8/26/2010

Long shots ...

شیرینی نخود چی ها را به دست مامان می دهم.قرار ته سالن بعد از تحویل چمدان ها.
خانوم نوبت شماست! این صف کلاس تجاریه! بفرمایید! قبول می کنن! ... وقتی هم که از آقاهه به خاطر رد شدن از روی پاهاش با چمدان سی کیلویی عذر خواهی کردم خیلی مودبانه گفت خواهش می کنم خانوم! متقاعد شدم.

خانوما که تو چمدونشون فقط قرمه سبزی دارن بابا! بذارین ما بریم جلو!
توجهم جلب شد. همان آقاهه بود.

خانوم! پاسپورتتون جا موند!
هواسم هزار جاست. نیمه خوابم و از تمرکز خبری نیست. اولین گاف. به ته سفر و همه چیزهایی که قرار است از من جا بماند فکر می کنم.

در نقد کتاب می خوانم :حتماً اين بواسطه جنسيتِ نويسنده و آشنايی با خلق و خوی خانم‌ها بوده. خصلت‌های چون داشتن حسادت و دغدغه‌های الكی و برخوردهای كينه‌توزانه و دل بستن به فال ورق و قهوه و شنيدن‌های حرفهای قشنگ ولو به دروغ و ...

یاد حرف آنی می افتم : در ستایش زندگی بی دغدغه یک داف!

در حالی که به جای ناخن های کج و کوله ام روی کف دستم نگاه می کنم از فکرم می گذرد که چقدر به زندگی داف های بی دغدغه، به زندگی زن هایی با چمدان های پر از قرمه سبزی، به زن های حسود با دغدغه های الکی، به آنهایی که دنبال راه حل لابه لای فال ورق می گردند حسادت می کنم.
از ذهنم می گذرد که گور پدر"فم اکتیو"، درود بر شوهر بازاری و زن خانه دار بودن!

... خسته ام.

8/23/2010

کاش می شد با یک انگشت زدن ته حلق بغض رو استفراغ کرد. نمی شه که! نمی شه لا مذهب!
از فكرهاى سر صبح، از فكر هايى با بوى رختخواب


بازگشت به شهر مرطوب.
چطور اين همه رطوبت يادم رفته بود؟! باز بوي رطوبت.

بازگشت به شهر ساكت و خاكسترى.
اين شهر براي تابستان زيادى ابرى و گرفته است؛ امروز براى يك دوشنبه صبح زيادى بى جنب و جوش و سر و صداست.

بازگشت به خانه بى حضور.
سنگ را روى سنگ گذاشتم تا اين خانه خانه شد اما تلويزيون راه حل جالبى براى شكستن اين سكوت نبود.

بايد ليست تهيه كنم. يك ليست از "ندارم" هاى يخچال. يك ليست از "بايد انجام دهم "ها. يك ليست از "خوشحال كننده ها" .
بايد زود دست به كار شم تا اين رطوبت و سكوت و ابر و بى حضورى مرا به گريه هاى ابدى ننداخته ...


- Posted using BlogPress from my iPhone

8/22/2010

تمام شب بيخوابي. يعني كلافگي و خستگي و شتاب، همراه با دلتنگي و اضطرابي مجهول و اين كه ميروم و ميمانم و ديگر برنميگردم (از آن فكرهاي الكي)، يا برعكس، همين جا، در همين تهران عزيز ـ با همه خوبيها و بديهايش ـ ميمانم و از جايم تكان نميخورم (از آن تصميمهاي الكيتر) و خلاصه اين كه گور پدر اين سرگرداني و اين رفت و برگشتهاي ابدي (ابدي به اندازهي عمر من)

خداحافظي. بدون حرف، بدون نگاه، سرد و سريع، با بغضي پنهاني و خشمي بيدليل، كه نبايد نشان داد و حسي تلخ كه بايد فرو بلعيد و زد به چاك.

انار بانو و پسرهايش
گلي ترقي

انگار ما سرگردان هاي ابدي از يك چيز دردمان ميايد،از يك چيز مي ناليم...


- Posted using BlogPress from my iPhone

8/07/2010

به من که غریبی می کنم...
به روز اول که صلح است و آرامش
انگار هیچ وقت رفتنی، برگشتنی در کار نبوده
که انگار همیشه این تخت یک نفره کوچک بوده و ملافه آبی و سماور و بوی هل
و من و همه دنیا در این ده متر مربع،گوشه ای از خانه پدری.
به روزهای بعد که جستجو است و شگفتی و گشتن و باز نیافتن و بغض کردن
و پرسیدن و خواستنِ باز هم از اول.
به تهران و تمام کافه ها و سیگار هاش.
به من و شهرم و گریه هام و قهقه هایم و دردهام
به من و شهرم که هیچ وقت برای من تمام نشد.
به تو و بغض بی امان سر صبح ات
و به تو که رفتی و همین جا گم شدی که می بینمت ولی نیستی و من به بیدار بودنم شک می کنم!
تهران-هفتم اوت-2010
A hi from Tehran