12/30/2010

اتوپسیِ قتل غیر عمد

فقط برای ثبت این گوشه ها. پرانتزی که بسته شد و من با یک معده درد خفیف و یک شب بی خوابی از یک ماجراجویی دیگر جان سالم به در بردم!
جایی آن وسط ها ...



بالاخره علت قیافه در هم و نگران ام را برای مامان لو دادم. گفتم خیلی مریض است. گفتم دل ما برای رکسانا تنگ شده. گفتم بیماری ریه و کبد و روده اش را درگیر کرده. پرسیدم زنده می ماند یا نه. گفتم تو که نماز می خوانی از خدا بخواه بیشتر بماند برای کنستانس. گفت فقط دعا می کنم کمتر درد بکشد، درد آدم را به آرزوی مرگ می اندازد.

من می خواهم هم درد نکشد، هم بماند برای خودش، برای کنستانس و برای همه ما. خودخواه شدم ... ماندم داد بزنم رکسانا بمان یا رکسانا کم درد بکش ...
چطور شد؟

هفت سال پیش بود، دو روز قبل از شروع امتحان های پایان ترم سه. سرما خورده بود با تب زیاد. عصر جمعه رفت بیمارستان. هیچوقت بر نگشت.روز خاک سپاری امتحان نداشتم اما امتحان را بهانه کردم و رفتم دانشگاه. تحمل گریه زاری و بهشت زهرا و ... و ... را نداشتن.تمام روز سعی می کردم باور کنم که رفت. سعی می کردم تصور کنم زندگی بدون مامانی چه ریختی خواهد داشت. سارا فهمید و گریه کرد اما من نه. من فقط سعی می کردم تصور کنم که همه چیز چه شکلی خواهد شد.
هفت سال گذشته و من هنوز دلم می خواهد فکر کنم مامانی گوشه مبل اش نشسته، پتوی سبز روی پاهاش و تلویزیون نگاه می کند. هفت سال گذشته و من دلم می خواهد به روح اعتقاد داشته باشم، فکر کنم روح اش در حال رفت و آمد بین بهشت است و هر جا ما هستیم برای اینکه از ما محافظت کند. هفت سال گذشته و من دلم می خواهد فکر کنم که هر وقت بخواهم می توانم خودم را در آغوش بزرگ مامانی ولو کنم،ساعت ها و تمام نگرانی های دنیا آنجا تمام شود.
امروز هم به بهشت زهرا نرفتم.هنوز هم تحمل و اعصاب قبرستان ندارم.هنوز می خواهم فکر کنم که سنگ قبری نیست و مامانی هست فقط کافی است زنگ در خانه اش را بزنم. اینطوری برای هر دو ما بهتر است ...

12/02/2010

Elle est gravement malade ...

اریک، رییس گروه بیو سرامیک ،آرام و به همان اندازه تودار، واکنش اش به خنده دارترین سورپرایز خوشایند دنیا یک لبخند و نتیجه یک واقعه دردناک یک سر تکان دادن و بعد رفتن.
رکسانا، سی و چهار ساله،محقق گروه بیوسرامیک، اولین هم وطنی که اینجا دیدم و توتورِ من در تمام ترم اول مدرسه. خنده رو، خوش اخلاق، با سواد و آرام.حوصله بی نظیر این آدم و پی گیری و حمایت اش از دانشجو ها،همیشه من را شگفت زده کرده.
دو سال همکاری با این آدم ها در مدت کار دکترا یعنی با اینها برو، بیا، بخور،دنبالشون بگرد، کنگره برو و ...
امروز اریک با ناتالی که دوست و همکار سال آخر دکتراست آمدند پیش من و ماری : اریک خبر از مریضی شدید رکسانا داد و بستری شدنش در پاریس. وسط کار هم گریه اش گرفت و رفت بیرون. اریک و گریه؟
ما ماندیم، مثل بچه های یتیم ...
می ترسم.از خبرهای بدتر می ترسم.برای کنستانس دختر چهار ساله رکسانا می ترسم.برای تمام آدم هایی که رکسانا را دوست دارند می ترسم.
رکسانا خوب شو...