1/31/2010

تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران که داماد می آید، بالا بلند تر از هر بلند بالایی.

روح ات شاد آقای سلینجر.
به یاد اول های بیست سالگیم و خانواده گلاس و سیمورِ آن روزها که الان ازدواج کرده ، موریلِ این روزها که از همیشه خوشگل تره و من که به اندازه هفت قرن از آن هفت سال پیش دورم.

1/15/2010

Reply without spelling check


دختره!

آلان می دونم که تو هم ای! بد نیستی!
و دارم فکر می کنم که :اِاِاِ! مهمونی ظهر جمعه!

الان تو هم می دونی که من هپروت هستم و مشغول دی دریمینگ!

اما وقت نشد بهت بگم که دست گیرم شده زندگی موازی این هپروت در حال رفته. اتوماتیک می آم سر کار،صبح زود یا صبح دیر تا عصر دیروقت با یک لبخند ملیح! یک جایی تو سرم که نمی دونم دقیقا کجاست، همه کارها رو ردیف کرده: می آم سر کار،عقبم،می دواًم که کمتر عقب باشم،هی به هیچ میلی و تلفنی جواب نمیدم که وقت صرفه جویی شه برای کار،که آخر روز بعد از کار به اینها رسیدگی کنم که نمی کنم و اینها هم اضافه می شه به تو دو لیست و یک گروهان انسان شاکی پشت همه اینها.

تو رفتی به مهمونی ظهر جمعه برسی و وقت نشد بهت بگم که هنوز با ژیل تماس نگرفتم! وقت نشد ازت بپرسم که چطوریه که آدم وقتی تو فیلم ها ابراز عشق های اینطوری رو می بینه دلش قنج می ره اما حالا که به سر خودم اومده کهیر زدم! گروث! هنوز با ژیل تماس نگرفتم چون می دونم اولین جمله ام این خواهد بود که یو آر دِ کرپیست فرند اِوِر اًند آی مین ایت!

الان دیگه باید رسیده باشی به محل مهمونی ظهر جمعه! بوی پلوی زعفرانی هم می آد یا این مهمونی از اونهایی است که لازانیا داره؟
وقت نشد که بهت بگم به این نتیجه رسیدم که تو برای من به یک اسم احتیاج داری و اولین اسمی که به مغز معیوبم خطور کرد "دِیزی" بود. دِیزی، همون دخترِ که خودش برای خودش سوم شخص مفرد بود. می فهمی که چی می گم؟!

راستی ظهر جمعه هم برنامه عرق سگی و علف به راه هست یا رسم روزگار عوض شده؟!
یادم رفت بهت بگم که آدری دیشب اومد خونم و شب هم خوابید و از سر شب تا امروز که رسیدیم مدرسه چند بار در جواب من گفت وی مًمان! که دیگه من بهش نگفتم این مامان بودن من نیست و بازتاب مهمان نوازی ایرانیه که اتفاقا از مادرم به من به ارث رسیده! یک جورهایی نهایت تلاش برای ایجاد احساس رفاه در مهمان!!! که چقدر این آدری بنده خدا رو معذب کرد!

بهت گفتم که وسط یک گزارش هستم و الان هم می بینی که دارم گزارش نمی نویسم !
پروداکتیویتی به درک! همین یک جمعه رو داریم!

1/13/2010

A rhapsody for Marshmallow!


فکر می کنم که یک هفته شد برگشتم و فکر می کنم که چقدر نرسیده دلم تنگ شده برای تو.
فکر می کنم شب چه ساعتی می رسم به تلفن ثابت به اضافه دو ساعت و نیم.
تصور می کنم که پای تلفن به هم تلاقی کردیم، رینگ،تق.

پیانوی یوهانس سرنوتا گوشم را پر کرده و تصور می کنم این ملودی چقدر شبیه من و تو است!آرام،روان،اتفاقی،مهربان،تلخ،بی راه حل،دور.

تصور می کنم که پای تلفن به هم برخورد کردیم و من چقدر حرف دارم، از این در، از آن در.
فکر می کنم که این مکالمه تلفنی چقدر چندش آور به ما پوزخند می زند که چقدر پیش هم نیستیم!
تصور می کنم که شنیدم الو! و چه بغض احمقانه ای حرف های بی ربط و با ربطم راخط خطی می کند.

امشب دیر بر می گردم. از قصد که به اضافه دو ساعت و نیم اش بشود وقتی تو خوابی .
امشب دیر بر می گردم،خیلی دیر که دل ام نیاید تو با زنگ تلفن از خواب بپری.

بگذار همیشه همینجور بماند همه چیز برای من و تو،آرام،روان،اتفاقی،مهربان،تلخ،بی راه حل،دور.