11/18/2010

... حالا می فهمد موشومی چرا آن همه مدت در اینجا زندگی کرده، دور از کس و کارش، دور از هر دوست و آشنا. ... او اینجا خودش را یک بار دیگر از نوساخته، بدون تردید و دودلی، بدون عذاب وجدان.

همنام-جومپا لاهیری
ترجمه امیر مهدی حقیقت
نشر ماهی


همه اینها خوب. همه اینها لذت بخش.اما دیگر راهی به عقب نیست. یا باید صاف در چشم همه آشناهای قدیم نگاه کرد و گفت:"ببخشید!اشتباه گرفتید!" یا دوباره نشست سر حوصله از نو شناخت، از نو نگاه کرد،از نو گوش کرد،ساکت نشست و تصویر قبلی را رشته کرد و بعد سر صبر بافت وبافت تا رسید به تصویر جدید و گفت :"از آشنایی با شما خوش وقت شدم!".باید قوی بود، باید گریه نکرد وقتی پدربزرگ در بیمارستان تو را با خانم پرستار اشتباه گرفت و دیگر هیچوقت به خاطر نیاورد که تو روزگاری نوه بودی برایش. باید قوی بود و گریه نکرد از هیچوقت دوباره به جا نیاوردن و به جا نیاورده شدن.

No comments:

Post a Comment