9/14/2010

سلین رفت، بی خداحافظی ...

بعد از کلی فکر کردن و به خودم جرات دادن پرسیدم ازش چرا. می ترسیدم. می ترسیدم که باز خرابکاری کرده باشم، بی خبر خراش داده باشم و مطابق معمول نفهمیده باشم. می ترسیدم با دلخوری رفته باشد و دل پر از دوست نفهم اش که من باشم ...
جواب داد که ناخودآگاه بوده، فاصله را زیاد کرده بوده، دوز بداخلاقی را از آن بیشتر به خیال اسان تر کردن خداحافظی، آسان تر کردن رفتن ...
کاش می پرسید از من. حداقل بهش می گفتم هیچ رفتنی، خداحافظی ای اینطوری آسان نشده که این بار هم بشود. حسرت یک بغل حسابی قبل از رفتن اش به دلم ماسید!
همین.

No comments:

Post a Comment