11/18/2010

... حالا می فهمد موشومی چرا آن همه مدت در اینجا زندگی کرده، دور از کس و کارش، دور از هر دوست و آشنا. ... او اینجا خودش را یک بار دیگر از نوساخته، بدون تردید و دودلی، بدون عذاب وجدان.

همنام-جومپا لاهیری
ترجمه امیر مهدی حقیقت
نشر ماهی


همه اینها خوب. همه اینها لذت بخش.اما دیگر راهی به عقب نیست. یا باید صاف در چشم همه آشناهای قدیم نگاه کرد و گفت:"ببخشید!اشتباه گرفتید!" یا دوباره نشست سر حوصله از نو شناخت، از نو نگاه کرد،از نو گوش کرد،ساکت نشست و تصویر قبلی را رشته کرد و بعد سر صبر بافت وبافت تا رسید به تصویر جدید و گفت :"از آشنایی با شما خوش وقت شدم!".باید قوی بود، باید گریه نکرد وقتی پدربزرگ در بیمارستان تو را با خانم پرستار اشتباه گرفت و دیگر هیچوقت به خاطر نیاورد که تو روزگاری نوه بودی برایش. باید قوی بود و گریه نکرد از هیچوقت دوباره به جا نیاوردن و به جا نیاورده شدن.

...حامله نیست ولی هنوز هم گاهی وقت ها برشتوک برنجی و پیاز و بادام زمینی را توی کاسه با هم قاطی می کند. کم کم به این نتیجه رسیده که خارجی بودن یک جورحاملگی مادام العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی و ناخوشی مدام.یک جور مسئولیت مدام و بی وقفه. یک جمله معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای اینکه نشان بدهد از زندگی قبلی خبری نیست و جای آن را چیزی پیچیده و پر زخمت گرفته. به نظر آشیما خارجی بودن هم مثل حاملگی ،غریبه ها را به کنجکاوی وا می دارد و حس ترحم و ملاحظه شان را بر می انگیزد.

همنام-جومپا لاهیری
ترجمه امیر مهدی حقیقت

زمستان سال گذشته بود، یکی از سفر های سالی یک بارِ فوری فوتی به تهران و یکی از شب های یکی مانده به آخر و درست یک ربع قبل از تعطیل شدن شهر کتاب میرداماد، شهر کتاب "فتیش" من! رفتم یک راست سراغ رمان های خارجی، همنام را که مدت ها بود دل دل می کردم به انگلیسی بخوانم یا فرانسه یا فارسی، با ترجمه خوب امیر مهدی حقیقت خریدم و برگشتم وسط فرانسه،به این شهر مرطوب .
کتاب نزدیک یک سال خاک خورد تا همین چند وقت پیش که تصمیم گرفتم به جای یک گوشه نشستن و لیس زدن زخم هام رمان بخوانم،مثل روزهای اول نوجوانی. بعد شکلات تلخ بخورم،جاز گوش کنم و فیلم ببینم برای سر پا ماندن، فعلا. تا بعد ببینیم چه می شود!