12/30/2010

چطور شد؟

هفت سال پیش بود، دو روز قبل از شروع امتحان های پایان ترم سه. سرما خورده بود با تب زیاد. عصر جمعه رفت بیمارستان. هیچوقت بر نگشت.روز خاک سپاری امتحان نداشتم اما امتحان را بهانه کردم و رفتم دانشگاه. تحمل گریه زاری و بهشت زهرا و ... و ... را نداشتن.تمام روز سعی می کردم باور کنم که رفت. سعی می کردم تصور کنم زندگی بدون مامانی چه ریختی خواهد داشت. سارا فهمید و گریه کرد اما من نه. من فقط سعی می کردم تصور کنم که همه چیز چه شکلی خواهد شد.
هفت سال گذشته و من هنوز دلم می خواهد فکر کنم مامانی گوشه مبل اش نشسته، پتوی سبز روی پاهاش و تلویزیون نگاه می کند. هفت سال گذشته و من دلم می خواهد به روح اعتقاد داشته باشم، فکر کنم روح اش در حال رفت و آمد بین بهشت است و هر جا ما هستیم برای اینکه از ما محافظت کند. هفت سال گذشته و من دلم می خواهد فکر کنم که هر وقت بخواهم می توانم خودم را در آغوش بزرگ مامانی ولو کنم،ساعت ها و تمام نگرانی های دنیا آنجا تمام شود.
امروز هم به بهشت زهرا نرفتم.هنوز هم تحمل و اعصاب قبرستان ندارم.هنوز می خواهم فکر کنم که سنگ قبری نیست و مامانی هست فقط کافی است زنگ در خانه اش را بزنم. اینطوری برای هر دو ما بهتر است ...

No comments:

Post a Comment