9/23/2010



پاییز که از راه رسید ...

نفس ها سر صبح بخار می کنند و تو شادی از شدت باد یخ سر صبح ...
ظهر ها که شال و کت وبال گردن است و تو فکر می کنی نه! هنوز مانده ...
بعد از ظهرها که دست ها لیوان چای داغ می خواهند و تو مستاصلی با خواب آلودگی ات چه کنی ...
شب ها که خستگی و بی قراری است و یک جایی از دل تو که می سوزد که چرا نگاه اش را از من دزدید؟ چرا این همه سکوت؟
نصفه شب ها که پلک ها سنگینی می کنند و خواب و بیداری تو در تو در توی پتوی تا زیر بینی بالا کشیده شده ...

پاییز از راه رسیده و دل من که بی قرار است و رسوای رسوا ...


No comments:

Post a Comment