2/11/2010

فردا


بي خوابم
و يك سر با خودم تكرار مي كنم
فردا فردا فردا

ميدانم كه فردا نيمه شب
شبيه هيج نيمه شب ديكري
نخواهد بود

مي ترسم
از علم شدن يك عاشوراي مدرن،
ا ز حمام خون،
از شيون و عزا،
از بهت و فقط از دور به كارزار زل زدن
مي ترسم

اكر خدايي هست
به همراهتان

كه براي من از همراهي
جز
زاري شبانه و
خيره به دور ماندن روزانه
كار ديكري نيست



- Posted using BlogPress from my iPhone

2/05/2010

P.S. To read ''The Virgin Suicides'' is to succumb to a hazy linguistic daydream.

The virgin suicides

مردن. از درون مردن. این همه گم کردن معنی زیر یک دنیا زیبایی پنهان شده و راز بزرگی برای پسرهای همسایه درست کرده.
فکر کنم احساس عجیبی تمام وجود خواهرهای لیزبون را پر کرده بود. میل به سرپیچی و طغیان درست قبل از بلند شدن در یک جور بی معنایی گم و گور شد.
من نفهمیدم از کجا این چهار خواهر برای پسرهای خانه روبه رو رازآلود شدند. کی این زن های نوجوان ابژه بلوغ پسرها شدند؟

we have a dreamer here! someone completely out of touch with the reality!

و بعد پسرها شروع کردند به کشف! غم دخترهای لیزبون خیلی واقعی بود، بلوغشان خیلی محسوس. من با چشم های خودم دیدم! چطور بقیه نفهمیدند؟


Obviously you've never been a thirteen years old girl doctor.
دخترها زود بزرگ شدند،خیلی زود.دخترها زود بزرگ شدند و دنیا هدیه ای برای آنها فراهم نکرده بود.
تا به حال دنیا تنگ شده برات؟


هنوز در خانه حیاط دارِ ظفر زندگی می کردیم. من هم سن و سال لاکس بودم.آن طرف گوشیِ تلفن خردلی رنگِ مستطیلی کاف بود که می گفت ما از این زندگی بزرگ تر فکر می کنیم برای همین هم در کش مکش مدام ایم برای پیدا کردن. داشت برای من فلسفه می بافت که از احساس پوچی نمیرم، که از احساس پوچی نمیرد،که دست جمعی قاطی نکنیم ، که من آن صد و پنجاه قرص را به جعبه اش برگردانم! ... اما اگر زود بزرگ می شدیم چه؟ ... روی همه پوچی ها قدم می زدیم، آرام و بی سر و صدا و بی معنایی می جویدیم! از یک جا به بعد نفهمیدم کاف چه شد.بقیه ما، بزرگ شدیم، مثلا! به تمام چیزهای معنا دار زندگی چنگ زدیم بلکه سرایت کردند به درون !

و فکر می کنم این فیلم را نباید یازده سال پیش می دیدم. یازده سال پیش بیشتر از خودم متنفر می شدم تا امروز!

2/04/2010

all of a sudden

سال صفر من مدام تمدید شد،سال به سال و من همچنان سفت و سخت درست در اول اول سال صفر!
بگذار محکم بچسبم به نرده های پله های ترقی و گاهی دو تا یکی کنم این پله ها را. بعد هم باور کنم که چقدر آدم مهمی هستم و چه هدف والایی دارم!

بگذریم! همه چیز در مغزم یخ زده، منجمد شده.صبح ها متمرکز می شوم روی محکم کردن گره کراواتم که خدای نکرده با دیدن روی خودم در آینه مستراح استفراغ نکنم.