12/30/2010

جایی آن وسط ها ...



بالاخره علت قیافه در هم و نگران ام را برای مامان لو دادم. گفتم خیلی مریض است. گفتم دل ما برای رکسانا تنگ شده. گفتم بیماری ریه و کبد و روده اش را درگیر کرده. پرسیدم زنده می ماند یا نه. گفتم تو که نماز می خوانی از خدا بخواه بیشتر بماند برای کنستانس. گفت فقط دعا می کنم کمتر درد بکشد، درد آدم را به آرزوی مرگ می اندازد.

من می خواهم هم درد نکشد، هم بماند برای خودش، برای کنستانس و برای همه ما. خودخواه شدم ... ماندم داد بزنم رکسانا بمان یا رکسانا کم درد بکش ...

No comments:

Post a Comment