حزن، دوشادوش، قدم با گام های بلند، گاهی به گداری ...

شعر می گفتم، ور می گفتم،شر و ور می گفتم
خیره می شدم، خیره سری می کردم،سکوت می کردم
بغض می کردم، فریاد می زدم،گریه می کردم

گوش می کردی، به به
می خندیدی، بلند، قاه قاه
مست می کردی، می رقصیدی
خوشبختی می کردی، سفر می کردی
گاه شمار ها را صفر، دوباره از اول

نگاه می کردم،دست زیر چانه
گوش نمی کردم، از این پا به آن پا

گوش نکردم، گوش هام را گرفتم با دو دست
رفتم.

4/25/2011


Closer

Larry: [on a photography exhibit] What do you think?

Alice: It's a lie. It's a bunch of sad strangers photographed beautifully, and... all the glittering assholes who appreciate art say it's beautiful 'cause that's what they wanna see. But the people in the photos are sad, and alone... But the pictures make the world seem beautiful, so... the exhibition is reassuring which makes it a lie, and everyone loves a big fat lie.


داستان، داستان همان یک لحظه کذایی است : انتخاب بین «من می تونم این کار رو بکنم»، «من می تونم وا بدم»، «من می تونم مقاومت کنم». و وجود این لحظه انتخاب که همیشه در حال انکار شدن است، منافع ایجاب می کند انگار ندیده بگیریم، ایگنور کنیم این لحظه انتخاب را و اینطور جمله را تمام کنیم : اتفاق افتاد.
هفته پیش همین موقع بود که کلوزر را نگاه کردم. یک هفته بود با خودم کلنجار می رفتم بفهمم که داستان اخلاق و اخلاق گرایی و خیانت کردن و نکردن و دل دادن یا ندادن بود یا نه. دیشب یاد هق هق آلیس افتادم وقتی دن بی ظرافت و با جسارت تهوع آوری به آلیس گفت :
«I fell in love with her, Alice.»
و آلیس که خیلی هوشمندانه، با گریه و درد جواب داد:
«Oh, as if you had no choice? There's a moment, there's always a moment, "I can do this, I can give into this, or I can resist it", and I don't know when your moment was, but I bet you there was one.»

روز به روز بیشتر از «اتفاق افتاد» ها منزجر می شوم و روز به روز بیشتر به این معتقد که همیشه «لحظه انتخاب» وجود دارد، به آن آگاهم اما انکارش می کنم. بحث بر سر انتخاب کلیشه ای بین لذت و اخلاق نیست، داستان وا ندادن است و هزار و یک توجیه پس از وا رفتن.
لحظه های وا دادن ام را مرور می کنم، لحظه های وا دادن اشان را جایی که پای من هم وسط بوده، لحظه های وا ندادن؛ چشم هام را محکم می مالم، شاید پاک شد یاد آوری لحظه های انتخاب کنار هر کدام از این لحظه ها.

4/24/2011

Errer était donc une façon de se soustraire de son esprit.

Triologie new-yorkaise/ Cité de verre- Paul Auster

پرسه زدن راهی بود برای شانه خالی کردن از ذهن اش.

4/10/2011





نیو یورک، دوستت دارم یا فراموش نکن سهم اتفاق را.
فیلمی برای من ، برای من که مدت هاست اتفاق، حادثه و شانس هیج سهمی در زندگی ام ندارد، برای من که خیلی وقت است ایمان ام را به جادوی برخوردهای اتفاقی از دست دادم و برای من که احساس و غریزه تبدیل به بازی کودکانه شده.
یادم آمد یک زمانی، یک زمانی که خیلی هم از امشب دور نیست، بو می کشیدم و عاشق می شدم و دنبال آدم های اتفاقی تا ساحل دریا های دور می رفتم. یادم رفته بود روزهای دلدادگی و بوسه های اتفاقی و فراموش کاری های عمدی و مزه تلخ و ترش اتفاق ها.
یادم آمد، دلم باز خواست و ترس که با خواستن آمد ...
چرا نگاه نکردم ؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
(La vie est ainsi fait à coups des petites solitudes)

Roland Barthes-La chambre claire
وقتی زندگی از جادو خالی ترین شد،
وقتی همه جا پر شد از نیمکت های ایستگاه اتوبوس،
کاش برف ببارد.
Ouch! I have lost myself ...

وقتی پر کردن چمدان کهنه ام تمام شد، باران شروع کرد به باریدن.
باز هم باران.
باز هم چتر آبی به دست، چمدان به دست، در پیاده رو ها چلپ چلپ.
وقتی به سکو قطار رسیدم باران بند آمده بود.
ده دقیقه تا قطار بعدی به یک جای دور.
ده دقیقه قهقهه زدم،بلند، از خوشحالی رفتن به یک جای دور.
قطار برای همیشه تاخیر داشت.
قطار نیامد،
من رفتم،
به یک جای بی اسم.

2/09/2011

308-

روزهای بی اسم.
ساعت ها تند تند بی توجه به قدم های کوتاه من می گذرند؛انگار نه انگار من جا مانده ام!

به بیست و پنج بهمن فکر می کنم ...

کمی سر نخ بعد از دیدن سمپل هام زیر صد هزار برابر بزرگنمایی!بالاخره یاد گرفتم چطور به بزرگنمایی های بالا برسم.هیجان انگیز بود! صد هزار برابر! فکر کن!
309-

سیصد و نه روز مانده به روزی که برای خودم قرار گذاشتم دفاع کنم.دیروز بود.چیززیادی از دیروز یادم نیست جز یک چیزهای محو ...
باز هم به تصحیح ساید بای ساید گذشت.کارین باید بیمارستان بستری شه برای یک سری کامل آنالیز.امیدوارم چیز جدی در کار نباشد.
وقتی رسیدم خانه چیز زیادی از من برای خروج مجدد و رفتن به کلاس یوگا نمانده بود؛ باز هم شام و ساعت های زل زدن به تلویزیون.

برای یک سری تست ها، انقدر باید آزمایش را تکرار کنم تا عدد نتیجه بعد از نوسان زیاد تقریبا شروع کند به بالا پایین شدن دور یک رقم ثابت؛ همه رقم ها روی نمودار اکسل به صورت نقطه ثبت می کنم تا تصمیم بگیرم کجا را ثابت فرض کنم و کجا تست را تمام. احساس می کنم این روزها مشغول ثبت خودم هستم، هر روز.برای دوره کردن نوسان هام یا خلاص شدن از شرشان.

نمی دانم چرا انقدر ناراضی ام از زندگی که برای خودم درست کردم.نمی دانم چراآدمی که هستم را دیگر دوست ندارم.می دانم برای همه اینهاست که آدم گریز شدم!

2/07/2011

310-

فورماسیون داشتیم؛ به زم من قرار بود یاد بگیریم که چطور به کار تحقیقی مون در دنیای صنعتی اقتصادی ارزش بدیم یعنی با اهمیت جلوه بدیمش.من رفته بودم که پس فردا سر یک مصاحبه با فلان مسوول فلان شرکت،اگر در اومد بهم گفت موشِ آزمایشگاه بگم نه آقا! من بلدم کار صنعتی هم بکنم به این دلیل و اون دلیل.
این چیزها رو که یاد نگرفتم.اما یاد گرفتم بهترین راه برای اینکه بعد از دکتری مدرک به دست کاسه چه کنم نگیری دستت، بهتره خودت خلاق باشی و شرکت بزنی و مملکت فرانسه چه امکاناتی بهت می ده.خلاصه که تا چهار بعد از ظهر این چیزها به خوردمان رفت و من فکر می کردم که من ظرفیت و توانایی مدریت استرس یک پایان نامه دکتری ندارم! حالا بیام
شرکت هم بزنم! زهی خیال خوشحال!

بعد هم یک راست آمدم خانه.برنامه سینما را سپردم به با حوصله های سینما رو و خودم چپیدم خانه.باز هم اس ام اس ها را بی جواب گذاشتم.باز هم به میل ها جواب ندادم.باز هم حوصله دنیا را ندارم. باز هم دلم می خواد تو کاناپه ولو شم،پتو را تا زیر چانه بکشم بالا و کتاب بخونم.تو بگو من افسرده،من می گم من خسته.
حرف زدیم، از در، از دیوار، از پیک نیک سی سال پیش،از سال های زندگی «دور از خانه».از اینکه برای او بد هم نیست و «اکچوآلی زندگیش،خونه اش،اتاقی از آن خودش» را دوست دارد.رسیدیم به اینجا که من گفتم اما من نه؛ زندگی الانم رو دوست ندارم،یعنی آدمی که الان هستم رو دوست ندارم.که من منی کرد و گفت «ساری!بچه ام خیلی تنها مونده،باید برم» (بچه منظور دوست پسرشه).نفس وسط راه مونده ام را بیرون دادم و گفتم باشه برو،حالا باز با هم حرف می زنیم.
باز هم حرفم نصفه موند.باز من نصفه موندم،بین دم و بازدم خودم پای تلفن ...
312-شنبه آفتابی

صبح با زنگ تلفن از خواب بیدر می شوم.تلفنِ فامیل عزیز.گپ و بحث و خنده و نق و غیبت فامیلی.چقدر هم چسبید.از ده صبح تا چهار بعد از ظهر دست دست می کنم برای خروج از خانه و خرید هفتگی.بالاخره همت عالی ساعت چهار و نیم جواب داد.
از همه مردم دنیا خودم را قایم می کنم.دلم فقط خودم را می خواهد. اس ام اس های بی جواب و ردِ برنامه های شنبه شب.
باز استفان رفته یک جایی اسکی و آدری یادش افتاده دوستِ دختر هم برای این وقت ها بد نیست! تلفن اش را جواب ندادم،بعه علت ذکر شده! بعد روی فیس بوک اش خواندم : احساس ول شدگی می کنم بدون شِری؛فهمیدم علت تلفن اش را بعد از نود سال!

میرزا و سر هرمس پیشنهاد این سریال را داده بودند.کک اش افتاد به تنبانم که دنبالش کنم.مخصوصا بعد از آن همه صحبت با فامیل عزیز و پاسکال و آنی در باره پسیکوتراپی و پسیکوآنالیز و لزوم و نیاز اش؛ مخصوصا بعد از خود درگیری های عجیب و بی انتهای من و حس چرخ خوردن در گره های خودم.
با مصیبت بسیار و سرعت مورچه وار،دانلود شروع شد. تعجب نکردم؛سریال چندان پاپیولار و خنده داری نیست.اعصاب و حوصله می خواهد دیدنش.گوش کردن به همه دیالوگ ها کار یک بار دیدن نیست.
صبح شنبه زل زده بودم به صفحه برنامه دانلود.درست مثل وقتی آشپزی می کنم؛ فکر می کنم اگر بالای سر قابلمه بایستم و قل زدن اش را نگاه کنم زود تر می پزد! هی زل زدم شاید زودتر دانلود شد!

2/06/2011

311-بوس شب خیر

یک روزی موهام بلند خواهد شد،تا سر شانه ام،لخت.
یک روزی با موهای بلندم و یک شال بافتنی قرمز بلند،سیگار کشان و با قدم های بلند در امتداد سن راه خواهم رفت،
خوشحال و بی دغدغه.
یک روزی باد شمال به جنوب پاریس موهای بلندم را در شالگردن قرمز ام گره خواهد زد و من از این بازی به قهقهه خواهم افتاد و تمام توریست های آخر پاییز دور و بر سن از خنده من به وجد خواهند آمد.
من یک روز بی دغدغه، بی عجله، با موهای بلند و یک شالگردن دست باف قرمز لبه سن در خیابان های پاریس راه خواهم رفت تا برسم به یک کافه دنج گرم برای دزدیدن یک بوسه از لبهایت.

این هم از رویا پردازی آخر هفته یک دختر موکوتاه با دغدغه ها و عصبانیت های قد و نیم قد.



هنوز به این فکر می کنم خواهر سسیلیا آن روز از پنجره چه دید؟ چه فهمید از شیرجه زدن سسلیا در حوض و بی تفاوتی رابی؟ برایونی رابی را دوست داشت؟
هنوز به این فکر می کنم که من چند بار از پشت پنجره دیدم و فکر کردم که فهمیدم و عصبانی شدم و بعد چه چیزهایی با عکس العمل من عوض شد؟
فکر می کنم برایونی خوشبخت بود که اثر عکس العملش رو دید که بعد روزی هزار بار از ناراحتی دست هاش رو می شست تا اشتباه اش را بشوره. من چند بار برای چه اشتباه هایی باید دست هام رو بشورم؟ هنوز نمی دانم.
هنوز به این فکر می کنم چه آدم هایی از روی چه حس های من گذشتند که من اینجا هستم.
آدم ها آدم ها ...
من فکر می کنم برایونی گناهکار نبود. برایونی نامه را به سسیلیا رسوند.

عشق سسلیا و رابی به اندازه تردیدها و تضادها و حس های عمیق برایونی برایم جذاب نبود.عشق های سینمایی برایم معمولی شده اند.

2/04/2011

313-Endless never endings

بالاخره پی کار سوشیال سکیوریتی را گرفتم. ده روز دیگر باید برم برای کارت جدید و بعد می توانم پی مشکل قلب و داروهای تیرویید و غیره و ذلک را بگیرم و تبدیل شوم یک هو به یک آدم سالم.در مدت انتظار نه چندان کوتاه یک ساعته زیر و بالای بقیه منتظر ها را بازدید می کردم.دریغ از یک نفر خوش تیپِ خوش پوش یا چند نفر پولدار مآب!همه مثل هم در تیپ و مایه های خیلی پابرهنه تا کمی تا قسمتی پابرهنه.مشغول فکر کردن به این بودم که پس خوش تیپ های مایه دار همه کارشان درست و رو به راه است و چرا فقط بیچاره ها باید کارهای اداری شان بلنگد که دوزاری افتاد،دیلینگ!برای خوش تیپ مایه دار هزینه های درمان دوزار و ده شاهی است،قابل این حرف ها را ندارد پرداخت بیست یورو ویزیت پزشک و بیست یورو نسخه و صد یورو ام آر آی!

باز هم تصحیح ساید بای ساید مقاله و باز هم دعوا مرافع با مریلن و باز هم آبمان توی یک جو نرفتن و باز هم خفگی ادواری من از کمبود فضا.بعد از ظهر هم که کار از کار پیش نرفت.مغزم جواب کرده بود و من مثل یک بچه چاق و ننر و بهانه گیر خودم را پرت کردم کف زمین و به مریلن زل زده بودم که حالا اگه می تونی من و بکش ببر جایی که می خوای!

قاتی کردم.برم خودم را بدم تحویل آقای مغازه دار فرمتم کند.

این بار قرعه به نام دختر لهستانی افتاده برای اینکه ازش متنفر باشم!

این هفته هم تمام شد،با کارایی یک وات برروز.

2/03/2011

314-

روزهای بی اسم. باز مدرسه ام دیر شد! امروز برای وقت گذاشتن برای حرف زدن با بابا و عمو و مامان.بیچاره عمو!دوست صمیمیش دو ساعت قبل از بابالی مرد ... می گفت بهتر که تموم شد.با مریض احوالی که بودند زندگیشان زندگی نبود.محکم بود و منطقی.چیزی نداشتم اضافه کنم.تصمیم گرفتم هر روز با بابا حرف بزنم.شاید انرژی گرفت ...

هر روز با مریلن مشغول تصحیح مقاله اولیم،ساید بای ساید و به اندازه یخچال ساید بای ساید به هم نزدیک!با هم می خندیم و با هم گیر می کنیم و من حد اقل خوشحالم که از نزدیک می بیند چیزی که از من خواسته همچین ها هم آسان نیست!باید سلول خاکستری سوزوند و وقت و انرژی و سر ساعت پنج عصر چیز زیادی از تو باقی نمی ماند.از یک جهت بد نیست چون درجا فکر می کنیم و درجا ادیت می شود و هزار بار مقاله بین ما در حال رفت و برگشت نخواهد بود اما گاهی دلم فضا می خواهد، فیزیکی و ذهنی.اینطور چپیده به هم حس می کنم مشغول تحمیل عقایدمان به هم هستیم...

پنجشنبه شب و روال عادی برنامه :یوگا!

خسته ام.
عکس ها،ژست ها،خنده ها،سیگارهای گوشه لب،کلاه ها ...

منِ آن روزها روی این پیکسل هاست یا من، این روزها شیفته خیره شدن به خودِ آن روزها؟
منِ آن روزها موج می زد لابه لای قرمز تند پیرهنم یا منِ این روزها عاشق زل زدن به این عکس ها؟
منِ آن روزها شاد بود که من این روزها دنبال سه قطره خنده از ته دل بین خط های محو صورت آن روزهام می گردم؟

2/02/2011

315-

دیشب بعد از یک مدت طولانی خیره ماندن به تلویزیون تصمیم های بزرگی گرفتم. تصمیم گرفتم که امروز صبح زود بیدار شم و اول وقت پی کار سوشیال سکیوریتیم را بگیریم، بعد به موقع و سر حال برسم سر کار و هزار و پنجاه کار عقب افتاده ام را انجام بدم و ترتیب مقاله اول را در فاصله بین دو آزمایش بدهم وبعد شب زود تر برگردم و آشپزی کنم. نتیجه، صبح نزدیک به ساعت یازده لخ لخ کنان و خمیازه کشان رسیدم سر کار. یک سره سرِ پا در لبو در حال دویدن دنبال آزمایش های عقب افتاده و نمونه درست کردن.حتی فرصت نکردم یک ساعت بنشینم پشت میزم. الان ساعت هفت شبه،من هنوز کار دارم و احتمالا تا یک ساعت دیگر که برسم به آخرین اتوبوس،مفید ترین کارم همین پست باشد.

فردا.فردا این کارها را می کنم.

هی سعی می کنم به خانه و اینکه الان مامان،بابا،عمه،مامان جون،گلنوش،می نوش و ... و ... و... چطورند فکر نکنم.

یاد اس ام اس کانتن افتادم. پنج روز گذشته و جواب ندادم.حالا پیشنهاد اش هم خوب بود ها. بماند که وقتی با همیم گذشت زمان را حس نمی کنم.قلبم شده مثل شالکی (دستمال کهنه به گیلکی)!به کار کسی نمی آد،حتی خودم.

2/01/2011

316

به این فکر می کنم که اگر بودم، عزاداری می کردم، از رفت و آمد ها و تسلیت ها و مراسم و باقی حاشیه زهرماری ماجرا ذله می شدم بهتر بود.باورم میشد که تمام شد. دیگه نیست. الان دارم کلنجار می رم که در مغز صاحاب مرده ام فرو کنم که تمام شد. بابالی دیگه نیست ...

کار مقاله دوم افتان و خیزان جلو می رود،تاتی تاتی. باز بچه های مریلن مریض شدند،مریلن نیست.

شب به خونه زنگ می زنم. نمی دانم چقدر باید با مامان جون در تماس باشم. دیشب به نظرم محکم آمد.
317

خبر کوتاه بود.پدربزرگ ات فوت کرد. تسلیت می گم .به بابا زنگ بزن و تسلیت بگو. ... در جا می خواستم به گیوم زنگ بزنم و بگم پدربزرگ من هم،بیا با هم گریه کنیم.
بعد از باری که رابطه ام با مَتیو را دودستی نابود کردم و یک صبح تا شب خودم را در لبو زندانی کردم و های های جلو میز کارم گریه کردم، امروز باردومی بود که یک گوشه ای در لبو سر خودم را گرم کرده بودم و گریه می کردم.
مریلن در حال گریه غافلگیرم کرد.بقیه هم فهمیدند و تسلیت گفتند.عمل تخمی تسلیت! برای اینکه همه را از وضعیت گند سمپتی و تسلیت خارج کنم دماغم را بالا کشیدم،لبخند زدم و با همان لبخند گشاد گفتم نگران نباشید!خوب می شم!
یک طرف مغزم یک سره به این فکر می کرد که بابا چطوره.

برنامه سینما را کنسل کردم. با بابا حرف زدم.آخ بابام. ... صداش بغض داشت، صداش غمگین بود ... به خودم و زندگی و انتخاب ام کلی فحش و لعنت فرستادم که چرا نمی تونم پیشش باشم و با هم گریه کنیم.
بعد هم با بقیه حرف زدم. همه دور هم بودند.چه خوب که هم را دارند ... چه خوب که حد اقل بی کس و کاری تو چشمشان فرو نمی رود. آخ بابام ...
خبر کوتاه بود ...

هرچقدر هم که آماده باشی،
هر چقدر هم که درد کشیدن مدام اش را دیده باشی،
هر چند بار که در بیمارستان شب را صبح کرده باشی،
هر قدر هم که روز به روز بد تر شدن اش را دیده باشی،
هر چند بار که لباس سیاه عزا را اتو کرده باشی،
هر چند کیلو آرد و خرما پیش بینی کرده باشی،
فرقی ندارد.
می رسد،بی مقدمه.
غافلگیر می شوی عین شنیدن خبر بارداری خودت.
خبر را می گذارند دو دستی کف دست هات
و تو
ساعت ها خیره می شوی به خبر کف دستت
که حالا چه کنم؟
که زندگی از این به بعد چه شکلی خواهد بود؟

همیشه غافلگیر می شوی،همیشه.
318-Mission impossible

یکشنبه و عملیات پرمخاطره از تخت خواب به کاناپه و از کاناپه به تخت خواب و همینطور تا ساعت پنج عصر و عذاب وجدان مقاله های خفه شده در کوله پشتی از جمعه تا حالا و تصحیح های تل انبار شده و نظافت هفتگی و ... و ... و ...
و نیروی عذاب وجدان که من را به نبرد علیه کثیفی و تنبلی واداشت تا آخر شب! حتی لباس های روز بعد هم آماده،اتو شده و قرار گرفته روی صندلی! دو نقطه دی

1/31/2011

319-Procrastination

شنبه هم رسید. دلم وقت طلف کردن می خواهد.یخچال به صحرای بی آب و علف تبدیل شده،گرد و خاک همه جا را برداشته،دستشویی شبیه دستشویی های پمپ بنزین های بین راه شده،باید از روی اشیا پرید برای رسیدن به کاناپه یا اتاق یا آشپزخانه.دلم می خواهد همه چیز همین کثافت بماند و من وقت طلف کنم جلوی تلوزیون و یک برنامه تله رِآلیته صد من یک غاز تماشا کنم.همین کار را هم می کنم! تا ساعت چهار عصر که یک هو تصمیم می گیرم به داد پوست خشکی زده و زشت دور چشم هام برسم و کرم دور چشم بخرم!بله! پیش به سوی مرکز شهر و مغازه وکرم دور چشم با اشانتیون های رنگ و وارنگ و یک صورت حساب پر و پیمان مناسب عزاداری برای خرج اضافه آخر ماه.

شب با ماری قرار شام و تفریح دارم.بماند که بعد از شام انقدر خسته و پلاسیده ایم که تفریح به جوشانده آخر شب در اندرونی من ختم می شود!
از آن شب های حرص درآر و بدبخت کننده ماری است.همه جا هست جز روبه روی من.از دیوار حرف می زنم، حرفم را قطع می کند که راستی سوزن نخ چی شد!یعنی اینطور بی ربط! بعد می پرسم «تو اساسا شنیدی من چی می گم؟» به گلدان میز بغلی زل می زند و بعد «داشتی از دیوار می گفتی» و اینجاست که من در حالی که هوا را با فشار از ته سینه ام بیرون میدم زیر لب می گم ماااااااااااری!

قبل از خواب سعی می کنم بفهمم کار میشل و لیدیا به کجا می رسد،رمان تازه شروع کرده ام را می گم.
320-جمعه هم رسید

جمعه هم رسید. لحظه شماری می کنم برای آخر روز و شام با ناتالی.

اسباب کشی از این لابراتوار به لابراتوار دانشکده داروسازی،با کوله سنگین هزار جور داکیومنت و نمونه و اتوبوس تا خرخره پر و کمر و بند بند بدن خسته من.
می رسم،اما مریلن نیامده. گیوم و رمی مریض شده اند.مانده خانه با پسرهاش،بعد از ظهر می آد.به ابعاد انسانی اش که می رسم، از کشمکش و بزن بکش استاد شاگردی که خارج می شم، می بینم با انسان طرف ام نه هیولایی به نام سوپروایزر یا سوپروایزری به نام هیولا!آرام می گیرم و به هزار کار عقب افتاده می رسم تا برسد.
بالاخره به یک نتیجه ای رسیدیم برای اولین مقاله.انگیزه پیدا کردم برای تصحیح و جمع و جور کردن اش.

راه خوشایند خانه وقتی عصر جمعه است! آنی هم در راه بهم ملحق شد.خوش حال شدم و کیفم کوک شد از این تلفن ،گرچه از چیزهایی گفت که براش خشم آورده بود و غم و تلخی. من هم هیچ نسخه ای نداشتم، که ایکاش داشتم. چشیده بودم و می دانستم ... کاش نسخه داشتم برای تلخی این آگاهی ...

1/27/2011

321- مزاح روزگاره!

و اما امروز! خوشحالم امروز پنجشنبه است چون فردا جمعه است و پس فردا تعطیله!
به امید کلاس یوگای شب روز را سر می کنم و قسمت چرند ماجرا چهل دقیقه ناهار کانتین با همکار هاست. حوصله معاشرت ندارم!

هر وقت مثل امروز با کوره و حرارت هزار و خورده ای کار دارم توهمِ آتش سوزی و خرابکاری ونابود کردن کوره یا پراندن برق کل منطقه،برم می دارم، مثل امروز.
321- Take your breath for 30 seconds

از صبح معلوم بود آخرش به کجا می رسد! با بدبختی از رختخواب درآمدن، با گریه از خانه خارج شدن و لنگ ظهر سر کار رسیدن! بعد هم یک سره سمپل آماده کن برای اینفرا رِد و هی ببین که تغییر پارامترهای مختلف هییییچ تاثیری نداشته و طبق معمول آخرش از سر خستگی گند زدن و اضافه کردن لیست دوباره کاری به تو دو لیست کارهای روز بعدا! آخر عصر هم که از خستگی می خواستم دور ظرف سمپل هام فیلم پلاستیکی بپیچم بگذارم در هشتاد درجه و با ناتالی دعوا کنم که چرا ماسک هود را تا ته پایین کشیده چون در فیلان گیر می کند به ماسک و در دفتر ژان پل را زدن و بعد معذرت خواهی که « اوا ببخشید من با ژولی کار داشتم عوضی اومدم»! و سایر گند زدن ها هم یادم نیست!

آخر شب آن یک ساعتی که لبه تخت نشستم و فقط به آنی گوش دادم تنها یک ساعت آرام و بی دردسر روز بود. می گم زن های خوش فکر زندگیم را کم دارم ...

1/25/2011






آقای ایست وود! شما هم از تنهایی آدم ها خسته شده اید؟ آقای ایست وود شما هم پیوستید به خیل آدم های رویا باف؟ به همان دسته آدم ها که هر روز بعد از سلام به هم گوش زد می کنند «یه روز خوب می آد»؟ شما مطمئنید که روز خوبی در کار خواهد بود؟ شما مطمئنید آدم ها با فهمیدن حقیقت هم از هم فرار نمی کنند؟
من مطمئن نیستم. دوست دارم باشم ولی نیستم.به نظر من تنهایی آدم ها را خسته می کند و تنها تر. وقتی یاد گرفتی از انعکاس صدای خودت در سرت نترسی، کار تمام است.شدی یک تنهای تمام عیار!هیچ کس و ناکسی هم به قلمرو خودت راه نمی دهی.
آقای ایست وود! فکر کنم شمایی که میلیون دالر بیبی را درست کردی می دانستی یک چیزهایی فقط مال تو فیلماست.


ولی از شما چه پنهان که من دوست دارم فکر کنم یک نیرویی آن بالاهاست در حال تماشای من و محافظت از من،نجات دادن من از مخمسه های بزرگ! یک نیرویی، یک مادربزرگ یا پدربزرگ رفته «آن دنیایی» که یک سری نشانه های عجیب می فرستد برای دور کردن من از هچل مثلا. که بعد به خودم بگم «دختر! عجب شانسی آوردم». یعنی هست یک همچین چیزهایی؟ فکر کنم برای آدم هایی که می خواهند باشد هست، برای آنهایی که نمی خواهند باشد نیست! از نورولوگ ها نباید پرسید. از ساینتیفیک ها نباید پرسید. بگذار هر کدام از ما مثل خودمان خوش باشیم یا ناخوش ...

خلاصه که آقای ایست وود! عوض شدی!
323-Stranger than paradise

برای ادامه دادن از تخیل ات استفاده کن. برای روان شدن و نه زجر کشیدن از تخیل ات استفاده کن. برقص. برقص...

جلسه دیروز به خیر گذشت.روز هم به خیر گذشت.شب با شانتال، ناتالی و متیو و همسراش شام خوردم، نه برای بودن با آنها ! برای رفع گرسنگی و تمرین نشست و برخاست با آدم هایی که دوست ندارم ولی باید یک سال آینده با آنها کار کنم و نفس بکشم!

1/24/2011

324- Swinging swinging!

اول روز، روز آرامی را پیش بینی می کنم!
تا ببینیم تا عصر و بعد از جلسه بعد از ظهر چه بلایی سرمان می آید!
325-

قسمت دوم آتلیه. آخر جلسه عجیب بود. از اینکه انقدر پاهام روی زمین بود و خودم رو ول نمی دادم حرص خوردم زیاد!
روز به آرامش گذشت.آخر روز هم برنامه ریزی این همه کارهای باقی مانده و تمرین سخت نگرفتن و مدیتیشن و تمرین تنفس به جای فلوکستین!
326- Go Charlie!

تمام روز به یوگا و تایی چی گذشت برای برطرف کردن عصبانیت بعد از جلسه جمعه! حداقل آخر روز تمام وقت به کشتن ادوایزر هام قکر نمی کردم!

با دنیای عجیب و غیرقابل درک انرژی و متافیزیک و غیره و ذلک هم آشنا شدم! تا ببینیم این کنجکاوی ما را به سفر در زمان و جدا شدن روح از بدن و طیرالارض می رساند یا خیر!

1/21/2011

327- ...

به طرز بی سابقه ای قبل از ساعت هشت رسیدم سر کار. لیز و سِب شاخ در آوردند از دیدن من،آن ساعت در لبو! خودم هم شگفت زده بودم قبل ز ساعت هشت صبحانه نخورده اینجا چه غلطی می کنم. آهان! یادم آمد! بعد از مدت ها جلسه و بعد از دوندگی زیاد جمع کردن خودم و شانتال و مریلن یک جا!
چهار ساعت جلسه و جر و بحث یک طرف و یک طرف دیگر مغزم که می گفت بکش! هر دو شون رو بکش!
کار به جایی رسیده که ادوایزر ها هیچ کمکی نمی توانند بکنند. برای اولین بار سر مریلن داد زدم!شروع کرده بود به آیه یاس و چس ناله همیشگی که دادم درآمد!
از بی سرو ته شدن این ماجرا می ترسم.
از اینکه دوره دکترا یک وقت طلف کردن اساسی باشد می ترسم.
سیصد و بیست و هفت روز! سیصد و بیست و هفت روز بیشتر نمانده!

1/20/2011

328-I hate the world today ...

امروز از همه چیز متنفرم. خودم را با بدبختی مثل یک جنازه کشیدم سر کار، ساعت یازده و خورده ای صبح.
از همه بدم می آد به اضافه خودم. از سابرینای محتاط و غرغرهای بلاانقطاع اش تا ماری با غذاهای بد بو و ناهارش که در دفتر می خورد.
خوشبختانه کار یدی دارم امروز! آماده کردن سمپل ها برای ایکس آر دی برای تمتم بعد از ظهر. می توانم خودم را در سوراخ آماده کردن نمونه ها به راحتی زندانی کنم.
هوا باز ابری شده. دلم می خواد تا ابد بخوابم.

1/19/2011

329- Looking for illumination

یک جور تن دادن. امروزتن دادم به این روزمره خطرناک. بیست نمونه برای یک روز طولانی آزمایش.یک روز مکانیکی.
همچنان در حال دویدن دنبال سوپروایزر برای گرفتن یک جواب.
همه چیز ترانزیت وار،
همه چیز لبه صندلی،
همه چیز مستاصل رفتن یا ماندن،
همه چیز ببخشید آقا ساعت دارید؟
ده دقیقه دیگر هم صبر می کنم ...
همه چیز شبیه وقت کشی،
همه چیز شبیه ت ر س.

1/18/2011

330-Like a runaway

فرض را بر این گذاشتم که سیصد و سی روز تا روز دفاع از پروژه دکترا مانده.
از هر روزش دوست دارم بنویسم، از همه حس های ضد و نقیض ام در این مدت که بیچاره وار بستم اش به سال آخر پر استرس.
امروز دوست دارم فرار کنم. فرار به هر کجا، فقط با لباس تنم. مثل یک بچه فراری از خانه.
به نظرم همه نتیجه هام ضد و نقیض است. به نظرم این لعنتی هرگز تمام نمی شود. به نظرم این پروژه بزرگ ترین شکست زندگیم خواهد بود. به نظرم ...
زن های خوش فکر زندگی ام را در این همه دوری کم آورده ام.

1/17/2011

در حال حاضر کاری از من ساخته نیست. باید به جای این همه درسی که چپاندم در مغزم ، گیتار زدن یاد می گرفتم، گیتار الکتریک. شاید راک استارِ بی نام و نشانی می شدم و تمام بدبختی و بی دست و پا بودنم را تبدیل به ترانه می کردم، می زدم، می خواندم و به دنیا بد و بی راه می گفتم در یکی از تونل های مترو پاریس، چند سانتیم هم آخر شب دستم را می گرفت برای یک نصفه باگت و شاید نیم لیتر شراب قرمز نا مرغوب. به فردا هم فردا فکر می کردم.
تاریکی کار خودش رو کرد ...
اینجا همه دیوانه اند.

1/16/2011

خودم را دوست ندارم، آدمی که الان هستم را نمی پسندم.
به یک نفر،بیرون از خودم،احتیاج دارم برای ازش متنفر بودن،بهش سگ محلی کردن،روش استفراغ کردن.
رافائل! از رافائل بدم می آد!

1/12/2011

vis-à-vis de toi

شروع کردن جمله در جواب یک نفر، خصوصا مرد، به صورتِ "برای فمینیستی مثل من .." یا "فمینیستی مثل من ..." یا "با توجه به اینکه من فمینیستم ..." خالی از تفریح نیست، حتی در فرنگ! تهران که بودم با شروع کردن جمله هام به این شکل فحش می خوردم، طرد می شدم یا خودم را موظف می کردم ساعت ها بحث و دعوا کنم . اینجا با عکس العمل ها تفریح می کنم بی هیچ توضیحی. بگذار پسر کوچولو از همان راهی که آمده برگردد، بلکه دورتر!
اعترفات یک ذهن نم گرفته ...

وسط از تب سوختن و بدن درد و لرزیدن و سه تا پتو داشتم می گفتم من مامانمو می خوام! و واقعا بی هیچ تردیدی یک نفر به کارم می آمد و آن هم مامان بود. انقدر شاخ در آورده بودم از این خواسته و انقدر خجالت کشیدم و انقدر غیر عملی بود که فکر کردم فقط باید اینجا اعتراف اش کنم.
وسط آن استرس لعنتی و احساس استیصال و بدبختی که کاری از من و هیچ کس دیگر بر نمی آمد، سر دو راهی گیر کرده بودم که پس به خدا اعتقاد داشته باشم، نه؟ انقدر دلم خواست که به خدا اعتقاد می داشتم و دست به دعا می شدم شبانه روز که از این شِت نجات پیدا کنم که همه اصولم و خودم در آنی رفتند زیر سوال! باید به این هم اعتراف می کردم.

1/08/2011


واى عزيزم! تو چرا به خوشگلى من اعتماد كردى؟ هان؟

- Posted using BlogPress from my iPhone
گم شدم.يعنى خودم خواستم گم بشم؛ درست مثل گم شدن در فروشگاه همه چيز فروشى بى سر و بى ته. بعد دير شد و من پيدا شدم. ديگر يادم نبود براى چه گاه و بى گاه، بى مقدمه گريه مى كنم!



- Posted using BlogPress from my iPhone
آرامش بود؟
نه!
ابرى بود؟
نه؟
چشم ها آرام به يك جا خيره بود؟
نه؟
گريه بود؟
نه!

آرامش نبود.فراموشى مى باريد، از همه نقطه هاى گريز.


- Posted using BlogPress from my iPhone